{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

📖 آکادمی آستریا

📖 آکادمی آستریا
پارت نهم | «رو مخ‌ترین مهمان آکادمی»
صبح...
آکادمی آستریا برای اولین بار بعد از چند روز کمی آرام بود.
البته...
این آرامش خیلی طول نکشید.
چون صدای آشنایی از وسط حیاط آمد.
«چقدر زود فراموشم کردید.»

───

همه برگشتند.
جک.
با همان لبخند اعصاب‌خوردکن همیشگی.
گریس آه کشید.
«نه...»
ویلیام گفت:
«حتی پنج دقیقه هم نتونستیم خوشحال باشیم.»

───

کارل جلو رفت.
شعله‌ای کوچک دور دستش شکل گرفت.
«تو اینجا چی کار می‌کنی؟»
جک با خونسردی گفت:
«آمدم ببینم هنوز هم به هم اعتماد ندارید یا نه.»
جولیت اخم کرد.
«تو فقط میای حرف‌های عجیب می‌زنی و میری.»
جک لبخند زد.
«و می‌بینم که هنوز جواب می‌ده.»

───

گریس زیر لب گفت:
«من رسماً از این پسر خسته شدم.»
ویلیام آرام جواب داد:
«فکر کنم خودش از خودش هم خسته نمی‌شه.» 😂

───

جنا که ساکت ایستاده بود، به جک نگاه کرد.
«تو دنبال چیزی هستی.»
لبخند جک کمی محو شد.
«تو همیشه مجبور نیستی همه‌چیز رو بفهمی.»
جنا جواب داد:
«ولی معمولاً می‌فهمم.»

───

جک چند قدم جلو آمد.
یک سنگ سیاه کوچک را روی میز گذاشت.
«این رو پیدا کردم.»
جولیت نگاه کرد.
روی سنگ همان علامت قدیمی بود.
علامت آب و یخ.

───

کارل سنگ را برداشت.
ناگهان شعله‌ای دور دستش ظاهر شد.
سنگ واکنش نشان داد.
همه شوکه شدند.

───

جولیت آرام گفت:
«این سنگ... به قدرت ما واکنش نشون می‌ده.»
جک لبخند زد.
«بالاخره یه چیزی فهمیدید.»

───

کارل اخم کرد.
«اگه فقط برای مسخره کردن ما اومدی...»
جک حرفش را قطع کرد.
«نه.»
«این بار یه هشدار دارم.»

───

همه ساکت شدند.
جک به برج قدیمی نگاه کرد.
«یکی داره به آکادمی نزدیک می‌شه.»

───

ویلیام پرسید:
«کی؟»
جک جواب داد:
«کسی که حتی من هم دوست ندارم ببینمش.»

───

برای چند ثانیه...
هیچ‌کس حرف نزد.
بعد گریس گفت:
«صبر کن.»
«تو داری می‌گی یه نفر هست که جک ازش می‌ترسه؟»

───

همه به جک نگاه کردند.
جک اخم کرد.
«من نگفتم می‌ترسم.»
ویلیام لبخند زد.
«ولی دقیقاً همینو گفتی.» 😂

───

جک نگاهش را برگرداند.
«فقط آماده باشید.»
«چون این بار...»
«من مشکل شما نیستم.»

───

و قبل از اینکه کسی چیزی بپرسد...
در سایه‌ها ناپدید شد.

───

جولیت به جای خالی او نگاه کرد.
«من هنوز ازش خوشم نمیاد.»
کارل گفت:
«بالاخره یه چیز مشترک داریم.»

───

اما هیچ‌کدام نمی‌دانستند...
تهدید جدیدی که نزدیک می‌شد...
از جک خطرناک‌تر بود.
📚 پایان پارت نهم 🌸
دیدگاه ها (۲)

📖 آکادمی آستریاپارت هشتم | «حقیقتِ سایه‌ها»بعد از رفتن جک......

📖 آکادمی آستریاپارت هفتم | «نامی که نباید گفته می‌شد»بعد از ...

📖 آکادمی آستریاپارت سوم | «اولین هشدار»بعد از آزمون...همه در...

📖 آکادمی آستریاپارت ششم | «اولین همکاری»صبح روز بعد...آکادمی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط