{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۱۸۷: آزمون سخت‌تر
از پشت در صدای پادشاه آمد.
— بیا داخل.
تهیونگ در را باز کرد و رفت داخل اتاق.
چند قدم جلو آمد و با همان حالت شیطنت‌آمیز همیشگی گفت:
— با من کار داشتین پدر؟
پادشاه حتی نگاهش هم نکرد و خیلی خشک گفت:
— خودتو جمع و جور کن.
تهیونگ سریع صاف ایستاد و گلویش را صاف کرد.
— چشم قربان.
چند لحظه سکوت شد. بعد پادشاه گفت:
— موضوع مربوط به آزمون سوآست.
تهیونگ کمی جلوتر آمد.
— آزمون؟
پادشاه ادامه داد:
— قراره سخت‌تر بشه.
ابروهای تهیونگ بالا رفت.
— یعنی چی؟ من باید چیکار کنم؟
پادشاه خیلی آرام گفت:
— امشب که از قصر رفتی… فردا جونگ‌کوک رو با خودت به قصر میاری.
تهیونگ کمی جا خورد.
— جونگ‌کوک؟...برای چی؟
پادشاه گفت:
— می‌خوام ببینم سوآ و جونگ‌کوک چقدر می‌تونن خودشون رو کنترل کنن آیا می‌تونن فاصله رو حفظ کنن یا نه.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد ادامه داد:
— جونگ‌کوک فردا به عنوان ولیعهد وارد قصر میشه نه به عنوان کسی که سوآ رو دوست داره و سوآ هم اینجا فقط یک خدمتکار آشپزخونه هست.
تهیونگ اخم کرد.
— پدر… این زیادی سخت نیست؟
پادشاه بدون تغییر حالت گفت:
— قصر جای احساسات نیست...اگه سوآ قراره اینجا بمونه باید این رو یاد بگیره.
تهیونگ نفس کوتاهی کشید.
— ولی...
پادشاه حرفش را قطع کرد.
— سوآ نباید از این موضوع چیزی بفهمه نباید بدونه که جونگ‌کوک فردا به قصر میاد.
نگاه تهیونگ جدی شد.
پادشاه ادامه داد:
— و تحت هر شرایطی… اگه فردا سوآ بخواد به خاطر احساسات شخصی به جونگ‌کوک نزدیک شه…تو آزمون رد می‌شه.
چند لحظه سکوت سنگینی بینشان افتاد.
بعد پادشاه گفت:
— امشب که از قصر رفتی، همه چیز رو برای جونگ‌کوک توضیح بده.
تهیونگ سر تکان داد.
— چشم… حواسم هست.
پادشاه دوباره گفت:
— و یک چیز دیگه.
تهیونگ نگاهش کرد.
پادشاه گفت:
— الان که از این اتاق بیرون بری، سوآ صد در صد ازت می‌پرسه چی شد پادشاه باهات چیکار داشت؟
گوشه لب تهیونگ کمی بالا رفت.
پادشاه ادامه داد:
— یه چیزی سر هم کن و بهش بگو.
تهیونگ لبخند زد.
— باشه پدر، حتماً.
پادشاه کوتاه گفت:
— حالا برو.
تهیونگ یک تعظیم کوتاه کرد.
— با اجازه.
بعد برگشت و از اتاق خارج شد.
در پشت سرش بسته شد.
چند قدم در راهرو رفت… بعد ایستاد و یک نفس عمیق کشید.
— اوه…فردا قراره حسابی جالب بشه…
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
دیدگاه ها (۷)

#تاج_و_طوفانپارت ۱۸۶: احضار ته‌سونسوآ و تهیونگ با عجله اما ب...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۸۵: احضار غیرمنتظرهچند خدمتکار آمدند و دسر...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۶۳: خوش اومدی به قفسماشین قصر از دروازه بز...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۶۷: خبری که همه رو ساکت کرددر خونه سوآ باز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط