پارت ۳ . برندگی چشمان او .
پارت ۳ . برندگی چشمان او .
اگر خوشتون نمیاد نخونید و گزارش نکنید . من واقعا نمیدونم چرا پستی که ازتون پرسیدم اسم فیک چی باشه رو گزارش کردید . 😕
ویوی ریتا :
الان تقریبا ۱ ماهه که توی این اتاق بزرگ و مجلل زندانی شدم... هر روز برام غذا میاره، در آغوشم میگیره، بهم لبخند میزنه، و حتی برام لباس میگیره و ازم مراقبت میکنه... خیلی عجیبه مگه نه؟
عاشق کسی شدم که باید میکشتمش... عاشق چشمان او... به نظرتون خیلی احمقم مگه نه؟
ممکنه اون هم عاشقم باش-
نه امکان نداره. حتی بهش فکر هم نکن ریتا.
باید یک راه فرار پیدا کنم...
*ناگهان دامیان وارد شد.*
ویوی دامیان :
وقتی بهش نگاه میکنم... نمیتونم متوقف بشم... درچشمان او غرق میشوم.
باید تمام تلاشم رو برای او بکنم... اون خاصه... مثل بقیه ولم نمیکنه... میکنه؟
نه امکان نداره... من باید بی رحم باشم... ولی نمیتونم احساساتم رو متوقف کنم... اون داره منو دیوونه میکنه
ویوی ریتا :
چرا اینجوری به من نگاه میکنه... خیره شده... متوقف نمیشه... شت... چرا احسای میکنم قلبم داره ذوب میشه... لبم رو گاز گرفتم.
ویوی سوم شخص (من) :
دامیان : میخواستم ازت یک چیزی بپرسم...
ریتا : بپرس.
دامیان : فکر کردم... شاید دوست داشته باشی بری بیرون... میدونی... آخه خیلی وقته بیرون نرفتی... میخوام... با هم بریم بیرون ؟
ریتا لبخند زد و چشمانش برق زد... واقعا دلش میخواست بره بیرون.
ریتا : باشه. بریم.
دامیان : پس لباس هایت رو عوض کن و بیا پایین... منتظرت هستم...
دامیان رفت بیرون.
قلب ریتا داشت از قفسه سینه اش بیرون میزد... لبخند زد و آماده شد... از وسایلی که دامیان براش گرفته بود استفاده کرد...
یک لباس خوشگل پوشید.
یک آرایش لایت انجام داد.
و رفت بیرون...
ویوی ریتا :
وای خدای من!
وقتی رفتم پایین...
دامیان توی ماشین SUV مشکی اش نشسته بود...
موهاش رو بالا زده بود.
یک کت شلوار مشکی که خیلی بهش میومد رو پوشیده بود.
خدای من! خیلی جذاب شده بود.
ویوی دامیان :
خدایا!
چرا اون اینقدر خوشگل شده...
یک لباس که خیلی خوب انحنا های بدنش رو نشون میداد پوشیده بود... خیلی بهش میومد...
یک آرایش لایت انجام داده بود ولی به نظر من بدون اون هم خوشگله...
ویوی سوم شخص (من) :
دامیان : خیلی خوشگل شدی
ریتا : تو هم خیلی جذاب شدی
دامیان پیاده شد و در ماشین رو برای ریتا باز کرد...
ریتا نشست روی صندلی شاگرد...
دامیان دستش رو روی را*ن ریتا گذاشت...
ریتا قرمز شد ولی سکوت کرد.
دامیان : ریتا ؟
ریتا : بله
دامیان : دوست داری کجا بری ؟
ریتا : ... واقعا نمیدونم
دامیان : پس... نظرت درباره رفتن به پاساژ چیه ؟
ریتا : ... باشه
دامیان، ریتا رو به بهترین پاساژ شهر برد.
بعد از ۳ ساعت.
دامیان تقریبا کل پاساژ روبرای ریتا خرید🤣🤣
بادیگارد ها از پشت خرید ها رو گرفتن و پشت سر ریتا و دامیان راه میرن.
بعد از اون... دامیان ریتا رو به بزرگتدین جواهر فروشی شهر برد. بهترین توی کشور البته.
دامیان گرون ترین گردنبند الماس رو برداش با ست گوشواره و تک دست.
ریتا : نیازی نیست-
دامیان : مورد پسندت نیست؟
ریتا : نه... آخه خیلی گرون-
دامیان : ارزش تو از اینا هم بیشتره پس دیگه حرف گرون بودن رو نزن... هیچ چیزی برای من گرون نیست.
ریتا : پس... قشنگه... دوستش دارم... ممنون
ریتا لبخند زد
دامیان : نیازی به تشکر نیست.
*فلش فوروارد به شب*
شب، دامیان، ریتا رو به گرون ترین رستوران کشور برد و همه غذا ها رو سفارش داد.
ریتا : نیازی نبود... ولی ممنون.
گارسون غذا ها رو آورد.
ریتا شروع به خوردن کرد ولی دامیان فقط به ریتا نگاه کرد... انگار که با نگاه کردن به ریتا سیر میشد.
ریتا : چرا غذا نمیخوری ؟
دامیان : چون... نمیدونم... شاید... چون که نگاه کردن به تو لذت بیشتری داره...
ریتا قرمز شد.
*فلش فوروارد به آخر غذا*
ریتا نگاهی به غذاهای دست نخورده کرد.
ریتا : به تظرم داری این غذا ها رو حیف میکنی...
ریتا از گارسون خواست که بیاد اینجا.
ریتا : میشه این غذاهای دست نخورده رو بسته بندی کنید؟
گارسون : بله
گارسون بسته بندی شون کرد.
دامیان از ریتا پرسید : چرا ازشون خواستی که اینکار رو بکنن؟
ریتا از گارسون پرسید : میشه این غذا ها رو به یک پرورشگاه بفرستید؟
گارسون : بله
ریتا بالاخره جواب دامیان رو داد : چون... حس بدی داره... من شکمم سیره و حتی غذا ها باقی موندن... ولی بچه های پرورشگاهی غذای خوبی ندارن که بخورن... یا حتی بچه های فقیری که توی خیابان میخوابن...
دامیان : تو به همه اهمیت میدی به حز خودت...
ریتا : ...
دامیان : ...
به شرط :
۵ بازنشر
۱۰ کامنت
۱۵ لایک
ممنون که ما رو همراهی میکنید 🤗
⛲️ ♡ ㅤ ❍ㅤ ⎙ㅤ ⌲
ˡⁱᵏᵉ ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ ˢᵃᵛᵉ ˢʰᵃʳᵉ
#جالب#خفن#قشنگ#فیک#فیک_مافیا#فیک_مافیایی#مافیا#مافیایی#دامیان#ریتا#هویت_مخفی
اگر خوشتون نمیاد نخونید و گزارش نکنید . من واقعا نمیدونم چرا پستی که ازتون پرسیدم اسم فیک چی باشه رو گزارش کردید . 😕
ویوی ریتا :
الان تقریبا ۱ ماهه که توی این اتاق بزرگ و مجلل زندانی شدم... هر روز برام غذا میاره، در آغوشم میگیره، بهم لبخند میزنه، و حتی برام لباس میگیره و ازم مراقبت میکنه... خیلی عجیبه مگه نه؟
عاشق کسی شدم که باید میکشتمش... عاشق چشمان او... به نظرتون خیلی احمقم مگه نه؟
ممکنه اون هم عاشقم باش-
نه امکان نداره. حتی بهش فکر هم نکن ریتا.
باید یک راه فرار پیدا کنم...
*ناگهان دامیان وارد شد.*
ویوی دامیان :
وقتی بهش نگاه میکنم... نمیتونم متوقف بشم... درچشمان او غرق میشوم.
باید تمام تلاشم رو برای او بکنم... اون خاصه... مثل بقیه ولم نمیکنه... میکنه؟
نه امکان نداره... من باید بی رحم باشم... ولی نمیتونم احساساتم رو متوقف کنم... اون داره منو دیوونه میکنه
ویوی ریتا :
چرا اینجوری به من نگاه میکنه... خیره شده... متوقف نمیشه... شت... چرا احسای میکنم قلبم داره ذوب میشه... لبم رو گاز گرفتم.
ویوی سوم شخص (من) :
دامیان : میخواستم ازت یک چیزی بپرسم...
ریتا : بپرس.
دامیان : فکر کردم... شاید دوست داشته باشی بری بیرون... میدونی... آخه خیلی وقته بیرون نرفتی... میخوام... با هم بریم بیرون ؟
ریتا لبخند زد و چشمانش برق زد... واقعا دلش میخواست بره بیرون.
ریتا : باشه. بریم.
دامیان : پس لباس هایت رو عوض کن و بیا پایین... منتظرت هستم...
دامیان رفت بیرون.
قلب ریتا داشت از قفسه سینه اش بیرون میزد... لبخند زد و آماده شد... از وسایلی که دامیان براش گرفته بود استفاده کرد...
یک لباس خوشگل پوشید.
یک آرایش لایت انجام داد.
و رفت بیرون...
ویوی ریتا :
وای خدای من!
وقتی رفتم پایین...
دامیان توی ماشین SUV مشکی اش نشسته بود...
موهاش رو بالا زده بود.
یک کت شلوار مشکی که خیلی بهش میومد رو پوشیده بود.
خدای من! خیلی جذاب شده بود.
ویوی دامیان :
خدایا!
چرا اون اینقدر خوشگل شده...
یک لباس که خیلی خوب انحنا های بدنش رو نشون میداد پوشیده بود... خیلی بهش میومد...
یک آرایش لایت انجام داده بود ولی به نظر من بدون اون هم خوشگله...
ویوی سوم شخص (من) :
دامیان : خیلی خوشگل شدی
ریتا : تو هم خیلی جذاب شدی
دامیان پیاده شد و در ماشین رو برای ریتا باز کرد...
ریتا نشست روی صندلی شاگرد...
دامیان دستش رو روی را*ن ریتا گذاشت...
ریتا قرمز شد ولی سکوت کرد.
دامیان : ریتا ؟
ریتا : بله
دامیان : دوست داری کجا بری ؟
ریتا : ... واقعا نمیدونم
دامیان : پس... نظرت درباره رفتن به پاساژ چیه ؟
ریتا : ... باشه
دامیان، ریتا رو به بهترین پاساژ شهر برد.
بعد از ۳ ساعت.
دامیان تقریبا کل پاساژ روبرای ریتا خرید🤣🤣
بادیگارد ها از پشت خرید ها رو گرفتن و پشت سر ریتا و دامیان راه میرن.
بعد از اون... دامیان ریتا رو به بزرگتدین جواهر فروشی شهر برد. بهترین توی کشور البته.
دامیان گرون ترین گردنبند الماس رو برداش با ست گوشواره و تک دست.
ریتا : نیازی نیست-
دامیان : مورد پسندت نیست؟
ریتا : نه... آخه خیلی گرون-
دامیان : ارزش تو از اینا هم بیشتره پس دیگه حرف گرون بودن رو نزن... هیچ چیزی برای من گرون نیست.
ریتا : پس... قشنگه... دوستش دارم... ممنون
ریتا لبخند زد
دامیان : نیازی به تشکر نیست.
*فلش فوروارد به شب*
شب، دامیان، ریتا رو به گرون ترین رستوران کشور برد و همه غذا ها رو سفارش داد.
ریتا : نیازی نبود... ولی ممنون.
گارسون غذا ها رو آورد.
ریتا شروع به خوردن کرد ولی دامیان فقط به ریتا نگاه کرد... انگار که با نگاه کردن به ریتا سیر میشد.
ریتا : چرا غذا نمیخوری ؟
دامیان : چون... نمیدونم... شاید... چون که نگاه کردن به تو لذت بیشتری داره...
ریتا قرمز شد.
*فلش فوروارد به آخر غذا*
ریتا نگاهی به غذاهای دست نخورده کرد.
ریتا : به تظرم داری این غذا ها رو حیف میکنی...
ریتا از گارسون خواست که بیاد اینجا.
ریتا : میشه این غذاهای دست نخورده رو بسته بندی کنید؟
گارسون : بله
گارسون بسته بندی شون کرد.
دامیان از ریتا پرسید : چرا ازشون خواستی که اینکار رو بکنن؟
ریتا از گارسون پرسید : میشه این غذا ها رو به یک پرورشگاه بفرستید؟
گارسون : بله
ریتا بالاخره جواب دامیان رو داد : چون... حس بدی داره... من شکمم سیره و حتی غذا ها باقی موندن... ولی بچه های پرورشگاهی غذای خوبی ندارن که بخورن... یا حتی بچه های فقیری که توی خیابان میخوابن...
دامیان : تو به همه اهمیت میدی به حز خودت...
ریتا : ...
دامیان : ...
به شرط :
۵ بازنشر
۱۰ کامنت
۱۵ لایک
ممنون که ما رو همراهی میکنید 🤗
⛲️ ♡ ㅤ ❍ㅤ ⎙ㅤ ⌲
ˡⁱᵏᵉ ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ ˢᵃᵛᵉ ˢʰᵃʳᵉ
#جالب#خفن#قشنگ#فیک#فیک_مافیا#فیک_مافیایی#مافیا#مافیایی#دامیان#ریتا#هویت_مخفی
- ۳.۹k
- ۲۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط