شعر

#اشعار

به جز رخساره‌ات، صبح دلاویزی، نمی‌خواهم
زمستان و بهار و صیف و پاییزی، نمی‌خواهم
بلای جان من گردیده است چشمان خون‌بارم
دگر چشمانِ‌خو‌ن‌بار و سحرخیزی، نمی‌خواهم
اگر یک شب نباشی جان من، دیوانه می‌گردم
شب تاریکِ وحشتناکِ خون‌ریزی، نمی‌خواهم
بدونت سینهٔ و دل می‌شود از درد و غم لبریز
دل از غصه و غم گشته لب‌ریزی، نمی‌خواهم
تو باشی کلبهٔ ما بهتر از هر قصر شیرین است
نباشی پیش من، فرهاد و پرویزی نمی‌خواهم
عبیر و عطر گیسوی کمندت بهترین داروست
به جز عطر تو من عطر دل‌انگیری نمی‌خواهم
عروس شهرها، وقتی که باشد شهر ما شیراز
قم‌و تهران‌و کرمان، یزد و تبریزی نمی‌خواهم
دیدگاه ها (۰)

✍ ناز و فتنه گریتو و ناز و فتنه گری،من و افغان سحریتو و چو گ...

...ترک دل کردی و خواهم مُرد در هجران تووای‌که خالی‌می‌شود ای...

ای یادگار فاطمه که داغ دیده ایدر بستری ز غصّه و غم آرمیده ای...

╮ شعـــــــــــــر مهــــــــــدوے ╰شب جمعه شده مولا، بگو جا...

نازنینا من تو را از جان هوادارم هنوز ...

ای دل شکایت ها مکن

چرا از تو نگویم ؟چرا اشک های تو را نسرایم ؟وقتی همه ی دریاها...

بیا تا مونس هم، یار هــم، غمخوار هم باشیمانیس جان غم، فرسوده...

سعادت جو دگر باشد و عاشق خود دگر باشدندارد پای عشق او کسی کش...

...تا نگاهم به تو در حاشیه‌ها افتاده استجان سودا زده در دام ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط