{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#ارباب_من

#ارباب_من

Part: 17

ته: اره جونگکوکم من عاشقتم

کوک: نمی‌دونم چی بگم خوشحال باشم یا ناراحت

ته: تو مجبور نیستی همین الان جواب بدی کوکی هر وقت خواستی بهم بگو تو هنوز بچه ای نمی‌خوام تحت فشار بزارمت

کوک: خب.... خب... راستش اگه بگم دوستت ندارم دروغ گفتم منم دوستت دارم تهیونگ و من بچه نیستم دارم ۱۵ ساله میشم( چهره کیوت).

ته: ولی برای من تو یه بچه کیوت و با مزه ای

کوک: ایششششش تهیونگگگگگ

ته: جانم دلبرم

کوک: ( سرخ شده از خجالت)

کوک: اگه پدرت بفهمه دوسم داری میدونی ممکنه چیکارت کنه

ته: نگران نباش خوشگلم پدرم می‌دونه و تازشم کیه که از داشتن همچین عروس خوشگلی ناراحت باشه

کوک: تهیووووووونگگگگ

ته: جانم بیب حالا اجازه دارم اون ل//باتو بخورم هوم؟

کوک: و... ولی اینجا همه دارن میبینن یکم معذبم ( اوخیییییی شونکوک من کم کم داره بزرگ میشه🥺🥺)

ته: هرچی تو بگی توت فرنگی من حالا صاحبتو همراهی میکنی بریم خوش بگذرونیم؟!

کوک: چرا که نه بریم

تهیونگ و جونگکوک سوار ماشین شدن و طبق خواسته کوک رفتن شهر بازی

کوک: ته ته من می‌خوام قطار هوایی سوار شم

ته: عشقم مطمئنی نمیترسی آخه خیلی ترسناکه

کوک: تهیونگ اونجوری صدام نکن خجالت میکشم 🤭

ته: هرجور دلم خواست صدات میزنم

کوک: باشه اصن قهرممم

ته: نه کوکی تورو خدا غلط کردم میدونی اگه باهام قهر باشی قلبم طاقت نداره و بدون تو پژمرده میشه لطفاااا

تهیونگ مثل بچه هایی بود که داره با یه چیز خیلی با ارزشش حرف میزنه اون مافیای خطرناک کی باورش میشد که یه روز عشق باهاش همچین کاری کنه جونگکوک از حرکت تهیونگش خندش گرفته بود اون خوشحال بود از اینکه بلاخره یکی پیدا شده که واسش از غرورش میگذره و مثل بچه ها باهاش رفتار میکنه اونها کلی خوش گذروندن و الان ساعت تقریبا ۲ بود

کوک: ته ته گشنمه( کیوت)

ته: من فدات بشم میخوای بریم غذا بخوریم

کوک: اره( با ذووققق)

ته: باشه بانی کوچولوم بریم

اونها رفتن به رستوران غذا سفارش دادن و خوردن تهیونگ واسه کوک بستنی گرفت و خوردن

ته: خب کوچولوی من سیر شده ( اشاره به شکم کوک)

کوک: اره ( خجالت)

ته: خوشگلم میخوای خرید کنی

کوک: ارهههع( با ذوق)

ته: پس بیا بریم این پاساژ هر لباسی دلت خواست بردار

کوک: باشه ( با ذوق وارد میشه و می‌ره شروع به گشتن می‌کنه بعد ۲۰ مین میاد )

کوک: ته ته لباسی که دلم میخواد نیست( اخمو)

ته: فدا سرت خوشگلم پاساژ که کم نیست هر چقدر دلت خواست بگرد

کوک بعداز یک ساعت کلی لباس انتخاب میکنه و می‌ره تهیونگ حساب می‌کنه سوار ماشین میشن

ته: خب خرگوشم مطمئنی همینا بسته

کوک: اره(☺️)

ته: اون قیافتو برام انقد کیوت نکن وگرنه مطمئن نیستم جلوی خودمو بگیرمااا

کوک: یاااااااااا تهیونگگگگگگگ من که هنوز بهت اجازه ندادم دوست پسرم باشیییی

ته: چیییییی پس من این همه پولمو واسه کی خرج کردم اگه اینطوریه پولمو بده( اخمو)

کوک: 🥺🥺🥺) خب.... خب.... من پول ندارم

ته: خب اگه پول نداری میتونی بجای بدهیت دوست پسرم باشی نظرت

کوک: خیلی بدی من هنوز آماده نیستم🥺

ته: تو فقط اجازه بده دستتو بگیرم کافیه

کوک: تهیونگ میشه یه اعترافی بکنم

ته: بگو خرگوشم

کوک: خیلی خیلی دوست دارم

ته: من بیشتر توت فرنگی من

ته: خب بیبی رسیدیم

تهیونگ ماشینشو پارک می‌کنه و خریدای جونگکوک رو از صندوق بر میداره و میرن داخل همه تعجب کرده بودن و داشتن پچ پچ میکردن

یکی: ارباب هیچ وقت با کسی نمی‌رفت بیرون

یکی: ارباب تا حالا حتی واسه نامزدش این همه خرید نکرده بود

تهیونگ همینطور که داشت با کوکیش از پله بالا می‌رفت واسه اینکه نشون بده جونگکوک مال اونه اون یکی دست آزادشو تو دست کوک قفل کرد و یه بو///سه به لپ کوک زد

کوک:( تعجب کرده)

همه هین بلندی کشیدن و تهیونگ بدون اهمیت به اونا با کوکیش رفت بالا

اجوما: این جا چه خبرهههههه چرا شماها سرکارتون نیستین ( بلند)

همه رفتن سرکارشون

شرط برای پارت بعد
کامنت۳۰
لایک ۳۰
بازنشر ۱۰
بای بای تا پارت بعد🥰😅
دیدگاه ها (۳۲)

#ارباب_منPart: 16ته: اصن ولش کن فراموشش کن اماده شو بیا حیاط...

"ادامه ی پارت شصت و هشت"وسوسه شده بود برای چشیدن دوباره ی ل....

#ارباب_منPart: 6ته: خب... خب راستش اجوما میتونی بهم بگی وقتی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط