مافیای قاتل من
مافیای قاتل من
پارت آخر
۳ سال بعد
کوک:۱.۲.۳.۴.۵.۶.۷.۸.9.۱۰ اومدمممم
زیر میز...نیستن
پشت مبل.....نیستن
آشپز خونه ...نیستن
زیر میز ناهارخوری
کوک:اوووووو دختر کوچولوم رو پیدا کردمممم
لیا:عهههههه قبول نیس چلا پیدام کلدی(قبول نیست چرا پیدام کردی)
کوک:خوشگل بابا میخواد دوباره بره قایم بشه تا مامان رو پیدا کنم؟
لیا:آلههههههه(آرهههه)
کوک:پس برو قایم شو مامان رو که پیدا کردم میام بعدش تورو پیدا کنم
لیا میره تا قایم بشه
کوک:آت خوشگلم کجایییی
میره طبقه بالا تو اتاقشون
در کمد رو باز میکنه
کوک:ببین کی رو پیدا کردمممم
آت رو قلقلک میده
آت:آیییی...نکنننن(خنده از ته دل)
کوک:بیا بیرون چجوری رفتی اون تو
آت:دیگه دیگه
میاد بیرون که کوک آت رو میچسبونه به دیوار
کوک: هیچوقت از اینکه باهات ازدواج کردم پشیمون نشدم خوشگلم
آت: منم همینطور (دستش رو دور گردن جونگکوک حلقه میکنه)
که جونگکوک یه بوسه ای پر از آرامش و عشق رو شروع میکنه
لیا:بابایییییی کجایییییی پسسسسس؟؟؟؟
کوک: ای وای یادم رفت برم پرنسس کوچولو رو پیدا کنم (آروم با انگشتش میزنه به بینی آت)
آت: لیا پرنسسه پس من چی؟؟؟؟
کوک:ای حسود کوچولو تو ملکه قلبمی کسی که همیشه با نگاه کردن بهش آرامش گرفتم کسی که تو تموم سختی ها کنارم بوده
برات زندگی رو میسازم که همه آرزوش رو دارن فرشته ی من
....
و اینجوری داستان یه زوج که به اجبار ازدواج کرده بودن با عشق ادامه پیدا کرد...
بعضی وقت ها زندگی سختی های خودش رو داره ولی اگه کسی رو داشته باشین که همیشه هواتون رو داشته باشه از پسش برمیاین حتی اگه نباشه هم خودتونین که میتونین خودتون رو نجات بدین✨
فرشته های من این فیک تموم شد چند هفته درخواستی مینویسم بعد شاید یه فیک جدید شروع کردم 🦋
درخواستی هاتون رو تو کامنت بگین 💖💗
راستی نامجین و تهکوک و یونمین هم مینویسم اگه بخواین✨
پارت آخر
۳ سال بعد
کوک:۱.۲.۳.۴.۵.۶.۷.۸.9.۱۰ اومدمممم
زیر میز...نیستن
پشت مبل.....نیستن
آشپز خونه ...نیستن
زیر میز ناهارخوری
کوک:اوووووو دختر کوچولوم رو پیدا کردمممم
لیا:عهههههه قبول نیس چلا پیدام کلدی(قبول نیست چرا پیدام کردی)
کوک:خوشگل بابا میخواد دوباره بره قایم بشه تا مامان رو پیدا کنم؟
لیا:آلههههههه(آرهههه)
کوک:پس برو قایم شو مامان رو که پیدا کردم میام بعدش تورو پیدا کنم
لیا میره تا قایم بشه
کوک:آت خوشگلم کجایییی
میره طبقه بالا تو اتاقشون
در کمد رو باز میکنه
کوک:ببین کی رو پیدا کردمممم
آت رو قلقلک میده
آت:آیییی...نکنننن(خنده از ته دل)
کوک:بیا بیرون چجوری رفتی اون تو
آت:دیگه دیگه
میاد بیرون که کوک آت رو میچسبونه به دیوار
کوک: هیچوقت از اینکه باهات ازدواج کردم پشیمون نشدم خوشگلم
آت: منم همینطور (دستش رو دور گردن جونگکوک حلقه میکنه)
که جونگکوک یه بوسه ای پر از آرامش و عشق رو شروع میکنه
لیا:بابایییییی کجایییییی پسسسسس؟؟؟؟
کوک: ای وای یادم رفت برم پرنسس کوچولو رو پیدا کنم (آروم با انگشتش میزنه به بینی آت)
آت: لیا پرنسسه پس من چی؟؟؟؟
کوک:ای حسود کوچولو تو ملکه قلبمی کسی که همیشه با نگاه کردن بهش آرامش گرفتم کسی که تو تموم سختی ها کنارم بوده
برات زندگی رو میسازم که همه آرزوش رو دارن فرشته ی من
....
و اینجوری داستان یه زوج که به اجبار ازدواج کرده بودن با عشق ادامه پیدا کرد...
بعضی وقت ها زندگی سختی های خودش رو داره ولی اگه کسی رو داشته باشین که همیشه هواتون رو داشته باشه از پسش برمیاین حتی اگه نباشه هم خودتونین که میتونین خودتون رو نجات بدین✨
فرشته های من این فیک تموم شد چند هفته درخواستی مینویسم بعد شاید یه فیک جدید شروع کردم 🦋
درخواستی هاتون رو تو کامنت بگین 💖💗
راستی نامجین و تهکوک و یونمین هم مینویسم اگه بخواین✨
- ۴۴۰
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط