{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به زبون یه زنه ایرانی

به زبون یه زنه ایرانی..

متاسفم↫🍃 💔

من یک زن متاهل هستم... یک زن ایرانی...
ساعت هشت شب است... اینجا خیابان سهرودی شمالی...
بیرون میروم برای خرید نان... تا سر خیابان این هفتمین ماشینی است که جلوی پایم نگه میدارد...
آخری میگوید شوهر داری که داری منم سیرکن هرچی بخوای به پات میریزم...
نه آرایش دارم نه لباسم جذب است... حلقه ام برق میزند...
اینجا نانوایی ساعت هشتو رب...
نانوا خمیر میزند نمیدانم چرا به من زل زده است و چشمک میزند.وقت پرتاب نان دستش را به دستم‌ میساید...
اینجا تهران.عرق سرد بدنم هنوز خشک نشده که از خیابان رد میشوم موتورسواری به سویم میاید قلبم به تپش می افتد... کیفم را سفت میچسبم و نان هارا...

موتورسوار قیمت میپرسد: شبی چند؟ و من نمیدانم قیمت شب چند است... نمیدانم چه بگویم؟
عصبانی شوم؟
داد بزنم؟
گریه کنم؟
هاجو واج نگاه میکنم
دستی به باسنم کشیدو با گفتن جوووون دور شد...
ساعت هشتو نیم..به خانه رسیدم..نان خریده ام..اما هنوووز میلرزم
اینجا ایران است..انسانیت مرده است..نه قانون نه غیرت نه دین و نه مذهب جان و ناموست را حفظ نمیکند..‌.

ایران،آفریقای،گرسنگان جنسی است
دیدگاه ها (۱۰)

باید بیخیال بود گاهی ...به زمین و زمانبه تنگ نظرانبه آنها که...

روزگار غریبی ست"!! آدمها یک روز"دورت"میگردند روزی دیگر...

مواظب باشاینجا فضای مجازی استنکند در عمق تنهاییتچمدان دل‌ تن...

زندگی کردن با مردم این دنیاهمچون دویدن در گله اسب استتا میتا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط