Another world
part: 28
تموم شد
با تموم شدن تهیونگ من هم تموم شدم، هیچی توان برام نمونده بود و حتی دیگه نمیتونستم گریه کنم از شدت حال بدی
اخه چرا من؟ چرا باید من انقد بدبخت باشم ها؟
زندگی هیچوقت باهام خوب نبود، و وقتی بالا خره یکی پیداش شد که من براش مهمم، احساساتم مهمه، اینطوری رفت
اونم ترکم کرد
مادرمم ترکم کرد
انگار توی سرنوشت من فقط ترک شدن و تنها شدن بود
با چشمایی قرمز و صورتی پر از اشک های خشک شده و با بدنی ناتوان روی نیمکت نشسته بودم و به مردمی که رد میشدن نگاه میکردم
چرا از بین اینهمه ادم من؟ چرا تهیونگ؟
حتی اشکامم دیگه ترکم کرده بودن
تمام اون شب رو روی همون نیمکت سپری کردم و داشتم به خودمو زندگیم لعنت میفرستادم
فردا ظهر مراسم خاک سپاریه تهیونگ بود
و بله باز تا شب اونجا موندم
تموم این دو روز جیمین رو ندیدم دیگه
هه شاید زره ای حس شرمندگی تو وجودش داشته
از اونجایی که حالم خیلی بد بود و همش حالت تهوع و سرگیجه داشتم تصمیم گرفتم برم عمارت و یکم بمونم بعد جور و پلاسم (درست نوشتم؟) جم کنم و از اون عمارت نفرین شده برم
توی راه رفتن بودم که دیدم از اون سمت جیمین میاد
رفتم پشت یه درخت بزرگ و تنومند مخفی شدم گه ببینم قصد داره چیکار کنه
دسته گلی که توی دستش بود رو روی سنگ قبر گزاشت و اروم شروع کرد به حرف زدن
جیمین: داداشی، من واقعا شرمندتم....ولی من بهت گفتم...گفته بودم از میا دور بمون...ولی تو علارغم تموم حرف هام رفتی و ازش خاستگاری کردی.......تو ...تو میدونستی من دیوانه بار عاشق مایا بودم...ولی بازم این کارو کردی..شرمندم ولی تنها تقصیر من نبود..نگران میا هم نباش قول میدم مثل مایا عاشقانه دوسش داشته باشم...
دیگه بیشتر از این تحمل شنیدن حرف های مضحک جیمین رو نداشتم و از اونجا رفتم و رفتم عمارت
تموم شد
با تموم شدن تهیونگ من هم تموم شدم، هیچی توان برام نمونده بود و حتی دیگه نمیتونستم گریه کنم از شدت حال بدی
اخه چرا من؟ چرا باید من انقد بدبخت باشم ها؟
زندگی هیچوقت باهام خوب نبود، و وقتی بالا خره یکی پیداش شد که من براش مهمم، احساساتم مهمه، اینطوری رفت
اونم ترکم کرد
مادرمم ترکم کرد
انگار توی سرنوشت من فقط ترک شدن و تنها شدن بود
با چشمایی قرمز و صورتی پر از اشک های خشک شده و با بدنی ناتوان روی نیمکت نشسته بودم و به مردمی که رد میشدن نگاه میکردم
چرا از بین اینهمه ادم من؟ چرا تهیونگ؟
حتی اشکامم دیگه ترکم کرده بودن
تمام اون شب رو روی همون نیمکت سپری کردم و داشتم به خودمو زندگیم لعنت میفرستادم
فردا ظهر مراسم خاک سپاریه تهیونگ بود
و بله باز تا شب اونجا موندم
تموم این دو روز جیمین رو ندیدم دیگه
هه شاید زره ای حس شرمندگی تو وجودش داشته
از اونجایی که حالم خیلی بد بود و همش حالت تهوع و سرگیجه داشتم تصمیم گرفتم برم عمارت و یکم بمونم بعد جور و پلاسم (درست نوشتم؟) جم کنم و از اون عمارت نفرین شده برم
توی راه رفتن بودم که دیدم از اون سمت جیمین میاد
رفتم پشت یه درخت بزرگ و تنومند مخفی شدم گه ببینم قصد داره چیکار کنه
دسته گلی که توی دستش بود رو روی سنگ قبر گزاشت و اروم شروع کرد به حرف زدن
جیمین: داداشی، من واقعا شرمندتم....ولی من بهت گفتم...گفته بودم از میا دور بمون...ولی تو علارغم تموم حرف هام رفتی و ازش خاستگاری کردی.......تو ...تو میدونستی من دیوانه بار عاشق مایا بودم...ولی بازم این کارو کردی..شرمندم ولی تنها تقصیر من نبود..نگران میا هم نباش قول میدم مثل مایا عاشقانه دوسش داشته باشم...
دیگه بیشتر از این تحمل شنیدن حرف های مضحک جیمین رو نداشتم و از اونجا رفتم و رفتم عمارت
- ۷.۵k
- ۱۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط