فیک : بین راندها
پارت ۱۱۵
چهار نفر مقابل اتاق قرعهکشی ایستاده بودند.
تهیونگ نفس عمیقی کشید.
ـ «هر چی باشه... امیدوارم با هم نیفتیم.»
جیمین سری تکان داد.
ـ «هنوز زوده که همدیگه رو حذف کنیم.»
آنا هم آرام گفت:
ـ «منم همینو میخوام.»
کوک چیزی نگفت.
فقط در سکوت منتظر ماند.
---
چند دقیقه بعد...
مسئول مسابقات وارد اتاق شد.
ـ «لطفاً یکییکی بیاین.»
قرعهکشی شروع شد.
همه منتظر اعلام جدول بودند.
---
چند دقیقه بعد...
برگهی مسابقات روی مانیتور سالن نمایش داده شد.
چهار نفر با عجله جلو رفتند.
آنا اولین نفری بود که اسمش را پیدا کرد.
لبخند زد.
ـ «من با باشگاه سونگلیم مسابقه دارم.»
جیمین هم اسمش را پیدا کرد.
ـ «منم با یه نفر از باشگاه مرکزی.»
تهیونگ با خیال راحت نفسش را بیرون داد.
ـ «خداروشکر...»
اما همان لحظه...
لبخندش محو شد.
چشمش روی اسم آخر ثابت ماند.
کوک متوجه شد.
ـ «چی شده؟»
تهیونگ بدون اینکه نگاهش را از مانیتور بردارد، گفت:
ـ «اینو ببین...»
کوک جلو رفت.
چند ثانیه سکوت کرد.
جیمین و آنا هم نزدیک شدند.
روی صفحه نوشته شده بود:
جونگکوک × تهیونگ
...
چند ثانیه...
هیچکدام حرفی نزدند.
تهیونگ با ناباوری خندید.
ـ «شوخیه؟»
جیمین دوباره جدول را نگاه کرد.
ـ «نه...»
ـ «واقعیه.»
---
آنا آرام گفت:
ـ «یعنی...»
ـ «باید با هم مسابقه بدین؟»
کوک نفس عمیقی کشید.
ـ «آره.»
تهیونگ نگاهش را به بهترین دوستش دوخت.
ـ «هیچوقت فکر نمیکردم اینقدر زود روبهروت وایسم.»
کوک لبخند محوی زد.
ـ «منم.»
---
فضا برای لحظهای سنگین شد.
جیمین جلو آمد.
نگاهش بین آن دو چرخید.
ـ «داخل رینگ... رقیبین.»
بعد لبخند زد.
ـ «بیرون رینگ...»
تهیونگ ادامهی حرفش را گفت.
ـ «همون رفیقای همیشگی.»
کوک مشتش را جلو آورد.
چند ثانیه بعد...
تهیونگ مشتش را به مشت او زد.
ـ «هر کی برد...»
کوک گفت:
ـ «اون یکی اولین نفر بهش تبریک میگه.»
ـ «قول.»
---
آنا هنوز دلش نمیخواست این مسابقه برگزار شود.
آرام گفت:
ـ «فقط...»
هر سه نفر نگاهش کردند.
ـ «قول بدین بعدش دوباره مثل همیشه باشین.»
تهیونگ بدون معطلی جواب داد:
ـ «قول.»
کوک هم گفت:
ـ «قول.»
جیمین لبخند زد.
ـ «شما دو تا رو میشناسم...»
ـ «بعد مسابقه دوباره سر اینکه شام چی بخورین دعواتون میشه!»
تهیونگ خندید.
ـ «صددرصد.»
همه دوباره خندیدند.
---
استاد کانگ از دور به آنها نگاه میکرد.
وقتی نزدیک شد، فقط یک جمله گفت:
ـ «برای مربی...»
چهار نفر ساکت شدند.
ـ «سختترین مسابقه، مسابقهی دو شاگردیه که هر دو رو مثل فرزند خودش دوست داره.»
کوک و تهیونگ با احترام تعظیم کردند.
ـ «تمام تلاشمون رو میکنیم، استاد.»
استاد لبخند زد.
ـ «همین رو میخواستم بشنوم.»
---
چهار نفر از سالن بیرون آمدند.
هیچکس نمیدانست در مسابقهی کوک و تهیونگ چه اتفاقی خواهد افتاد.
اما یک چیز قطعی بود...
فردا، فقط مهارتشان به چالش کشیده نمیشد؛
بلکه دوستی چندسالهشان هم امتحان میشد.
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
چهار نفر مقابل اتاق قرعهکشی ایستاده بودند.
تهیونگ نفس عمیقی کشید.
ـ «هر چی باشه... امیدوارم با هم نیفتیم.»
جیمین سری تکان داد.
ـ «هنوز زوده که همدیگه رو حذف کنیم.»
آنا هم آرام گفت:
ـ «منم همینو میخوام.»
کوک چیزی نگفت.
فقط در سکوت منتظر ماند.
---
چند دقیقه بعد...
مسئول مسابقات وارد اتاق شد.
ـ «لطفاً یکییکی بیاین.»
قرعهکشی شروع شد.
همه منتظر اعلام جدول بودند.
---
چند دقیقه بعد...
برگهی مسابقات روی مانیتور سالن نمایش داده شد.
چهار نفر با عجله جلو رفتند.
آنا اولین نفری بود که اسمش را پیدا کرد.
لبخند زد.
ـ «من با باشگاه سونگلیم مسابقه دارم.»
جیمین هم اسمش را پیدا کرد.
ـ «منم با یه نفر از باشگاه مرکزی.»
تهیونگ با خیال راحت نفسش را بیرون داد.
ـ «خداروشکر...»
اما همان لحظه...
لبخندش محو شد.
چشمش روی اسم آخر ثابت ماند.
کوک متوجه شد.
ـ «چی شده؟»
تهیونگ بدون اینکه نگاهش را از مانیتور بردارد، گفت:
ـ «اینو ببین...»
کوک جلو رفت.
چند ثانیه سکوت کرد.
جیمین و آنا هم نزدیک شدند.
روی صفحه نوشته شده بود:
جونگکوک × تهیونگ
...
چند ثانیه...
هیچکدام حرفی نزدند.
تهیونگ با ناباوری خندید.
ـ «شوخیه؟»
جیمین دوباره جدول را نگاه کرد.
ـ «نه...»
ـ «واقعیه.»
---
آنا آرام گفت:
ـ «یعنی...»
ـ «باید با هم مسابقه بدین؟»
کوک نفس عمیقی کشید.
ـ «آره.»
تهیونگ نگاهش را به بهترین دوستش دوخت.
ـ «هیچوقت فکر نمیکردم اینقدر زود روبهروت وایسم.»
کوک لبخند محوی زد.
ـ «منم.»
---
فضا برای لحظهای سنگین شد.
جیمین جلو آمد.
نگاهش بین آن دو چرخید.
ـ «داخل رینگ... رقیبین.»
بعد لبخند زد.
ـ «بیرون رینگ...»
تهیونگ ادامهی حرفش را گفت.
ـ «همون رفیقای همیشگی.»
کوک مشتش را جلو آورد.
چند ثانیه بعد...
تهیونگ مشتش را به مشت او زد.
ـ «هر کی برد...»
کوک گفت:
ـ «اون یکی اولین نفر بهش تبریک میگه.»
ـ «قول.»
---
آنا هنوز دلش نمیخواست این مسابقه برگزار شود.
آرام گفت:
ـ «فقط...»
هر سه نفر نگاهش کردند.
ـ «قول بدین بعدش دوباره مثل همیشه باشین.»
تهیونگ بدون معطلی جواب داد:
ـ «قول.»
کوک هم گفت:
ـ «قول.»
جیمین لبخند زد.
ـ «شما دو تا رو میشناسم...»
ـ «بعد مسابقه دوباره سر اینکه شام چی بخورین دعواتون میشه!»
تهیونگ خندید.
ـ «صددرصد.»
همه دوباره خندیدند.
---
استاد کانگ از دور به آنها نگاه میکرد.
وقتی نزدیک شد، فقط یک جمله گفت:
ـ «برای مربی...»
چهار نفر ساکت شدند.
ـ «سختترین مسابقه، مسابقهی دو شاگردیه که هر دو رو مثل فرزند خودش دوست داره.»
کوک و تهیونگ با احترام تعظیم کردند.
ـ «تمام تلاشمون رو میکنیم، استاد.»
استاد لبخند زد.
ـ «همین رو میخواستم بشنوم.»
---
چهار نفر از سالن بیرون آمدند.
هیچکس نمیدانست در مسابقهی کوک و تهیونگ چه اتفاقی خواهد افتاد.
اما یک چیز قطعی بود...
فردا، فقط مهارتشان به چالش کشیده نمیشد؛
بلکه دوستی چندسالهشان هم امتحان میشد.
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
- ۱۶.۱k
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط