I love you...
I love you...
but I don't know...
How can I say this...
to you.(Ch.2)
Part:20(108)
(ویو:جونگکوک)
متئو:نامادری میرا،کا شرکت رو به دستش گرفته.
_:خب؟
کمی جدی تر شد.
متئو:هوش کاری و تجاریش خوبه.
ولی در آینده،اتفاقاتی رخ میده که اصلا یه نفع ما نیست.
_:یعنی منظورت این هست که از یه راهی باهاش،شریک بشم و بعد در یک حرکت زیرکانه،کنترل هارا به دست بگیرم؟
گوشه لبش به معنای رضایت کمی بالا رفت...
متئو:دقیقا منظورم همینه.
و آروم سری تکون دادم،و نگاهم رو دادم به جلو...
جایی که الان...
که الان داشتن برای یاقوت سنگ قبرش رو میذاشتن...
نه جونگکوک!
دیگه گریه و زاری بسه.
تو باید از نتیجه ی تلاش ها و موفقیت های یاقوت،محافظت و نگه داری کنی.
تا آخرین نفست!
متئو:قبول میکنی،درسته؟
بی درنگ جواب دادم:
_:معلومه که قبول میکنم.
فقط...
چشم هایش کمی ریز شد...
متئو:فقط چی؟
_: فقط...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن#نامجون#جین#شوگا#جیهوپ#جیمین#تهیونگ#سناریوبیتیاس#رمان#مافیا
but I don't know...
How can I say this...
to you.(Ch.2)
Part:20(108)
(ویو:جونگکوک)
متئو:نامادری میرا،کا شرکت رو به دستش گرفته.
_:خب؟
کمی جدی تر شد.
متئو:هوش کاری و تجاریش خوبه.
ولی در آینده،اتفاقاتی رخ میده که اصلا یه نفع ما نیست.
_:یعنی منظورت این هست که از یه راهی باهاش،شریک بشم و بعد در یک حرکت زیرکانه،کنترل هارا به دست بگیرم؟
گوشه لبش به معنای رضایت کمی بالا رفت...
متئو:دقیقا منظورم همینه.
و آروم سری تکون دادم،و نگاهم رو دادم به جلو...
جایی که الان...
که الان داشتن برای یاقوت سنگ قبرش رو میذاشتن...
نه جونگکوک!
دیگه گریه و زاری بسه.
تو باید از نتیجه ی تلاش ها و موفقیت های یاقوت،محافظت و نگه داری کنی.
تا آخرین نفست!
متئو:قبول میکنی،درسته؟
بی درنگ جواب دادم:
_:معلومه که قبول میکنم.
فقط...
چشم هایش کمی ریز شد...
متئو:فقط چی؟
_: فقط...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن#نامجون#جین#شوگا#جیهوپ#جیمین#تهیونگ#سناریوبیتیاس#رمان#مافیا
- ۱.۱k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط