🖤 قراردادی که واقعی شد
🖤 قراردادی که واقعی شد
پارت ۴ | عکسی از گذشته
— منو؟
صدای خودم از شدت تعجب میلرزید.
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط چند ثانیه نگاهم کرد و بعد از کنارم رد شد.
— امشب حرف میزنیم.
دنبالش راه افتادم.
— نه! همین الان حرف میزنیم.
— هانا...
— نه، این دفعه دیگه «فعلاً» و «بعداً» نداریم!
برگشت سمتم.
— چون اگه الان همهچیز رو بفهمی، ممکنه نتونی باهاش کنار بیای.
— من ترجیح میدم حقیقت رو بدونم تا اینکه همه دور و برم بهم دروغ بگن.
چند لحظه سکوت کرد.
بعد کلیدی رو از جیبش درآورد و روی میز گذاشت.
— اتاق کار من. کشوی سوم سمت راست.
با تعجب نگاهش کردم.
— چی؟
— برو اونجا.
— چرا خودت نمیای؟
— چون این چیزیه که باید خودت ببینی.
و رفت.
من هم با هزار تا سؤال توی سرم، به سمت اتاق کارش رفتم.
---
در رو باز کردم.
اتاق تاریک و ساکت بود.
کتابخونههای بزرگ، چند تا پرونده و یک میز چوبی بزرگ.
رفتم سمت کشوی سوم.
کلید رو چرخوندم.
تق.
کشو باز شد.
داخلش چند تا پرونده بود.
یکی رو بیرون آوردم.
روی جلد نوشته شده بود:
HANNA — 2014
اخم کردم.
— سال ۲۰۱۴؟!
پرونده رو باز کردم.
چند برگهی قدیمی...
چند گزارش...
و یک عکس.
عکس رو برداشتم.
خشکم زد.
دو بچه توی عکس بودن.
یک دختر بچه با لبخند بزرگ...
و پسری که کنار اون ایستاده بود.
پسر رو شناختم.
حتی با اون سن کم هم میشد فهمید.
جونگکوک.
اما چیزی که بیشتر از همه شوکهم کرد...
گردنبندی بود که گردن دختر بچه بود.
همون گردنبندی که الان گردن من بود.
پشت عکس رو برگردوندم.
با دستخطی قدیمی نوشته شده بود:
«هانا و جونگکوک — قولی که نباید فراموش شود.»
نفسم بند اومد.
— نه...
صدای باز شدن در اومد.
برگشتم.
جونگکوک پشت در ایستاده بود.
عکس هنوز توی دستم بود.
— این... منم؟
جونگکوک آرام گفت:
— آره.
— و تو؟
— آره.
چشمهام پر از سؤال شد.
— ما همدیگه رو از بچگی میشناختیم؟
— آره.
— پس چرا من یادم نیست؟
جونگکوک جلو اومد.
— چون اون شب...
مکث کرد.
— چه شبی؟
جواب نداد.
من عصبی شدم.
— جونگکوک، دیگه خسته شدم! هر بار یه تیکه از حقیقت رو میگی و بعد ساکت میشی!
سرش رو پایین انداخت.
— چون اون شب، تو مجبور شدی همهچیز رو فراموش کنی.
آروم پرسیدم:
— کی مجبورم کرد؟
جونگکوک نگاهم کرد.
چشمهاش پر از چیزی بود که تا حالا توی نگاهش ندیده بودم.
ترس.
— پدرت.
سکوت.
عکس از دستم افتاد روی زمین.
— پدرم...؟
جونگکوک فقط سرش رو تکون داد.
— و دلیل اینکه الان باید با من ازدواج کنی...
مکث کرد.
— به همون شب مربوطه.
قلبم تندتر زد.
— چه اتفاقی افتاده بود؟
جونگکوک جواب نداد.
فقط خم شد، عکس رو برداشت و گفت:
— اگه واقعاً میخوای بدونی...
عکس رو به دستم داد.
— باید بریم جایی که همهچیز از اونجا شروع شد.
ادامه دارد...
شرایط پارت بعدی
۱۵ لایک
۵ کامنت
۵ بازنشر
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #قراردادی_که_واقعی_شد #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
پارت ۴ | عکسی از گذشته
— منو؟
صدای خودم از شدت تعجب میلرزید.
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط چند ثانیه نگاهم کرد و بعد از کنارم رد شد.
— امشب حرف میزنیم.
دنبالش راه افتادم.
— نه! همین الان حرف میزنیم.
— هانا...
— نه، این دفعه دیگه «فعلاً» و «بعداً» نداریم!
برگشت سمتم.
— چون اگه الان همهچیز رو بفهمی، ممکنه نتونی باهاش کنار بیای.
— من ترجیح میدم حقیقت رو بدونم تا اینکه همه دور و برم بهم دروغ بگن.
چند لحظه سکوت کرد.
بعد کلیدی رو از جیبش درآورد و روی میز گذاشت.
— اتاق کار من. کشوی سوم سمت راست.
با تعجب نگاهش کردم.
— چی؟
— برو اونجا.
— چرا خودت نمیای؟
— چون این چیزیه که باید خودت ببینی.
و رفت.
من هم با هزار تا سؤال توی سرم، به سمت اتاق کارش رفتم.
---
در رو باز کردم.
اتاق تاریک و ساکت بود.
کتابخونههای بزرگ، چند تا پرونده و یک میز چوبی بزرگ.
رفتم سمت کشوی سوم.
کلید رو چرخوندم.
تق.
کشو باز شد.
داخلش چند تا پرونده بود.
یکی رو بیرون آوردم.
روی جلد نوشته شده بود:
HANNA — 2014
اخم کردم.
— سال ۲۰۱۴؟!
پرونده رو باز کردم.
چند برگهی قدیمی...
چند گزارش...
و یک عکس.
عکس رو برداشتم.
خشکم زد.
دو بچه توی عکس بودن.
یک دختر بچه با لبخند بزرگ...
و پسری که کنار اون ایستاده بود.
پسر رو شناختم.
حتی با اون سن کم هم میشد فهمید.
جونگکوک.
اما چیزی که بیشتر از همه شوکهم کرد...
گردنبندی بود که گردن دختر بچه بود.
همون گردنبندی که الان گردن من بود.
پشت عکس رو برگردوندم.
با دستخطی قدیمی نوشته شده بود:
«هانا و جونگکوک — قولی که نباید فراموش شود.»
نفسم بند اومد.
— نه...
صدای باز شدن در اومد.
برگشتم.
جونگکوک پشت در ایستاده بود.
عکس هنوز توی دستم بود.
— این... منم؟
جونگکوک آرام گفت:
— آره.
— و تو؟
— آره.
چشمهام پر از سؤال شد.
— ما همدیگه رو از بچگی میشناختیم؟
— آره.
— پس چرا من یادم نیست؟
جونگکوک جلو اومد.
— چون اون شب...
مکث کرد.
— چه شبی؟
جواب نداد.
من عصبی شدم.
— جونگکوک، دیگه خسته شدم! هر بار یه تیکه از حقیقت رو میگی و بعد ساکت میشی!
سرش رو پایین انداخت.
— چون اون شب، تو مجبور شدی همهچیز رو فراموش کنی.
آروم پرسیدم:
— کی مجبورم کرد؟
جونگکوک نگاهم کرد.
چشمهاش پر از چیزی بود که تا حالا توی نگاهش ندیده بودم.
ترس.
— پدرت.
سکوت.
عکس از دستم افتاد روی زمین.
— پدرم...؟
جونگکوک فقط سرش رو تکون داد.
— و دلیل اینکه الان باید با من ازدواج کنی...
مکث کرد.
— به همون شب مربوطه.
قلبم تندتر زد.
— چه اتفاقی افتاده بود؟
جونگکوک جواب نداد.
فقط خم شد، عکس رو برداشت و گفت:
— اگه واقعاً میخوای بدونی...
عکس رو به دستم داد.
— باید بریم جایی که همهچیز از اونجا شروع شد.
ادامه دارد...
شرایط پارت بعدی
۱۵ لایک
۵ کامنت
۵ بازنشر
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #قراردادی_که_واقعی_شد #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
- ۲۱۸
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط