Part⁵⁹
ا.ت ویو:
ا.ت:واقعا میگی؟
جونگ کوک سرش رو تکون داد گفت
کوک:اره واقعا میگم
بدون معطلی سریع رفتم سمت اتاقم و لباسی مناسب پوشیدم..از اتاق اومدم بیرون که یکی از خدمه ها گفت
:خانم..اقا توی حیاط منتظرن
از پله ها پایین رفتم و از در ورودی هم رد شدم و رفتم توی حیاط عمارت..جونگ کوک با پیراهنی سفید و شلواری مشکی کنار اسب سیاهی ایستاده بود و اسب رو نوازش میکرد..رفتم سمتش گفت
ا.ت:من امادم
برگشت و نگاهی از بالا تا پایین بهم انداخت لبخندی زد گفت
کوک:خوبه
سمت اسب رفتم گفتم
ا.ت:خب چجوری باید سوار بشم
قبل از اینکه جونگ کوک بهم یاد بده اومد کنارم ایستاد و کلاهی رو گذاشت روی سرم
کوک:این برای اطمینان
بعد زین اسب رو گرفت و توی یک حرکت سوار اسب شد و بعد با پاش زربه ارومی به اسب وارد کرد که اسب شروع کرد به حرکت کردن..هموجا ایستاده بودم و نگاهش میکردم..یه زر به دیگه به اسب زد که اسب شروع به دویدن کرد..کاملا حرفهای اسب سواری میکرد..مدتی همون جا چرخید بعد اومد سمتم و دستشو سمتم گرفت گفت
کوک:بیا بالا
سوار اسب شدم با دستام کمرش رو گرفتم تا از اسب نیوفتم جونگ کوک با پاهاش زربه دیگه ای زد و اسب حرکت کرد..مدتی کوتاهی بعد اسب شروع کرد به دویدن و حلقه دستای منم دور کمر جونگ کوک تنگ تر شد..موهای بلندم توی هوا تاب میخوردن مثل موج دریا..کم کم سرعت اسب کم شد تا موقعی که ایستاد..جونگ کوک از اسب پیاده شد گفت
کوک:حالا نوبت توعه
جونگ کوک رفت جلوی اسب و بندی که بهش وصل بود رو گرفت و کشید و اسب حرکت کرد..اولین بارم بود تنهایی پشت یه اسب مینشستم که جونگ کوک گفت
کوک:با باهات زربه ارومی بزن تا حرکت کنه
همون کاری که جونگ کوک گفت رو کردم..جونگ کوک بند اسب رو ول کرده بود و خودم تنهایی داشتم اسب رو حرکت میدادم
تا غروب اسب سواری کردم تا اینکه خستم شد..جونگ کوک اسب رو گرفته بود و موهای پشت گردنش رو نوازش میکرد..با احتیاط از اسب پیاده شدم گفتم
ا.ت:فکر نمیکردم اسب سواری انقدر جالب باشه
جونگ کوک اسب رو داد به یکی از خدمه ها و دستمو گرفت گفت
کوک:کاملا زیبا اسب سواری کردی
و دستمو فشرد..لبخندی روی لبم نقش بست..توی حیاط قدم میزدیم که کنار گل های حیاط ایستاد و گلی چید و زد توی موهام گفت
کوک:بانوی زیبام..
بابت تاخیر شرمنده✨
لایک کامنت حتما بزارید
🍷حمایت فراموش نشه🍷
دیدگاه ها (۱۰)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.