چیزی نیست.
چیزی نیست.
گلویم درد میکرد..
یک قُلُپ چای خوردم بهترشوم..
لعنتی پرید توی گلویم سرفه ام گرفتو چشم هایم اشکی شد و گریه...
خب راستش..
دلم برایش تنگ شده..
گلویم درد میکرد..
یک قُلُپ چای خوردم بهترشوم..
لعنتی پرید توی گلویم سرفه ام گرفتو چشم هایم اشکی شد و گریه...
خب راستش..
دلم برایش تنگ شده..
- ۴۲۳
- ۲۲ آبان ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط