{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

و مهتاب شبی... نه ..... شب بارانی بود

و مهتاب شبی... نه ..... شب بارانی بود
رشت، آبستــن یک گریــه ی طو لانـــی بـــود

راه می رفتم و هی خون جگر میخوردم

در سرم فکر و خیالــی کـه نمیدانی بود

لشکر چـــادر تـــو خانــــه خرابـــی ها کــرد

چادرت چشمه ای از دوره ی ساسانی بود

آه دریاب مرا دلبـــر بارانـــی من

ای که معماری ابروی تو گیلانی بود

توبه ها کردم و افسوس نمیدانستم

آخرین مرحله ی کفر، مسلمانی بود

همه ی مصر بـــه دنبـــال زلیخـــا بودند

حیف، دیوانه ی یک برده ی کنعانی بود
دیدگاه ها (۱)

شده هرگز دلت مال کسی باشد که دیگر نیست؟نگاهت سخت دنبال کسی ب...

باران کـم کـم از نفس افتاده ی بهــــار! بر پشت بام خانه ی من...

گفته بودم که خاطرَت را این مردِ تنهای ایل می خواهدگفتی :" آخ...

ﺑﻪ ﺭﺳﻢ ﺻﺒـﺮ ، ﺑﺎﯾﺪ ﻣَﺮﺩ ﺁﻫﺶ ﺭﺍ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﺩاگر مرد است ﺑﻐﺾ ﮔﺎﻫﮕﺎ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط