ددی خوناشام من
#ددی خوناشام من
پارت: بیست و پنجم
ویو سانا
شب حدود ساعت سه بیدار شدم...صدای گریه میومد...کوک تو خاب داشت گریه میکرد...حتما داره کابوس میبینه...سریع رفتم بیدارش کنم که دستم خورد به بدنش...یا خدااا تب داره
سریع رفتم پایین و یه ظرف بزرگ رو پر از اب سرد کردم و یه دستمال برداشتم و رفتم بالا.
دستمالو مرطوب کردم و آبشو گرفتم... گذاشتم رو پیشونیش..
خیلی داغ بود تبش پایین نمیومد...خیلی نگران بودم...لباساشو در آوردم و پتو رو زدم کنار...سعی کردم بیدارش کنم ولی نشد..
کوک: نه نههه سانااا لطفا تنهام نزاررر(خاب و گریه)
سانا: من قول میدم هیچوقت ولت نکنم(اروم،نگران)
تا صب بالا سرش بودم...نزدیکای صب بود که خابم برد....
ویو کوک
دیشب....خیلی کابوس بدی دیدم...چشمامو باز کردم...یکم ک دقت کردم دیدم لباس تنم نیس...سانا رو صندلی کنار من خابش برده بود...
یهو به شدت بیدار شد...
سانا: حالت خوبه(ترس)
کوک: من خوبم...چی شده..چرا لباس تنم نیس
سانا: دیشب تب کرده بودی...داشتی کابوس میدیدی و تو خاب گریه میکردی..
کوک: مننن
سانا: اره تو
کوک: باوشه...بیا بریم صبونه بخوریم
سانا: بریم که خیلیییی گشنمههه
کوک: کیوتچه
سانا: هییی
از پله ها داشتیم میرفتیم پایین که دیدم سانا افتاد و شهید شد...و منم گفتم خماریییی
لایکو کامت یادتون نره 💜💅🦋
پارت: بیست و پنجم
ویو سانا
شب حدود ساعت سه بیدار شدم...صدای گریه میومد...کوک تو خاب داشت گریه میکرد...حتما داره کابوس میبینه...سریع رفتم بیدارش کنم که دستم خورد به بدنش...یا خدااا تب داره
سریع رفتم پایین و یه ظرف بزرگ رو پر از اب سرد کردم و یه دستمال برداشتم و رفتم بالا.
دستمالو مرطوب کردم و آبشو گرفتم... گذاشتم رو پیشونیش..
خیلی داغ بود تبش پایین نمیومد...خیلی نگران بودم...لباساشو در آوردم و پتو رو زدم کنار...سعی کردم بیدارش کنم ولی نشد..
کوک: نه نههه سانااا لطفا تنهام نزاررر(خاب و گریه)
سانا: من قول میدم هیچوقت ولت نکنم(اروم،نگران)
تا صب بالا سرش بودم...نزدیکای صب بود که خابم برد....
ویو کوک
دیشب....خیلی کابوس بدی دیدم...چشمامو باز کردم...یکم ک دقت کردم دیدم لباس تنم نیس...سانا رو صندلی کنار من خابش برده بود...
یهو به شدت بیدار شد...
سانا: حالت خوبه(ترس)
کوک: من خوبم...چی شده..چرا لباس تنم نیس
سانا: دیشب تب کرده بودی...داشتی کابوس میدیدی و تو خاب گریه میکردی..
کوک: مننن
سانا: اره تو
کوک: باوشه...بیا بریم صبونه بخوریم
سانا: بریم که خیلیییی گشنمههه
کوک: کیوتچه
سانا: هییی
از پله ها داشتیم میرفتیم پایین که دیدم سانا افتاد و شهید شد...و منم گفتم خماریییی
لایکو کامت یادتون نره 💜💅🦋
- ۳.۸k
- ۲۶ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط