{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Beauty and the beast...

Part³
پسر کمی به سمت پیشخوان خم شد؛ فاصله‌اش با دخترک آنقدر کم شد که می‌توانست تپشِ تندِ قلبش را حتی از آن فاصله حس کند. او دستش را دراز کرد، اما به جای برداشتن گل‌ها، به آرامی انگشتش را روی لبه‌ی گلدانِ سفالیِ کنار دستِ ات کشید و نگاهش را با چنان شدتی به چشم‌های او گره زد که گویی بقیه‌ی دنیا برای لحظه‌ای از حرکت ایستاد.

او با صدایی که حالا آرام، عمیق و لرزشی از اشتیاق در آن بود، گفت:
«اولش فکر می‌کردم شاید بتونم با بهونم ای ساده تو رو ببینم...که تونستم. حالا دیگه اسم همه‌ی گل‌هایی رو که تا الان ازت خریدم رو یاد گرفتم.و حتی درباره گلی که از همه خاص تره و گل های دیگه رو با توجهش زنده نگه میداره.
که اون گل خاص هم تویی. و من مثل دیو داستان دیو و دلبرم که بدون گلش به نابودی ابدی کشیده میشه و میمیره.
می‌دونم وقتی خسته‌ای روبان‌ها رو آهسته‌تر می‌بندی و سعی میکنی بروزش ندی. می‌دونم وقتی کسی بی‌دلیل به گل‌ها دست می‌زنه اخم می‌کنی. میدونم بجای اینکه بخوای عشقتو بین آدم های دورت تقسیم کنی، تمام اون عشقو به گلهات میدی. میدونم علایقت چیه و از چه چیزهایی بدت میاد و می‌دونم که پشت این سکوت...دختری شاد و پر حرف هست که از هر گلی لطیف تر و زیباتره. تمامِ این گل‌هایی که توی دستِ تو هستن، فقط دارن از زیباییِ تو قرض می‌گیرن.»

دخترک چیزی نگفت اما گونه‌هایش آرام سرخ شد. سرش را پایین انداخت تا آسیب پذیری اش را پنهان کند و مشغول صاف کردن دسته‌ای یاس شد؛ دسته‌ای که از شدت دستپاچگی روبانش را کج بسته بود.
صدای قدم های آرام پسر را می‌شنید.
اما تمام سعیش را کرد که نگاهش نکند.
دوباره روبان را باز کرد و با دستپاچگی سعی کرد به درستی ببندتش‌.
حضور پسر را پشت سرش احساس میکرد..
اما چیزی نگفت.
دستان قوی و تنومند پسر یکی روی سمت راست میز و دیگری سمت چپ میز را گرفت و دختر را در حصاری نگه داشت.
آرام دس_تان دخترک را که روی روبان دسته گل بود را گرفت و با آرامش همزمان با دس_تان دخترک، روبان را می‌بست.
«هیچ‌وقت فکر کردی چرا هر روز برمی‌گردم؟ نه، به خاطرِ عطرِ نرگس‌ها نیست، حتی به خاطرِ زیباییِ رزها هم نیست. من هر روز میام اینجا تا ببینم چطور توی دنیایِ به این شلوغی، تنها تو مثل یک‌ شمع خاص وسط یه اتاقک تاریکی و منم مثل پروانه ای دورت میچرخم و خودم رو داخل اون شعله رقصان میسوزنم و هرگز از فرو رفتن در این آتش پشیمون نمیشم..»

کمی مکث کرد، نگاهش را روی صورتِ ات چرخاند.
«تو برای من همون گلِ سرخِ دیو و دلبر بودی. زیبا، روشن، و اونقدر خاص که حتی نگاه کردن به تو هم برای من مثل نزدیک شدن به یک معجزست. و من… من مثل همون دیوِ قصه‌ام؛ کسی که با تمام زخم‌ها و تاریکی‌هاش، هر روز فقط برای دیدنِ تو برمی‌گردد. شاید من در ظاهر شبیه دیو نباشم... اما حقیقت این هست که تو باعث شدی توی دلِ این هیولا، چیزی شبیه عشق جوونه بزنه. تو گلِ منی.»
گونه های دخترک هر لحظه سرخ تر می‌شدند و پروانه های درون دلش هر لحظه بیشتر و بیشتر به چرخش در می آمدند.

پسر بعد درست کردن روبان دختر را رو به رویش برگرداند.
«خب پرنسس..حاضری گل خاص و زیبآی این دیو مجنون بشی؟.....هوم؟ »

دخترک برای لحظه ای فقط به چشمان سیاه و تاریک پسر که در هر کدام ستاره ای نورانی برق میزد می‌نگریست.
ناگهان لبخندی به زیبآیی روشنایی ماه زد.
«با کمال میل.»
مردمک چشمان پسر از هیجان گشاد شدند.
دختر را با دو از مغازه خارج کرد و وسط آن خیابان خالی از آدمی زیر باران بغلش کرد و داخل هوا می‌چرخاند.

.

.

.

.
جؤری𐨍 ܝ̈̇ߺ֔و را دوست دارمُُ کـُُـة میدانްم خدا𝇁
روزی از ٹــٰٰٰو خواهد پر؁ـید چـہ کردی ڪه
اؤ اول ٹــٰٰٰو را میپرستىـٍد بܫد من𐨆 را؟!

.


.


.


.
The end...



𝑰𝒂𝒏★


لایک:۵
کامنت:۳
بازنشر:۱
دیدگاه ها (۱)

نسبت بزنیم؟ دوست؟اگه دو روزه ای اصن کام نزار.ایگ؟بدرک.

-مگه اون کیبود..؟ - اون فرشته..؟ به زخم هام که دست میزد درد ...

Beauty and the Beast...

Beauty and the beast...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط