Soukoku
پارت ۱۹
"دو هفته از اون شب گذشت و دازای هم رفته سراغ کاراش و منم هر شب پیشش میخوابم و دیگه روی کاناپه نمیخوابم الانم دارم میرم دفترش تا ببینم چیکار میکنه"
"رسیدم دفترش و در زدم جواب نداد برای همین رفتم تو دیدم خوابه رفتم بالا سرش و بوسه ای روی موهاش کاشتم که یه دفعه بیدار شد"
دازای: صبح بخیر بیبی
چویا: صبح بخیر ددی
دازای: چیزی شده اومدی اینجا
چویا: خب دلم برات تنگ شده بود
دازای: منم همینطور....راستی امروز یه مهمونی خانوادگی داریم برای شب حاضر باش
چویا: باش.....وایسا ببینم حتما اون دختره هم میاد
دازای:اگه منظورت سوفیاست اره
چویا:اوففف جرعت داری نزدیکش شو فهمیدی؟
دازای:باشه نزدیکش نمیشم
چویا:افرین
پرش زمانی" به شب"
ویو چویا
" لباسامو پوشیدم و دازای حموم بود رفتم جلوی اینه تا یکم ارایش کنم که یه دفعه دازای از پشت بغلم کرد"
چویا: بدنت خیسه داری لباسمو خیس میکنی ولم کن
دازای: موهامو خشک کن
"چویا برگشت و دازای حوله ای که دور خودش پیچونده بود رو در اوردو چویا خجالت کشید و جلوی چشاشو گرفت"
چویا: تو خجالت سرت نمیشهه
دازای: چیی....از کسی خجالت بکشم که هر شب زیرمه(با خنده)
چویا: نخند
"حوله رو به چویا داد و جلوش زانو زد و چویا موهاشو خشک کرد و دازای چویا رو بغل کرد و سرش گذاشت روی شکم چویا"
چویا: بلند شو لباستو بپوش دیر میشه
دازای: باشه باشه
"دو هفته از اون شب گذشت و دازای هم رفته سراغ کاراش و منم هر شب پیشش میخوابم و دیگه روی کاناپه نمیخوابم الانم دارم میرم دفترش تا ببینم چیکار میکنه"
"رسیدم دفترش و در زدم جواب نداد برای همین رفتم تو دیدم خوابه رفتم بالا سرش و بوسه ای روی موهاش کاشتم که یه دفعه بیدار شد"
دازای: صبح بخیر بیبی
چویا: صبح بخیر ددی
دازای: چیزی شده اومدی اینجا
چویا: خب دلم برات تنگ شده بود
دازای: منم همینطور....راستی امروز یه مهمونی خانوادگی داریم برای شب حاضر باش
چویا: باش.....وایسا ببینم حتما اون دختره هم میاد
دازای:اگه منظورت سوفیاست اره
چویا:اوففف جرعت داری نزدیکش شو فهمیدی؟
دازای:باشه نزدیکش نمیشم
چویا:افرین
پرش زمانی" به شب"
ویو چویا
" لباسامو پوشیدم و دازای حموم بود رفتم جلوی اینه تا یکم ارایش کنم که یه دفعه دازای از پشت بغلم کرد"
چویا: بدنت خیسه داری لباسمو خیس میکنی ولم کن
دازای: موهامو خشک کن
"چویا برگشت و دازای حوله ای که دور خودش پیچونده بود رو در اوردو چویا خجالت کشید و جلوی چشاشو گرفت"
چویا: تو خجالت سرت نمیشهه
دازای: چیی....از کسی خجالت بکشم که هر شب زیرمه(با خنده)
چویا: نخند
"حوله رو به چویا داد و جلوش زانو زد و چویا موهاشو خشک کرد و دازای چویا رو بغل کرد و سرش گذاشت روی شکم چویا"
چویا: بلند شو لباستو بپوش دیر میشه
دازای: باشه باشه
- ۲.۰k
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط