سلام من فاطیما هستم
سلام، من فاطیما هستم
بیست و چند ساله، بعضی وقتا از شدتِ دلتنگی اونقدر گریه میکنم که تمامِ صورتم بــــاد میکنه، این جور وقتا نباید منو ببینی چون واقعاً زشت میشم.
زندگیِ من پُر از اتفاقِ، پُر از چیزای جالب و هیجان انگیز، و بعضی وقتا خیلی سخت و دلهره آور.
اما نقطه عطفِ زندگیم، مربوط به یه مَردِ...
زمانی مردی رو میشناختم، که جسور بود
توی عِشق و عاشقی، ترمز نمیکرد
تخته گاز میرفت
یه بار یادمه ازش پرسیدم؛
"تو نمیترسی؟ نمیترسی که اینقدر سریع بری؟ اونقدری که من ازت جا بمونم؟..."
وقتی شروع کرد به حرف زدن،
اطمینانِ خاصی توی چشماش بود، میگفت نمیتونه محبت نکنه، میگفت هرچی بیشتر خوشحالم میکنه بیشتر انگیزه میگیره، میگفت تاحالا هیچکسو به اندازه ی من دوست نداشته، اون میگفت و میگفت... و من با تمامِ وجود باورش میکردم...
بعد از مدتِ طولانی، خودمو خلع سلاح کردم!
چجوری؟ با تمامِ وجود بهش گفتم که دوستش دارم...
تمامِ هیکـَلـَمو بهش تکیه دادم! آره... کاملاً بهش تکیه کردم...
پشیمون؟ نه نیستم!
من هنوزم با 'تمامِ وجود' دوستش دارم
خودش رو، اخماشو، خنده هاشو، بهونه هاشو، فریادهای ترسناکِش رو،
لوس شدناش وقتی مریض میشه رو،
دیوونه بازیاش موقع رانندگی رو،
شوخی های سادیسمی و قهرآی توخالیشو...
من هنوزم با تمامِ وجود دوسش دارم، مردی که یه زمانی آروم آروم وارد زندگیم شد و
همه ی زندگیم و شد و
بعد زندگیم و ازم گرفت
هنوزم دوسش دارم مردی رو که یه زمانی واقعاً میشناختم...😔 😔
بیست و چند ساله، بعضی وقتا از شدتِ دلتنگی اونقدر گریه میکنم که تمامِ صورتم بــــاد میکنه، این جور وقتا نباید منو ببینی چون واقعاً زشت میشم.
زندگیِ من پُر از اتفاقِ، پُر از چیزای جالب و هیجان انگیز، و بعضی وقتا خیلی سخت و دلهره آور.
اما نقطه عطفِ زندگیم، مربوط به یه مَردِ...
زمانی مردی رو میشناختم، که جسور بود
توی عِشق و عاشقی، ترمز نمیکرد
تخته گاز میرفت
یه بار یادمه ازش پرسیدم؛
"تو نمیترسی؟ نمیترسی که اینقدر سریع بری؟ اونقدری که من ازت جا بمونم؟..."
وقتی شروع کرد به حرف زدن،
اطمینانِ خاصی توی چشماش بود، میگفت نمیتونه محبت نکنه، میگفت هرچی بیشتر خوشحالم میکنه بیشتر انگیزه میگیره، میگفت تاحالا هیچکسو به اندازه ی من دوست نداشته، اون میگفت و میگفت... و من با تمامِ وجود باورش میکردم...
بعد از مدتِ طولانی، خودمو خلع سلاح کردم!
چجوری؟ با تمامِ وجود بهش گفتم که دوستش دارم...
تمامِ هیکـَلـَمو بهش تکیه دادم! آره... کاملاً بهش تکیه کردم...
پشیمون؟ نه نیستم!
من هنوزم با 'تمامِ وجود' دوستش دارم
خودش رو، اخماشو، خنده هاشو، بهونه هاشو، فریادهای ترسناکِش رو،
لوس شدناش وقتی مریض میشه رو،
دیوونه بازیاش موقع رانندگی رو،
شوخی های سادیسمی و قهرآی توخالیشو...
من هنوزم با تمامِ وجود دوسش دارم، مردی که یه زمانی آروم آروم وارد زندگیم شد و
همه ی زندگیم و شد و
بعد زندگیم و ازم گرفت
هنوزم دوسش دارم مردی رو که یه زمانی واقعاً میشناختم...😔 😔
- ۳.۳k
- ۲۷ فروردین ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط