{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کاغذ رو باز کردم نفسم بند اومد

کاغذ رو باز کردم، نفسم بند اومد.
هیچ نشونه‌ای از فارست نبود، هیچ جمله‌ای از برادرم!
فقط یه خط نوشته شده بود:
“من فارست نیستم.”
و از اون لحظه، همه‌چیز عوض شد...
و من نمیدونستم قراره با کسی آشنا بشم که اونو از قبل میشناختم !!!
دیدگاه ها (۰)

از جمله زیبایی های این کتاب✨

دختری که ماه را نوشید 🌕✨ژانر: فانتزی/ جادویی 🔮قصه ای جادویی ...

ماه‌ها گذشته بود و جوابی نیومده بود.داشتم باور می‌کردم که فا...

《معرفی کتاب رقبای الهی》کمدی که راز داشت، نه فقط لباساز برادر...

اولین پستمه.. یه داستان ترسناکه.. امیدوارم خوشتون بیاد

دوپارتی _ چشمهای آبی _ Blue eyes

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط