{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

برادر سختگیر و وحشی من...

p80_f1

صدای پاش باعث شد ا.ت گوشیشو کنار بزاره و کنارش بره اما تهیونگ از توی یخچال آب برداشت ریخت تو لیوان و به ا،تی که داشت نگاهش میکرد و میخواست با نگاهش بفهمونه که خیلی بچه ای توجهی نکرد
ا.ت کلافه شد از پشت تهیونگ رو بغل کرد
ا.ت: من باهات مشکلی ندارم تو همه دنیای منی ولی وقتی اینقدر بچگونه رفتار میکنی خندم میگیره...اصلا بهت نمیاد خودتو لوس کنی
تهیونگ: همون به تو میاد بسه(لیوان بعدی اب)
ا.ت: اخه تو مغزم نمیره چرا تو با اینهمه اباهت خودتو واسه اولین بار برا من بچه کردی
تهیونگ: مگر تو مغزم داری؟
لیوان رو گذاشت و دستای ا،تو از دورش کند و رفت نشست تو حال...ا.ت پوفی کشید و رفت نشست تو بغل تهیونگ
ا.ت: چون نارحتی چیزی نمیگم بهت وگرنه من سه برابرت مغز دارم
ته: اره برو کنار دارم تلویزیون میبینم(هل دادن ا.ت به کنار)

ا.ت دست تهیونگ رو دندون کند که تهیونگ با اخم دستشو از تو دهن ا.ت کشید اخمش جوری ا.ت رو به خودش اورد که مسخره بازی رو کنار گذاشت
ا.ت: از دهنم پرید وگرنه هرچند بهت برادر میگفتم اما حسم مثل خواهر برادری نبوده هیچوقت...میخوای آشتی کن میخوای نکن اتفاقیه که بازم ممکنه بیفته

با تموم شدنجرفش به اشپز خونه برگشت و سالادی با سس مخصوص درست کرد و غذا رو جدا برای تهیونگ برد...از اونجایی که پسر ما نمیخواست الان که قهره ،ا.ت ببینه چطوری تو ثانیه دستپختشو تموم میکنه با سینی غذا رفت بالا و حتی تو راه پلها دلش می‌خواست رو پله بشینه و فقط بخوره اما دیگه عین بچه خوب رفت تو اتاقش
تهیونگ: تو اب گرم کن باید آدم دستاشو بخوره لعنتی

ا.ت ویو
نهار بر عکس روزای دیگه از نظر خودم عالی شده بود ج ری که دوبشقاب ریختم و خوردم...میدونستم تهیونگ عاشق غذامه و مطمنم که الان بازم میخواد...قابلمه و ماهیتابه غذا با سالادا رو تو سینی بزرگی گذاشتم و با وجود سنگینی زیادشون بردم بالا
غذا رو پشت در اتاق گذاشتم و با در زدن فرار کردم

تهیونگ ویو
همونجوری با دهن پر به در نگاه کردم و سریع غذامون قورت دادم و در رو با غرور تمام باز کردم اما کسی نبود!خواستم در دو ببندم که چشمم به غذاها افتاد(لبخند)

تهیونگ: زن منه دیگه(احساس غرور و افتخار به داشتن ا.ت)

تهیونگ از خدا خواسته غذا رو برداشت و در عرض ربع ساعت قابلمه به اون بزرگی ماهیتابه و سالادا رو تموم کرد خودشم میدونست سر غذای این دختر یه زانبی سیری ناپذیره...با اینه از پر خوری نزدیک به بالا اوردن بود باز هم میخواست بخوره اما دیگه غذایی نمونده بود پس باید میرفت سر خوردن ا.ت!

ظرفا رو جمع کرد و برد پایین و دنبال ا.ت گشت اما نه تو اتاقش بود نه تو حال...صداش زد اما کسی جواب نداد
تهیونگ: نکنه بازم بی اجازه من....ا.ت..گور خودتو ک...
ا.ت: دالی
ته: ا.ت! تو کجا بودی؟
دیدگاه ها (۰)

برادر سختگیر و وحشی من...

برادر سختگیر و وحشی من...

برادر سختگیر و وحشی من...

برادر سختگیر و وحشی من...

سناریو درخواستی BTS

ریاست عشق /پارت ۳

چندپارتی درخواستی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط