{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بوی سیگار شدیدی آمد....

بوی سیگار شدیدی آمد....
با خودم میگویم نکند باز پدر غمگین است...
نکند باز دلش ....
پله ها را دو به یک طی کردم! تا رسیدم بر بام!
پدرم را دیدم
زیر آوار غرورش مدفون...زیر لب زمزمه داشت
که خدا عدل کجاست؟که چرا مزه فقر وسط سفره ماست و چراها و چرا های دگر....
دل من هم لرزید مثل زانوی پدر...دیدن این صحنه آنچنان دشوار بود که مرا شاعر کرد.....
شاملو
دیدگاه ها (۱۹)

این دریاچه های هندسی که در لاپلاس مشاهده می کنید ممکن است به...

2

ناپلئون گمشده (فصل سوم)پارت ۱۹سه ساعت بعد قایق به ساحل جزیره...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط