{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P63

متیو: میا باید یه چیزی بهت بگم
سرشو بلند کرد و سوالی نگام کرد
متیو:عزیزم فردا و پس فردا مجبورم تنهات بزارم معذرت میخوام بیب ولی میدونی که چاره‌ای ندارم
میا:میدونم عزیزم لازم به عذر خواهی هم نیست منم کارهای زیادی واسه انجام دادن دارم نگرانم نباش
محکم بغلش کردم و به خودم چسبوندمش:عاشقتم دختر با درکم
میا هم بغلم کرد
متیو:عزیزم گشنته؟
میا:اوهوم
پس بیا بریم تو آشپزخونه غذا بخوریم الان فک نکنم دیگه تو سرسرا غذا باشه دستشو گرفتم و بلند شدیم و رفتیم پایین ...
بعد از اینکه غذا خوردیم برگشتیم تو اتاق خودمون
متیو:میخوای الان چی کار کنیم بهت دو تا انتخاب میدم بیبی کتابای کسل کننده یا رفتن به جنگل با دوست پسرت و اینم در نظر داشته باش که دو روز پیشت نیستم
میا دستشو رو چونش گذاشت:اممممم از اونجایی که قراره بری از برنامه‌مون عقب میفتی پس...... بیا بریم جنگل به درک که عقب میفتیم بعد میخونیم
متیو:انتخابت عالی بود بیب نمیخوای لباساتو عوض کنی؟
میا: عه چرا یونی فرم تنمه ببین صبح چقدر عصبانیم کردی که روز تعطیل یونی فرم پوشیدم
متیو:گفتم که بیب من خوب‌آلود بودم
و بغلش کردم
میا:چی بپوشم؟ خودت انتخاب کن
رفتم جلوی کمد الان که بهاره فک نکنم با تیشرت سردت شه ولی محض احتیاط بهتره یه سویشرت هم روش بپوشی بیبی
لباساشو انتخاب کردم و رفتم سمتش :میخوای کمکت کنم بیب
میا:عزیزم چیزی نیس که خودم میپوشم
متیو:باشه پس
و نشستم رو تخت و مشغول دید زدنش شدم وقتی تموم شد از جام بلند شدمورفتم سمتش:بیب الان که دقت میکنم موهات زیادی بلند شده
میا:جدی ؟ فک نکنما
متیو:نه بیب مطمئنم بیا بریم
میا:یعنی نمیخوای بگی ببندمشون؟
متیو:نه عزیزم از این به بعد هر جور خواستی میتونی بری بیرون فقط شاید دیدی یکم دعوا کردم دیگه نمیخوام واست محدودیت بزارم بریم؟
میا:چیشد که به این فکر افتادی؟
متیو:تو انقد خوشگلی که هر جور لباس بپوشی نگات میکنن پس ترجیح میدم اذیتت نکنم
دستشو تو دستم قفل کردم و از اتاق خارج شدیم تو راهرو خوابگاه ها با دریکو رو به رو شدیم که تا خواست چیزی بگه میا دستمو کشید و اجازه صحبت کردن به دریکو نداد منم که هنوز از حرفاش عصبی بودم پشت میا رفتم
از قلعه خارج شدیم و داشتیم به سمت جنگل می‌رفتیم
میا:متیو دو هفته دیگه امتحانات شروع میشن و یه ماه امتحان داریم اگه یادت باشه باید دامبلدور رو بکشیم کی قراره اون کار رو بکنه؟
دیدگاه ها (۰)

P64

P65

P62

Two Shots,Part2

P16🦋ویو نامجون:صبح ساعت هفت بیدار شدم و دیدم که رائون خیلی خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط