{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت 15

پارت 15

چند ماه از اون شب گذشت، رزا تو این مدت تنها کاری که میکرد درست کردن غذا و تمیز کردن خونه بود مجبور بود هر چی که ته سوک بهش میگه روانجام بده و گرنه دیگه👿

اون شب هم مثل هر شب رزا توی اشپزخونه مشغول کار بود

همان موقعته‌سوک خسته و کلافه از شرکت اومد خونه. بدون اینکه حتی نگاهی به رزا بندازه، خودش رو انداخت روی مبل و با صدای بلند گفت:

رزا، یه چای بیار، زود باش.
رزا که داشت توی آشپزخانه کار می‌کرد، یه لحظه مکث کرد، نگاهش رو به زمین دوخت و بدون اینکه حرفی بزنه، رفت سمت کتری. چند دقیقه بعد با یه لیوان چای اومد جلو و گذاشت روی میز.

ته‌سوک یه جرعه از چای خورد و لیوان رو با شدت روی میز گذاشت. نگاهش رو از تلویزیون گرفت و مستقیم به رزا که داشت از اتاق خارج می‌شد، دوخت.

کجا؟ تازه اومدی بشینی، کجا می‌ری؟
رزا ایستاد، اما پشتش به ته‌سوک بود.

خسته‌ام، می‌خوام برم تو اتاقم.
ته‌سوک از مبل بلند شد و قدم‌های سنگینش رو سمت رزا برداشت. وقتی رسید پشت سرش، دستش رو گذاشت روی شونه‌ی رزا و اون رو به سمت خودش چرخوند.

من گفتم می‌ری اتاق، من نگفتم می‌ری اتاق. حالا بشین اینجا.
رزا سعی کرد دستش رو از زیر دست ته‌سوک بکشه بیرون، اما ته‌سوک محکم‌تر گرفت.

ته‌سوک… دستت رو بردار.
ته‌سوک پوزخند زد و صورتش رو نزدیک صورت رزا آورد.

چرا؟ مگه مالِ من نیستی؟ مگه زنِ من نیستی؟

رزا صورتش رو از ته‌سوک چرخوند و سعی کرد خودش رو عقب بکشه، اما ته‌سوک بازوی رزا رو گرفت و اون رو کشید سمت خودش. رزا با صدای لرزان گفت:

ولم کن ته‌سوک، داری اذیت می‌کنی.
ته‌سوک همون‌طور که به چشم‌های رزا زل زده بود، گفت:

اذیت؟ من فقط دارم حقم رو می‌گیرم. وقتی من خونه هستم، تو نباید از من فرار کنی.
ته‌سوک دست رزا رو رها کرد و اون رو به سمت مبل هل داد. رزا نشست، اما نگاهش رو از ته‌سوک گرفته بود. ته‌سوک کنارش نشست و با یه لحن سرد گفت:

از فردا دیگه قرار نیست هر وقت دلت خواست بیای تو اتاق و بری. تمامِ وقتت باید اینجا باشه. فهمیدی؟
رزا فقط سرش رو تکون داد. ته‌سوک یه نگاه دیگه به رزا انداخت و بعد بدون اینکه حرف دیگه‌ای بزنه، از خونه خارج شد و در رو محکم بست.

صدای بسته شدن در توی کلِ خونه پیچید. رزا همون‌طور که روی مبل نشسته بود، دست‌هاش رو دور خودش حلقه کرد و به دیوار زل زد.

حتی نای گریه هم نداشت چون اشکاش هم تموم شده بود دلش میخواست هر طور شده از این جهنم فرار کنه، ولی کجا میتونست بره؟ پیش تهیونگ! حتی فکر کردن بهشم مسخره بود میرفت چی میگفت خونوادشم که دیگه هیچی


ادامه دارد......

شرطا برای پارت بعد


15 لایک


10 کامنت


5 بازنشر


خب خوشگلا نظراتتون رو تو کامنت بگید حتی اگه پیام نمیدی یه استیکر بفرستین دله منم خوش شه🥺🎀🎀


دوستون دارم❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
دیدگاه ها (۰)

فالو شهhttps://wisgoon.com/auryn

فالو؟https://wisgoon.com/sasa.w

پارت 13همون موقع در دفتر باز شد و ته سوک در چهارچوب نمایان ش...

پارت پنجم: دفاعِ غیرمنتظرهته‌سوک به لبه‌ی میز تکیه داد و با ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط