رمان منیم گوزل سئوگیلیم نویسنده الهه پورعلی
پارت ۶۵
کایان با تعجب ابرویی بالا انداخته و گفت:
- Vay, bu Harika teyze de bazı şeyleri seviyor! Bu onun için altın almamız gerektiği anlamına mı geliyor?
<<عجب چیزایی هم دوست داره این عمه هاریکا! یعنی باید براش طلا بگیریم؟>>
سوگل شانه بالا انداخت چراکه دقیق متوجه نشده بود کایان چه میگوید پس جواب داد:
- بابا اینا که براش انگشتر گرفتن!
کایان دستش را روی دنده گذاشته و درحالی که ادای عمه خانم را در میآورد گفت:
- Bu yüzden bu kendinden memnun teyzeye bilezikler alıyoruz!
<<پس ما هم برای این عمه از خود راضی دستبند میگیریم!>>
سپس دنده را مثل عصای عمه خانم گرفته و درحالی که چشمانش را عین عمه هاریکا ریز میکرد دهانش را کج کرده و گفت:
- Ne dersem yapılmalı!
<<هرچی من میگم همون باید بشه!>>
سوگل درحال خنده مشتی آرام به بازوی کایان کوبیده و گفت:
- اگه میتونی جلوی خودش اداش رو دربیار! صدای خنده کایان بلند شد و درحالی که دستانش را به حالت تسلیم بالا برده بود گفت:
- Hayatıma doyamıyorum!
<<من از جونم سیر نشدم!>>
سوگل که داشت با صدا میخندید یک آن متوجه چهره متعجب کایان شد که به پشت سرش نگاه میکرد، ترسید و خندهاش را قطع کرد، همان لحظه صدای کایان بلند شد که گفت:
- Kıpırdama, arkanda böcek var!
<<تکون نخور پشت سرت حشره هست!>>
در یکآن صدای جیغ بنفش سوگل بلند شد و این همزمان شد با قهقهه کایان که گفت:
- Merak etme, şaka yapıyordum
<<نترس بابا شوخی کردم.>>
سوگل درحالی که دستش را روی قلبش گذاشته بود نفسی بلند سر داده و گفت:
- این مسخره بازیهای تو تمومی نداره! زهرم ترکید.
کایان که از زور خنده اشک در چشمانش جمع شده بود گفت:
- چهقدر تو ترسویی!
همان حین مشتی دیگر از سوی سوگل حواله بازوی کایان شد و او بدون حرف ماشین را جلوی مرکز خرید پارک کرد، دستش را روی بازویش گذاشته و گفت:
- Ne kadar kötü!
<<چه بد میزنی!>>
سپس به حالت دستوری ادامه داد:
- پیادهشو بریم خرید!
سوگل درحالی که چشمش را ریز کرده بود با لبخند اما حرص گفت:
- یکی طلبت!
دوباره صدای خنده کایان فضای ماشین را پر کرد بیحرف از ماشین پیاده شده و وارد مرکز خرید اطلس که بزرگترین مرکز خرید در آن ناحیه بود شدند مرکز خریدی که طبقه اولش مخصوص لباسهای مردانه، طبقه دومش لباسهای زنانه و طبقه سومش مختص طلا و جواهرهای خاص و گرانبها بود.
کایان درحالی که دستانش را داخل جیبهایش فرو برده بود با شیطنت از جلوی مغازهای رد شد یکی- یکی از جلوی مغازهها رد شده و گهگاه چرخی میزد.
سوگل نیز پشت سرش درحال حرکت بود و با خنده به حرکات و مسخرهبازیهای کایان نگاه میکرد و در دل میگفت:
- واقعا که توی همه عمرم همچین پسری ندیدم پسرهایی که میشناسم مغرور و از خودراضی و خشن هستند این پسر با همه کسایی که میشناسم فرق میکنه.
کایان درحالی که به پشت سرش برگشته و سوگل را مینگریست همانطور عقب- عقب راه میرفت!
درحال برداشتن قدمی دیگر به پشت سر بود که با ستون برخورد کرده و آخش درآمد.
دستش را به پشتش گرفته و گفت:
- آخ.
سوگل که ریز ریز میخندید گفت:
- خب درست راه برو !
چهره کبود کایان نشان میداد که خیلی دردش آمده سوگل که چهره جدیاش را دید به سمتش رفته و پرسید:
- خیلی درد داشت؟
کایان دستش را روی صورت گذاشته و خم شد سوگل که کمی نگران شده بود عین خودش به سمت او خم شده و دوباره پرسید:
- چی شدی تو؟
که دوباره با خنده کایان روبهرو شد، این پسر واقعاً کرم داشت.
کایان با تعجب ابرویی بالا انداخته و گفت:
- Vay, bu Harika teyze de bazı şeyleri seviyor! Bu onun için altın almamız gerektiği anlamına mı geliyor?
<<عجب چیزایی هم دوست داره این عمه هاریکا! یعنی باید براش طلا بگیریم؟>>
سوگل شانه بالا انداخت چراکه دقیق متوجه نشده بود کایان چه میگوید پس جواب داد:
- بابا اینا که براش انگشتر گرفتن!
کایان دستش را روی دنده گذاشته و درحالی که ادای عمه خانم را در میآورد گفت:
- Bu yüzden bu kendinden memnun teyzeye bilezikler alıyoruz!
<<پس ما هم برای این عمه از خود راضی دستبند میگیریم!>>
سپس دنده را مثل عصای عمه خانم گرفته و درحالی که چشمانش را عین عمه هاریکا ریز میکرد دهانش را کج کرده و گفت:
- Ne dersem yapılmalı!
<<هرچی من میگم همون باید بشه!>>
سوگل درحال خنده مشتی آرام به بازوی کایان کوبیده و گفت:
- اگه میتونی جلوی خودش اداش رو دربیار! صدای خنده کایان بلند شد و درحالی که دستانش را به حالت تسلیم بالا برده بود گفت:
- Hayatıma doyamıyorum!
<<من از جونم سیر نشدم!>>
سوگل که داشت با صدا میخندید یک آن متوجه چهره متعجب کایان شد که به پشت سرش نگاه میکرد، ترسید و خندهاش را قطع کرد، همان لحظه صدای کایان بلند شد که گفت:
- Kıpırdama, arkanda böcek var!
<<تکون نخور پشت سرت حشره هست!>>
در یکآن صدای جیغ بنفش سوگل بلند شد و این همزمان شد با قهقهه کایان که گفت:
- Merak etme, şaka yapıyordum
<<نترس بابا شوخی کردم.>>
سوگل درحالی که دستش را روی قلبش گذاشته بود نفسی بلند سر داده و گفت:
- این مسخره بازیهای تو تمومی نداره! زهرم ترکید.
کایان که از زور خنده اشک در چشمانش جمع شده بود گفت:
- چهقدر تو ترسویی!
همان حین مشتی دیگر از سوی سوگل حواله بازوی کایان شد و او بدون حرف ماشین را جلوی مرکز خرید پارک کرد، دستش را روی بازویش گذاشته و گفت:
- Ne kadar kötü!
<<چه بد میزنی!>>
سپس به حالت دستوری ادامه داد:
- پیادهشو بریم خرید!
سوگل درحالی که چشمش را ریز کرده بود با لبخند اما حرص گفت:
- یکی طلبت!
دوباره صدای خنده کایان فضای ماشین را پر کرد بیحرف از ماشین پیاده شده و وارد مرکز خرید اطلس که بزرگترین مرکز خرید در آن ناحیه بود شدند مرکز خریدی که طبقه اولش مخصوص لباسهای مردانه، طبقه دومش لباسهای زنانه و طبقه سومش مختص طلا و جواهرهای خاص و گرانبها بود.
کایان درحالی که دستانش را داخل جیبهایش فرو برده بود با شیطنت از جلوی مغازهای رد شد یکی- یکی از جلوی مغازهها رد شده و گهگاه چرخی میزد.
سوگل نیز پشت سرش درحال حرکت بود و با خنده به حرکات و مسخرهبازیهای کایان نگاه میکرد و در دل میگفت:
- واقعا که توی همه عمرم همچین پسری ندیدم پسرهایی که میشناسم مغرور و از خودراضی و خشن هستند این پسر با همه کسایی که میشناسم فرق میکنه.
کایان درحالی که به پشت سرش برگشته و سوگل را مینگریست همانطور عقب- عقب راه میرفت!
درحال برداشتن قدمی دیگر به پشت سر بود که با ستون برخورد کرده و آخش درآمد.
دستش را به پشتش گرفته و گفت:
- آخ.
سوگل که ریز ریز میخندید گفت:
- خب درست راه برو !
چهره کبود کایان نشان میداد که خیلی دردش آمده سوگل که چهره جدیاش را دید به سمتش رفته و پرسید:
- خیلی درد داشت؟
کایان دستش را روی صورت گذاشته و خم شد سوگل که کمی نگران شده بود عین خودش به سمت او خم شده و دوباره پرسید:
- چی شدی تو؟
که دوباره با خنده کایان روبهرو شد، این پسر واقعاً کرم داشت.
- ۳.۱k
- ۲۷ بهمن ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط