{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یک روز در فاو نشسته بودیم و

یک روز در فاو نشسته بودیم و
با«علیرضاکوهستانی»چای میخوردیم.
یک لحظه هردوی مان متوجه شدیم
که یک‌مگس‌روی لبه لیوان چای علیرضا نشست،
همین طور خیره به مگس بودیم.
مگس روی لبه لیوان راه رفت و راه رفت
تااین که یک دفع مثل اینکه سُر خورده باشه،
افتاد توی لیوان علیرضا!!!


علیرضاهم برگشت و گفت:

«نیگاه کن!می ره روی جنازه عراقی ها میشینه غسلش رو‌میاد توی‌لیوان چای ما میکنه»

راوی:رضا دادپور

#شهدا #بعثی #طنز
دیدگاه ها (۱)

𝓥𝓸𝓻𝓸𝓳𝓪𝓴 𝓮 𝓶𝓪𝓷³جیمین با عجله وارد کلاس شد. نفسنفس میزد و موها...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴¹. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.میا حدود یک ساعت ...

پارت۸(کاتسوکی با حرص از روی تخت بلند شد و چند بار طولِ اتاقش...

پارت ۱۷ : خب فکر کنم عاشقت شدم! will,i fill i love you

#تاج_و_طوفانپارت ۱۹۹: چای داغ و دل داغ‌ترجونگ‌کوک انگار فقط ...

پارت 7خندیدم و گفتم نارا: ممنونقلبم شروع کرده بود به تند تند...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 156♡⁠。⁠)⁩خيلي و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط