{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

« قمار عشق »

« قمار عشق »
Part:15
تهیونگ که با تن صدای جونگکوک و حرفش ترسیده بود ، شروع به خوردن غذاش می‌کنه .

بعد از چند دقیقه غذاخوردنشون تموم میشه .

- خب قوانین و بگم بهت که خبر داشته باشی و امیدوارم که پایبند باشی به فوانین اونوقت برای خودت بد میشه امگا .

تهیونگ واکنشی نشون نمی‌ده و منتظر میشه تا قوانین رو جونگکوک ذکر کنه .

- یک : حق رفتن به دانشگاه و بیرون رفتن از این خونه و اتاق رو هم نداری .
دو: بدون اجازه من حق اجازه از اتاق هم حتی نداری هروقت گفتم میای بیرون که چیزی بخوری یا بشینی اینجا تو حال .
سه: حق استفاده و داشتن موبایل هم نداری .
چهار: به حرفام گوش میدی و هرچی گفتم جوابت باید چشم باشه نه چیز دیگه .

-فهمیدی؟

با شنیدن قوانین ها از زبون الفا ناامیدانه بهش نگاه می‌کنه ، مجبور بود قبول کنه چون جز قبول کردن هم راه فراری براش نبود .

اینارو جونگکوک سوالشو با صدای بلند تری می‌پرسه

- فهمیدی؟؟

تهیونگ با صدای بلند آلفا نفسش حبس میشه ، سریع سرشو به نشونه تایید تکون میده .
امگای درونش از آلفا روبروش میترسید ، کلا امگای ترسویی بود .

آلفا که میدید که چقدر تأثیر داره رو امگا پوزخندی میزنه ، آلفا درونش احساس قدرت میکرد و تو دور خودش می‌چرخید.

- افرین حالا پاشو برو تو اتاق تا من نگفتم ازش خارج نمیشی فهمیدی ؟

تهیونگ سرشو میاره بالا

- خ..خب.. حوصلم...سر می‌ره بدون هیچ چیزی برم بمونم اتاق

جونگکوک به چشای امگا نگاه می‌کنه

- تلویزیون تو اتاق هست اجازه داری ببینی .

تهیونگ بدون حرفی بلند میشه ، از تلویزیون خوشش نمیومد چون متقعد بود که برنامه های داخلش چرت و پرت .
وارد اتاق میشه درو میبنده ، به دستگیره در نگاه می‌کنه قفلش از اینایی بود که فقط از سمت داخل قفل میشد ،به سرش زده بود که قفل کنه تا اون الفا بد اخلاق وارد نشه.
اما یه حسی بهش میگفت اینکارو نکن ممکنه بلای بدی به سرت بیاد .
به حرف اون حس گوش میده و بدون اینکه قفل کنه به سمت تخت می‌ره و دراز می‌کشه ، لحافو میندازه روش، میون لحاف گم شده بود از بس که ظریف و کوچولو بود .
دستشو بلند می‌کنه از کمد بغل تخت کنترل برمیداره و روشن می‌کنه .
تنها شبکه ای که می‌تونست تحمل کنه و ببینه شبکه کودک بود .
می‌زاره رو شبکه کودک بمونه ، به محتوایی که نشون میداد نگاه می‌کنه اما ذهنش انقدر مشغول بود نمی‌فهمید چی داره میبینه.
با این فکر که امشب کاری باهاش نداشت ، نفس آسوده ای می‌کشه ، چون بدنش می‌تونست ارزشمندی و دست نخورده بودنشو حفظ کنه .
به اینم فکر میکرد که اسم اون الفا چیه ؟ چی باید صداش بزنم ؟
-اصن مگه می‌خوام حرف بزنم که اسمشم بدونم ( تو ذهنش)
با این مشغول بودن فکرش درمورد همچی به خواب می‌ره.

شرط : ۳۰لایک،۳۰کامنت ،۱۰بازنشر .


برای تأخیر معذرت می‌خوام ، درگیر درس و دانشگاه شدم وقت ندارم بنویسم و پارت گذاری کنم .
تا جایی که بتونم سعی میکنم بنویسم و بزارم 🤍
دیدگاه ها (۲۹)

ادامه پارت 14

« قمار عشق » Part:14 سوکجین و نامجون بعد از رفتن یکی یدونشون...

«قمار عشق » part 5 بعد از ظهر ، ساعت 4*تایم دانشگاه تموم شده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط