حرمتها ه شسته شد

‌ حـرمت‌ها ڪه شڪستـه شـد
مسیـح هـم ڪه باشـی ،

نمیتـوانی دلِ شڪستـه را احیـاء ڪنـی
آنچـه در دستـت بود ،

امانتـی پنـهان بـود ڪه حـراج شد ،
آنچـه نبایـد بگویـی گفتـه شد ،

فاجعـه را یڪ عذرخواهـی درسـت نـمیڪند !

حـرف ، حرفِ ویـران ڪردنِ دل است ،
نـه دیوارے خراب ڪنـی و از نو بسـازے!

دلـی ڪه ویـران ڪردے قصـرے بود ڪه خود ساڪن آن بـودے

راستـی حالا ڪه خود را بـی خانـه ڪردے ،

با آوارگـیَت چـه میڪنـی ؟
لابد بـه خـرابـه هاے جامانـده از دیگـران پـناه میـبرے!
دیدگاه ها (۲)

بــزرگ شده ام...دیگر آنقدر کــوچک نیستـم که در دلتنگی هایم گ...

ﻭﻗــــــــﺘـــﯽ ﮐــﺴــــﯽﺗــــﺼـــــﻤــــﯿـﻢ ﻣـﯽ ﮔـــــﯿـﺮِﻩ...

‏زخــم هـــــــــٰٰا ـﮯ تـَنــَـــــــــــمحــٰاصـَـل چــُـو...

گاهی نباید باشیتا ببینی بودنت واسه که مهمه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط