{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دلنوشته

#دلنوشته
ما چند تا دوست بودیم...
یکی مون اونقدر لب پنجره سیگار کشید که مادرش بوی دود گرفت و اون آخرا یه بار اشتباهی جای اینکه ته سیگارش رو از پنجره پرت کنه بیرون، خودشو پرت کرد...!!
یکی مون اونقدر منتظر وایساد که بلندش کردن گذاشتنش پشت ویترین یه مغازه و لباس های نو تنش کردن و شد تنها مانکنی که بلده خواب ببینه...!!
یکی مون اونقدر رگشو زد که حالا بدون خون راه میره، بدون خون میخنده، بدون خون "عاشق" میشه...!!
یکی مون اونقدر عطسه کرد که فکرهاش و خواب هاش و خنده هاش بیرون پاشیدن...!!
یکی مون اونقدر گریه کرد که بچه شد و حالا همه لباس هاش براش بزرگن، حالا همه جاده ها براش طولانی ان...!!
یکی مون اونقدر کتک خورد که اگه بوسشم کنی کبود میشه...!!
یکی مون اونقدر مُرد ،اونقدر همه جا مُرد ،که فقط تو عکسای دسته جمعی مون زنده ست...!!
یکی مون اونقدر عاشق "تو" شد که یادش رفت نیستی ، که یادش رفت مُرده ، که یادش رفت ما یه روزی چند تا دوست بودیم...!!
دیدگاه ها (۱)

#کپشنما آموختیم از بزرگان که در مقابل همه ی عقل های عقب ماند...

#دلنوشته آدما چه زود باهات سرد میشن... همونایی که یه روز بهت...

#حرف دلمیگی قوی باش... اما نمیدونی این دختر چقدر خسته استاز ...

╭╌┄ Illegal marri...

پارت ۷ جوجه تیغی من «صبح »ویو کاترینصبح کاتسوکی بیدارم کرد و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط