حدود یه دوماهی از اولین روز دانشگاهم میگذره

حدود یه دوماهی از اولین روز دانشگاهم میگذره
رابطم با هیونجین خیلی صمیمانه تر از قبل شده و میشه گفت هیونجین بهم ثابت کرد که همه پسرا شبیه هم نیستن و بعضیاشون واقعا شعور دارن
ویو هیون:
روی تختم دراز کشیده بودم و داشتم به اون فکر میکردم
اره درست فکر میکنین من عاشقش شده بودم
ولی هنوز خودمم باورم نمیشه
اخه من هیچ وقت فکرشو نمیکردم که یه روزی عاشق بشم
بعد از یونا دیگه دریچه قلبم رو برای همه دخترا بستم
ولی مثل اینکه هانول تونست کلیدشو پیدا کنه....
خب دیگه بگذریم باید برم دانشگاه
فلش به داخل دانشگاه:
و دوباره زنگ حوصله سر بر ریاضی
خدایا چرا انقدر زمان دیر میگذرههههه
همینجور داشتم تو ذهن خودم غر میزدم که یهو
در کلاس باز شد
وای فرشته نجاتتتتتت بالاخره
عه مدیرمونه که
مدیر اوند داخل و هممون بلند شدیم
مدیر: بشینید بچه ها بشینید
همه نشستیم
مدیر: خب بچه ها ما هفته بعدی به مدت سه روز قراره به اردو جنگلی برای تحقیق بریم
و خب همتون باید به گروه های دو نفره تقسیم شین
خب الان همه گروه ها رو معین میکنم
کارینا و وونیونگ
کارینا: بهتر از این نبود؟!
مدیر: همینیه که هست!
کارینا: اوففففف
مدیر: خب جنی و کای
یونهو و مینهو
هانول و......
ادامه دارد.......
دیدگاه ها (۰)

وای بچه ها داشتم پارت سوم فیک رو مینوشتم بابام ترسوندم دستم ...

چرا واقعا؟؟؟؟

وقتی بچتون میخواد شب رو پیش شما بخوابه♡......تو کارت تموم شد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط