#چندپارتی
#چندپارتی
#درخواستی
وقتی دست بزن داشت و...
پارت:۲
ات:ت-ت-تهیونگ...بغض...
تهیونگ شلاقی بزرگ و چرم از کمد بیرون اورد
ات:ت-ت-تهیونگ باور کن اون جای سوختگی بود
تهیونگ بدون اینکه حتی حرفی بزنه شلاق رو بالا برد و به پاهای ات زد
ات:پا-پا-پاهام...بغض...
تهیونگ دوباره شلاق رو بالا برد
ات:تهیونگ خوا-خوا-خواهش میکنم
تهیونگ با شلاق چند ضربه دیگه به پا پهلو شکم ات زد
ات که خیلی ضعیف شده بود گفت:ت-ت-تهیونگ چرا حرفمو باور نمیکنی
تهیونگ:چجوری باور کنم رفته بودی خونه دوستت وقتی جای دندون یه عوضی روگردنته
ات:تهیونگ این جای سوختگیه...بغض...
تهیونگ باور نکرد و باز هم ات رو کتک زد ات بی حال روی زمین افتاد اما تهیونگ بازم موهاشو گرفت و محکم به دیوار کوبوندش
ات خورد به دیوار اروم نشست رو زمین و بیهوش شد
تهیونگ شلاق رو پرت کرد رو زمین و از خونه خارج شد
[فلش بک به فردا صبح]
ات
صبح با دردی که کل وجودم رو برگرفته بود بیدار شدم و اروم پامو تکون دادم خواستم بلندشم اما نمیتونستم پاهام درد میکرد به زور یک قدم برداشتم و اروم اروم چند قدم دیگر هم برداشتم خواستم سریعتر راه برم که یهو افتادم رو زمین
ات:اخه...هق...اخه مگه من چیکار کردم...هق...
ات کلی گریه کرد اما دوباره بلند شد تصمیم گرفت که به خونه مادرش بره وسایلش رو توی چمدون گذاشت اومد پایین و بدون اینکه چیزی بخوره رفت به سمت در خواست بازش کنه که تهیونگ اومد تو باهم چشم تو چشم شدن تهیونگ نگاهی به چمدون ات انداخت و هیچی نگفت ات از کنار تهیونگ رد شدو از خونه بیرون رفت تهیونگ هم همونجا وایساد
ات وقتی رسید به خونه مادرش استرس خیلی شدیدی داشت زنگ در رو زد[رمی:دینگ دینگ اینم زنگ در]
مادر ات اومد در رو باز کرد و با دیدن ات و سر و وضع اون شوکه شد
[علامت مادر ات+]
+:ات
ات:مادر...بغض...
ات:چیشده حالت خوبه
ات:من خوبم فقد میشه پیش تو بمونم
+:بیا تو دخترم
ات و مادرش رفتن تو خونه ات و مادرش روی کاناپه نشستن مادر ات با تعجب به دست و پاهای ات نگاه کرد و با نگرانی گفت:دخترم با تهیونگ دعوا کردی اون کتکت زده
ات به مادرش نگاه کرد
ات:عامممم نه فقد...
ات نتونست جلو اشکاشو بگیره و شروع کرد به گریه کردن
ات:اره...هق...اون منو زد...هق...
+:اوه دخترم
مادر ات ات رو در اغوشش کشید و سرشو بوسید
ات:..هق...هق...
+:ششششش گریه نکن
مادر ات سر ات رو نوازش کرد
+:صبحونه خوردی
ات:نه چیزی نخوردم
+:پس چجوری...همینجا صبر کن الان برات صبحونه درست میکنم
مادر ات رفت تا برای ات صبحونه درست کنه
تهیونگ
فکر کنم دیشب زیادی به ات اسیب زدم باید بهش زنگ بزنمو...نه شاید نباید زنگ بزنم ولی
تهیونگ گوشیشو برداشت و به ات زنگ زد چند دقیقه بعد صدای الارم گوشی ات رو شنید
تهیونگ:یعنی گوشیشو همراه خودش نبرده عاهههه لعنتی
ات صبحونه ای که مادرش براش درست کرده بود رو خورد و رفت تا یکم فیلم ببینه که یادش اومد گوشیشو خونه جا گذاشته
ات:وای گوشیمو یادم رفت اهههه لعنتی
ات رفت دستشویی توی ایینه نگاهی به گردنش انداخت
ات:تهیونگ راست میگفت شبیه جای دندون یه مرده
بعدی رو به یه شرط میزارم:
۱۵لایک😌
#درخواستی
وقتی دست بزن داشت و...
پارت:۲
ات:ت-ت-تهیونگ...بغض...
تهیونگ شلاقی بزرگ و چرم از کمد بیرون اورد
ات:ت-ت-تهیونگ باور کن اون جای سوختگی بود
تهیونگ بدون اینکه حتی حرفی بزنه شلاق رو بالا برد و به پاهای ات زد
ات:پا-پا-پاهام...بغض...
تهیونگ دوباره شلاق رو بالا برد
ات:تهیونگ خوا-خوا-خواهش میکنم
تهیونگ با شلاق چند ضربه دیگه به پا پهلو شکم ات زد
ات که خیلی ضعیف شده بود گفت:ت-ت-تهیونگ چرا حرفمو باور نمیکنی
تهیونگ:چجوری باور کنم رفته بودی خونه دوستت وقتی جای دندون یه عوضی روگردنته
ات:تهیونگ این جای سوختگیه...بغض...
تهیونگ باور نکرد و باز هم ات رو کتک زد ات بی حال روی زمین افتاد اما تهیونگ بازم موهاشو گرفت و محکم به دیوار کوبوندش
ات خورد به دیوار اروم نشست رو زمین و بیهوش شد
تهیونگ شلاق رو پرت کرد رو زمین و از خونه خارج شد
[فلش بک به فردا صبح]
ات
صبح با دردی که کل وجودم رو برگرفته بود بیدار شدم و اروم پامو تکون دادم خواستم بلندشم اما نمیتونستم پاهام درد میکرد به زور یک قدم برداشتم و اروم اروم چند قدم دیگر هم برداشتم خواستم سریعتر راه برم که یهو افتادم رو زمین
ات:اخه...هق...اخه مگه من چیکار کردم...هق...
ات کلی گریه کرد اما دوباره بلند شد تصمیم گرفت که به خونه مادرش بره وسایلش رو توی چمدون گذاشت اومد پایین و بدون اینکه چیزی بخوره رفت به سمت در خواست بازش کنه که تهیونگ اومد تو باهم چشم تو چشم شدن تهیونگ نگاهی به چمدون ات انداخت و هیچی نگفت ات از کنار تهیونگ رد شدو از خونه بیرون رفت تهیونگ هم همونجا وایساد
ات وقتی رسید به خونه مادرش استرس خیلی شدیدی داشت زنگ در رو زد[رمی:دینگ دینگ اینم زنگ در]
مادر ات اومد در رو باز کرد و با دیدن ات و سر و وضع اون شوکه شد
[علامت مادر ات+]
+:ات
ات:مادر...بغض...
ات:چیشده حالت خوبه
ات:من خوبم فقد میشه پیش تو بمونم
+:بیا تو دخترم
ات و مادرش رفتن تو خونه ات و مادرش روی کاناپه نشستن مادر ات با تعجب به دست و پاهای ات نگاه کرد و با نگرانی گفت:دخترم با تهیونگ دعوا کردی اون کتکت زده
ات به مادرش نگاه کرد
ات:عامممم نه فقد...
ات نتونست جلو اشکاشو بگیره و شروع کرد به گریه کردن
ات:اره...هق...اون منو زد...هق...
+:اوه دخترم
مادر ات ات رو در اغوشش کشید و سرشو بوسید
ات:..هق...هق...
+:ششششش گریه نکن
مادر ات سر ات رو نوازش کرد
+:صبحونه خوردی
ات:نه چیزی نخوردم
+:پس چجوری...همینجا صبر کن الان برات صبحونه درست میکنم
مادر ات رفت تا برای ات صبحونه درست کنه
تهیونگ
فکر کنم دیشب زیادی به ات اسیب زدم باید بهش زنگ بزنمو...نه شاید نباید زنگ بزنم ولی
تهیونگ گوشیشو برداشت و به ات زنگ زد چند دقیقه بعد صدای الارم گوشی ات رو شنید
تهیونگ:یعنی گوشیشو همراه خودش نبرده عاهههه لعنتی
ات صبحونه ای که مادرش براش درست کرده بود رو خورد و رفت تا یکم فیلم ببینه که یادش اومد گوشیشو خونه جا گذاشته
ات:وای گوشیمو یادم رفت اهههه لعنتی
ات رفت دستشویی توی ایینه نگاهی به گردنش انداخت
ات:تهیونگ راست میگفت شبیه جای دندون یه مرده
بعدی رو به یه شرط میزارم:
۱۵لایک😌
- ۲۹۹
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط