{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۲۶

پارت ۲۶
صبح
آن صبح هوا بیرون روشن و صاف بود، ولی توی خانه یک تیرگی سنگین نشسته بود که روشنایی روز هم نمی‌توانست آن را بشکند.

رزا وقتی بیدار شد، اولین چیزی که حس کرد درد نبود؛ سکوت بود. سکوتی که بعد از آن شب مانده بود، مثل زخمی که رویش بسته شده باشد ولی هنوز زیرش خون جاری باشد.

ته‌سوک کنارش حرفی نزد. صبح‌ها دیگر با آن نگاهِ مهربان شروع نمی‌شد. فقط بلند شد، لباس پوشید، درِ خانه را بست و رفت. بدون یک «حالِت خوبه؟»، بدون یک نگاهِ آخر.

وقتی در خاموش شد، رزا به پشتِ در تکیه داد و چشمانش را بست. چند ماه پیش، همان در وقتی باز می‌شد، ته‌سوک مثل یک وعده پشتش می‌ایستاد. حالا آن در فقط راهِ خروجِ کسی بود که معلوم نبود امشب با چه حالی برمی‌گردد.
________________

ظهر
ظهر، گوشیِ رزا لرزید. صفحه روشن شد و یک پیامِ کوتاه آمد:

«امشب دیر می‌یام. زودتر بخواب.»

رزا مدت طولانی به پیام نگاه کرد. انگشتش روی صفحه رفت و همان‌جا ماند، ولی چیزی نفرستاد. نمی‌دانست چه بنویسد؛ نه سؤال، چون از جوابش می‌ترسید. نه «باشه»، چون «باشه» یعنی اجازه دادن به کسی که «انتظارِ شبِ برگشتنِ رزا» دیگر برایش معنا نداشت.

صفحه خاموش شد و پیام بی‌جواب ماند. رزا در خانه‌ای نشست که کم‌کم به سکوتی عادت می‌کرد که قبلاً هیچ‌وقت نبود.
_________________

بعدازظهر که خواست کفش‌هایش را مرتب کند، دستش به جیبِ کتِ ته‌سوک رسید؛ کتی که روی مبلِ اتاق مانده بود.

یک بوی عطرِ لطیف و گل‌گون به مشامش خورد. نه آن بویِ همیشگیِ ته‌سوک که رزا در این مدت به آن عادت کرده بود. یک چیزِ تازه، روشن و پرادعا — بویی که مالِ کسی دیگر بود، کسی که رزا نمی‌شناختش.

رزا کت را سرِ جایش گذاشت و از کنارش رد شد. این کار تمرینِ صبر بود؛ چراکه اگر نپرسد، شاید هیچ‌وقت مجبور نشود جوابی بشنود که نتواند تحملش کند.

ولی توی دلش به خودش گفت: «اگه من بپرسم و جوابش سخت باشه، دیگه چیزی نمی‌مونه که باهاش حرف بزنم.» و برای اولین بار، خودش را قانع کرد که سکوت از حقیقت امن‌تر است.
_________________

ساعت از دوِ نیمه‌شب گذشت که صدای کلید توی قفل پیچید.

رزا بیدار بود؛ ولی این بیداری انتخاب نبود، عادتِ ترس بود که خواب را از او می‌گرفت.

ته‌سوک وارد شد. موهایش کمی نامرتب بود، بوی الکل می‌داد و کمی از همان عطرِ بعدازظهر که از جیبش به مشام رسیده بود، حالا روی تنش نشسته بود. تنِ همان کسی که رزا ماه‌ها باورش کرده بود که خانه‌اش اینجاست؛ اما حالا انگار خانه‌اش جای دیگری بود.

رزا به او نگاه کرد: «امروز خیلی دیر کردی.»

صدایش آرام بود، ولی توی همان آرامش یک چیزِ دیگر هم بود؛ ترسی که رزا هنوز برایش اسم نداشت.

— کار داشتم. — ته‌سوک جواب داد و همان شب، روی گوشی شروع کرد به نوشتن پیامی برای کسی و بعد سریع پاکش کرد.

رزا برای یک لحظه خواست بپرسد. دهانش باز شد که سؤال کند، ولی ترس از جوابِ آخر — از جمله‌ای که دیگر برایش لطیف نباشد — دهانش را بست. و آن سکوت، بدتر از هر جوابِ سختی بود؛ چون رزا را به این فکر می‌انداخت که شاید دارد زیادی فکر می‌کند، شاید حق ندارد از کسی که دیگر حتی به او نگاه نمی‌کند، انتظاری داشته باشد.
____________________

شبِ اولِ تنهایی
یک ساعت بعد، ته‌سوک گفت باید بخوابد.

رزا کنارش دراز کشید و سعی کرد باور کند همه‌چیز طبیعی است. ولی وقتی چراغ خاموش شد، نگاهی که از ته‌سوک به او نرسید — نه آن نگاهِ بارانیِ شب‌های اول، نه حتی یک نگاهِ خداحافظیِ ساده — مثل تیغی توی سینه‌اش فرو رفت.

به سقف نگاه کرد و به خودش گفت: «یک روز. شاید فردا، شاید بعد از این‌ها، برمی‌گردد به همان کسی که زیر بارون منتظرش ماند.»

ولی در ته دلش، چیزی سرد و بی‌رحمانه می‌دانست که حقیقت دارد:

«اعتمادی که چند ماه پیش توی دلش ریشه زده بود، امروز زیر خاکِ سکوت، دارد کم‌کم می‌پوسد.»
دیدگاه ها (۰)

پارت ۲۷روز بعد — فاصلهصبح، ته‌سوک زودتر از همیشه خانه را ترک...

پارت ۲۵ساعت از سه گذشته بود که صدای در اومد. نه کوبیدنِ آروم...

پارت ۲۴صبح که شد، رزا دنبال یک جواب نگشت. چون تهِ دلش هنوز ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط