{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۱۸

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۱۸
ات به رئیس خیره شد.
— چرا ساکتی؟
رئیس جواب نداد.
جونکوک جلو رفت.
— اون تماس درباره‌ی تو بود؟
رئیس با عصبانیت گفت:
— نه!
سامان آرام گفت:
— پس چرا رنگت پریده؟
رئیس چیزی نگفت.
آرین به جعبه‌ی فلزی اشاره کرد.
— اول باید بفهمیم داخل این جعبه چیه.
رئیس کلید را روی قفل گذاشت.
اما قبل از اینکه آن را بچرخاند، سامان دستش را گرفت.
— صبر کن.
جونکوک پرسید:
— چرا؟
سامان به قفل نگاه کرد.
— این قفل معمولی نیست.
ات نزدیک‌تر شد.
— یعنی چی؟
سامان گفت:
— اگر اشتباه بازش کنیم، تمام اطلاعات داخلش پاک می‌شه.
جونکوک چند لحظه به جعبه نگاه کرد.
— پس رمز می‌خواد.
سامان سرش را تکان داد.
— سه عدد.
رئیس آهسته گفت:
— ۱۳... ۷... ۲۱.
همه به او نگاه کردند.
آرین گفت:
— از کجا این رمز رو می‌دونی؟
رئیس جواب نداد.
سامان خودش رمز را وارد کرد.
قفل باز شد.
داخل جعبه چند عکس قدیمی، یک فلش و یک نامه قرار داشت.
ات نامه را برداشت.
روی آن نوشته شده بود:
«برای کسی که حقیقت را پیدا می‌کند.»
جونکوک گفت:
— بازش کن.
ات نامه را باز کرد.
فقط یک جمله داخلش نوشته شده بود:
«خائن در این اتاق نیست؛ خائن کسی است که شما او را نجات دادید.»
همه ساکت شدند.
آرین آرام گفت:
— ما چه کسی رو نجات دادیم؟
ناگهان سامان به رئیس نگاه کرد.
رئیس یک قدم عقب رفت.
جونکوک متوجه شد.
— صبر کن...
رئیس به سمت در رفت.
سامان فریاد زد:
— نذارید فرار کنه!
رئیس دستگیره را کشید.
اما در باز نشد.
همان لحظه مانیتور روشن شد.
تصویر یک دوربین امنیتی ظاهر شد.
در تصویر، رئیس دیده می‌شد...
اما تصویر مربوط به چند ساعت قبل بود.
و پشت سر او، کسی ایستاده بود که هیچ‌کدامشان انتظار دیدنش را نداشتند.
کامران.
دیدگاه ها (۰)

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۱۹همه به مانیتور خیره شده بودند.ت...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۲۰راهروی شرقی کاملاً تاریک بود.جو...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۱۷همه برای چند ثانیه به چراغ قرمز...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۱۶صدای سامان هنوز در راهروی مخفی ...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۱۴جونکوک کلید را محکم در دستش گرف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط