{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

واژه ای نبود و هیچ کس

واژه ای نبود و هیچ کس
شعری از خدا نخوانده بود
تا که او مرا برای بازی خودش
انتخاب کرد...
توی گوش من یواش گفت:
تو دعای کوچک منی
بعد هم مرا
مستجاب کرد!

پرده ها کنار رفت
خود به خود
با شروع بازی خدا
عشق افتتاح شد...

سالهاست
اسم بازی من و خدا
زندگی ست
هیچ چیز
مثل بازی قشنگ ما
عجیب نیست
بازی یی که ساده است و سخت
مثل بازی بهار با درخت
با خدا طرف شدن
کار مشکلی ست
زندگی
بازی خدا و یک عروسک گِلی ست...
دیدگاه ها (۲)

کودک نیستیم اما کودک درونمان هنوز زنده است هنوز میپرد از ...

افسوس که ما می خواستیم زمین را آماده ی مهربانی کنیم خود نتوا...

قــــــرار نیست که هـــمه ی دنیــــا شاعــــر بشوند یا نویسـ...

خــــدایا آدم هــــای ســـرزمینم همه شــــان مهــــربانی را ...

شب جمعه بود که بچه ها به خط زدند و جمعه صبح در ماووت عراق بو...

🍀 چهار برگ برای یک سرنوشتP.14 | اولین شباولین شبشان در سئول ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط