تقرب همهگیر
*تقرّب همهگیر*
دوسال قبل اواسط زمستان، توی مسجد بعد نماز ظهر پیرزنی را دیدم که دعای باران را کپی کرده بود و بین خانمها پخش میکرد.
پیرزن دلش شور میزد برای آب و بیقرار بود برای تشنگی مردم، برای شکوفههای بهار. دستش به ابرها نمیرسید ولی به دلهای هممحلهایهایش امیدوار بود.
وُسعش همین بود و بیتفاوت نگذشته بود.
امشب در تجمع میدان شهدا زیر باران، بعد از خودنمایی ترسناک و طولانی جنگندهای که در ارتفاع پایین پرواز می کرد، پیرمردی را دیدم قرآن به دست؛ بین جمعیت میچرخید و قرآن را روی سر تک تک افراد میگرفت. رفقا گفتند شبهای قبل هم آمده.
پیرمرد تفنگ ندارد، توان جنگ هم ندارد اما بیکار و ترسان و ناامید ننشسته گوشه خانه.
پیرمرد قرآن دست گرفته و ذکر بر لب، آمده از جان هممحلهایهایش محافظت کند. نمیدانم توی دلش با خدا چه میگوید، ولی مطمئنم یک دلیل مهم این کارش به یک ملاقات مربوط میشود.
«ملاقات با فاطمه زهرا(س) در روز محشر»
پیرمرد میخواهد وقتی بانو وارد محشر میشوند، سرش بالا باشد و بگوید وُسعم همین بود.
این صحنههای تکراری که هر شب میبینیم و شاید برای ما عادی شده، اصلا عادی نیست.
انسانیت دارد از پلههای تکامل بالا میرود.
انگار عروج فقط سهم عُباد و زُهاد و سجادهنشینان نیست؛ تقرّب کم کم دارد همهگیر میشود.
ما از دست نمیدهیم
از دست نمیرویم
ما ملتِ مبعوث شدهایم....
شاید خانهها و کارخانههایمان ویران شود اما اگر صبر کنیم و طاقت بیاوریم سرمان به عرش میساید.
احساس میکنم این روزها خدا به ملائکهای که مدام درباره بوی تعفن زمین و بخصوص آن جزیره کذایی پچ پچ میکنند ما را نشان میدهد و یک *انی اعلم مالا تعلمون* لطیفی میگوید و مباهات میکند به صبر و توکلمان.
خدایا ما تنهاییم و جز تو کسی را نداریم؛
اُفتان و لنگان آمدهایم، اما بالاخره آمدیم.
خودت میدانی مردی را که صبح دهم ماه مبارک از ما گرفتی چقدر دوست داشتیم.
پایش ایستادیم. بعضی تمام قد و بعضی نصف و نیمه؛ اما ماندیم و پشت نکردیم.
خدایا! میبینی چگونه پرنده مرگی که دور شهرمان چرخ میزند، حرص و طمع و بخل را در وجودمان کشته است؟
خدایا! بر ما سخت نگیر! و ما را در صبر غوطه ور کن و به ساحل شُکر برسان.
ببین قد کشیدهایم!
ما را برسان به دنیای بهشتی با مهدی(عج)؛
ما دیگر طاقت زمینگیر شدن نداریم.
دوسال قبل اواسط زمستان، توی مسجد بعد نماز ظهر پیرزنی را دیدم که دعای باران را کپی کرده بود و بین خانمها پخش میکرد.
پیرزن دلش شور میزد برای آب و بیقرار بود برای تشنگی مردم، برای شکوفههای بهار. دستش به ابرها نمیرسید ولی به دلهای هممحلهایهایش امیدوار بود.
وُسعش همین بود و بیتفاوت نگذشته بود.
امشب در تجمع میدان شهدا زیر باران، بعد از خودنمایی ترسناک و طولانی جنگندهای که در ارتفاع پایین پرواز می کرد، پیرمردی را دیدم قرآن به دست؛ بین جمعیت میچرخید و قرآن را روی سر تک تک افراد میگرفت. رفقا گفتند شبهای قبل هم آمده.
پیرمرد تفنگ ندارد، توان جنگ هم ندارد اما بیکار و ترسان و ناامید ننشسته گوشه خانه.
پیرمرد قرآن دست گرفته و ذکر بر لب، آمده از جان هممحلهایهایش محافظت کند. نمیدانم توی دلش با خدا چه میگوید، ولی مطمئنم یک دلیل مهم این کارش به یک ملاقات مربوط میشود.
«ملاقات با فاطمه زهرا(س) در روز محشر»
پیرمرد میخواهد وقتی بانو وارد محشر میشوند، سرش بالا باشد و بگوید وُسعم همین بود.
این صحنههای تکراری که هر شب میبینیم و شاید برای ما عادی شده، اصلا عادی نیست.
انسانیت دارد از پلههای تکامل بالا میرود.
انگار عروج فقط سهم عُباد و زُهاد و سجادهنشینان نیست؛ تقرّب کم کم دارد همهگیر میشود.
ما از دست نمیدهیم
از دست نمیرویم
ما ملتِ مبعوث شدهایم....
شاید خانهها و کارخانههایمان ویران شود اما اگر صبر کنیم و طاقت بیاوریم سرمان به عرش میساید.
احساس میکنم این روزها خدا به ملائکهای که مدام درباره بوی تعفن زمین و بخصوص آن جزیره کذایی پچ پچ میکنند ما را نشان میدهد و یک *انی اعلم مالا تعلمون* لطیفی میگوید و مباهات میکند به صبر و توکلمان.
خدایا ما تنهاییم و جز تو کسی را نداریم؛
اُفتان و لنگان آمدهایم، اما بالاخره آمدیم.
خودت میدانی مردی را که صبح دهم ماه مبارک از ما گرفتی چقدر دوست داشتیم.
پایش ایستادیم. بعضی تمام قد و بعضی نصف و نیمه؛ اما ماندیم و پشت نکردیم.
خدایا! میبینی چگونه پرنده مرگی که دور شهرمان چرخ میزند، حرص و طمع و بخل را در وجودمان کشته است؟
خدایا! بر ما سخت نگیر! و ما را در صبر غوطه ور کن و به ساحل شُکر برسان.
ببین قد کشیدهایم!
ما را برسان به دنیای بهشتی با مهدی(عج)؛
ما دیگر طاقت زمینگیر شدن نداریم.
- ۲۴۹
- ۱۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط