𝔀𝓲𝓷𝓽𝓮𝓻 𝓱𝓮𝓪𝓻𝓽𝔀𝓪𝓻𝓶𝓲𝓷𝓰"زمستان دل انگیز"
𝔀𝓲𝓷𝓽𝓮𝓻 𝓱𝓮𝓪𝓻𝓽𝔀𝓪𝓻𝓶𝓲𝓷𝓰"زمستان دل انگیز"
part: ¹⁷
"همه فکر میکردن تهیونگ مُرده درحالی که اون فقط پیش پدر واقعیش بود..."
"صبح روز بعد جونگکوک درحالی که نمیخواست از خوابش دل بکنه چون داخلش پسر و داشت باید بلند میشد و به دانشگاه میرفت ، دانشگاهی که حالا دیگه پسر کوچکتر و داخلش نداشت!"
"بیدار شد و لباسش و پوشید ، امروز اصلا حوصله نداشت و منتظر یک فرصت بود تا عصبانیتش و خالی میکرد"
÷میری دانشگاه؟
-هوم فعلا
"با سردی زمزمه کرد و یونگی لحظه ای حس کرد تمام وجودش و سرما گرفت..."
÷لعنتی اون...اون خیلی سرده...
×به هرحال اون جفتش و کسی که عاشقش بوده رو از دست داده یونگی
÷بیدار شدی!بیا صبحانه بخور
×باشه
"جیمین درحالی که داشت گوشیش رو داخل جیبش قرار میداد روی صندلی نشست"
÷جایی میری؟
×آره میرم پیش سنگ قبر تهیونگ
÷اوه باشه
" جیمین آخرین لقمه رو خورد و با رفتن به بیرون سوار تاکسی شد"
" کمی بعد رو به روی سنگ قبر دوستش نشست و گل رزی که خریده بود رو روی سنگ گذاشت"
×هنوز باورم نمیشه رفتی پسر
" مکث کرد و دوباره زمزمه کرد"
×تازه سه روزه اما...دلم برات تنگ شده تهیونگ..
"با بغض کلمات رو بیان میکرد و اجازه داد قطره اشک مزاحم از چشم هاش فرو بریزه"
×نباید اینقدر زود من و تنها میذاشتی...
" جوری حرف میزد که انگار پسر حرفاش و میشنوه اما فقط خودش بود که صدای خودش و میشنید"
...
«پاریس ساعت ۴:۰۰ بعد از ظهر»
" تهیونگ روی صندلی کامپیوتر اش نشسته بود و داشت فکر میکرد به چی؟درسته جونگکوک ، که چطور لحظه خیانت مچش و گرفته بود..."
*تهیونگ؟
+بله بابا؟
*میخوام پاریس و بهت نشون بدم ، آماده شو بریم بیرون
+باشه زودی حاضر میشم
" پدر تهیونگ یا همون کیم جو لبخندی زد و بیرون رفت ، تهیونگ با پوشیدن یه لباس سفید و از روش یه جلیقه کاموایی قهوه ای و شلوار پارچه ای قهوه ای رنگش استایلش و کامل کرد ، از عطری که داخل اتاق پیدا کرده بود زد و پایین رفت"
*اومدی
+بله
*لطفا باهام راحت باش تهیونگ...من و فقط پدرت نبین مثل یه دوست ببین!
+سعی میکنم...
" جو با برداشتن کلید خونه و موبایلش همراه پسرش بیرون رفت"
...
" نزدیک چهار ساعت بود که داشتن از زیبایی های پاریس لذت میبردن ، تهیونگ احساس گرسنگی میکرد پس رو به پدرش گفت"
+بابا من گرسنه ام میتونیم بریم رستوران؟
*البته یه جای خوب سراغ دارم
+پس زودتر بریم چون گرسنگی بهم فشار آورده..
"جو با رسیدن به رستوران معروف پاریس ماشین و متوقف کرد ، هردو پایین اومدن و داخل رستوران رفتن"
*چی دوست بخوری پسرم؟
+فرقی نداره...
*باشه پس یه استیک و سوپ سفارش میدم
+اوهوم
...
«کره ساعت ۳:۰۰ صبح»
"از روزی که تهیونگ و از دست داده بود یه خواب راحت نداشت ، هر شب با کابوس از خواب می پرید...امشب هم مثل همون شب ها از خواب پرید ، نفس نفس میزد گوشیش و برداشت و شروع کرد به دیدن عکس های تهیونگ هربار که نگاه میکرد بیشتر دلتنگ پسر میشد"
" گوشی و رو میز عسلی گذاشت و پایین رفت تا دوباره خودش و با سیگار و مشروب خفه کنه ، با برداشتن دو پاکت سیگار و سه بطری مشروب روی کاناپه لَم داد ، لب تابش رو روی پاهاش قرار داد و مشغول دیدن عکس های پسر شد"
" همزمان که عکس ها رو نگاه میکرد یه نخ سیگار میکشید و یه گِلَس پُر میکرد و مینوشید ، صورتش از تلخی و سوزش گلوش توسط ویسکی جمع میشد اما لذت میبرد."
÷فکر کنم واضح گفتم دیگه حق نداری سیگار بکشی و مشروب بخوری جونگکوک
-و منم واضح گفتم به تو ربطی نداره..
÷متوجه ای جونگکوک؟...اون پسر مُرده...دیگه اینجا نیست و باید فراموشش کنی و دنبال یه همسر برای خودت باشی تا از این وضعیت گو.هی که خودت و توش انداختی خلاص بشی
-چطور میتونم با یکی دیگه باشم؟...هوم؟
"لحنش سرد بود و سردیش باعث شد بدن یونگی لرز کوتاهی بکنه"
÷پس میخوای تا آخر عمرت اینجا باشی ، سیگار بکشی و مشروب بخوری؟
-درسته!
÷فا.ک بهت
" یونگی با گفتن حرفش دوباره از پله ها بالا رفت و دوباره به خواب رفت ، دیگه نمیدونست باید از دست رفیق کله خرابش چیکار کنه!"
...
«یکسال بعد»
"حالا یکسال از مرگ تهیونگ گذشته بود اما جونگکوک هنوز هم نتونسته بود فراموشش کنه..."
~~~~~
میدونم ریدم ولی به روم نیارید مرث 💅🏻
شرایط↓
لایک:۱۴۰
کامنت:۲۰۰
#فیک_کوکوی#جونگکوک#تهیونگ#بی_ال
part: ¹⁷
"همه فکر میکردن تهیونگ مُرده درحالی که اون فقط پیش پدر واقعیش بود..."
"صبح روز بعد جونگکوک درحالی که نمیخواست از خوابش دل بکنه چون داخلش پسر و داشت باید بلند میشد و به دانشگاه میرفت ، دانشگاهی که حالا دیگه پسر کوچکتر و داخلش نداشت!"
"بیدار شد و لباسش و پوشید ، امروز اصلا حوصله نداشت و منتظر یک فرصت بود تا عصبانیتش و خالی میکرد"
÷میری دانشگاه؟
-هوم فعلا
"با سردی زمزمه کرد و یونگی لحظه ای حس کرد تمام وجودش و سرما گرفت..."
÷لعنتی اون...اون خیلی سرده...
×به هرحال اون جفتش و کسی که عاشقش بوده رو از دست داده یونگی
÷بیدار شدی!بیا صبحانه بخور
×باشه
"جیمین درحالی که داشت گوشیش رو داخل جیبش قرار میداد روی صندلی نشست"
÷جایی میری؟
×آره میرم پیش سنگ قبر تهیونگ
÷اوه باشه
" جیمین آخرین لقمه رو خورد و با رفتن به بیرون سوار تاکسی شد"
" کمی بعد رو به روی سنگ قبر دوستش نشست و گل رزی که خریده بود رو روی سنگ گذاشت"
×هنوز باورم نمیشه رفتی پسر
" مکث کرد و دوباره زمزمه کرد"
×تازه سه روزه اما...دلم برات تنگ شده تهیونگ..
"با بغض کلمات رو بیان میکرد و اجازه داد قطره اشک مزاحم از چشم هاش فرو بریزه"
×نباید اینقدر زود من و تنها میذاشتی...
" جوری حرف میزد که انگار پسر حرفاش و میشنوه اما فقط خودش بود که صدای خودش و میشنید"
...
«پاریس ساعت ۴:۰۰ بعد از ظهر»
" تهیونگ روی صندلی کامپیوتر اش نشسته بود و داشت فکر میکرد به چی؟درسته جونگکوک ، که چطور لحظه خیانت مچش و گرفته بود..."
*تهیونگ؟
+بله بابا؟
*میخوام پاریس و بهت نشون بدم ، آماده شو بریم بیرون
+باشه زودی حاضر میشم
" پدر تهیونگ یا همون کیم جو لبخندی زد و بیرون رفت ، تهیونگ با پوشیدن یه لباس سفید و از روش یه جلیقه کاموایی قهوه ای و شلوار پارچه ای قهوه ای رنگش استایلش و کامل کرد ، از عطری که داخل اتاق پیدا کرده بود زد و پایین رفت"
*اومدی
+بله
*لطفا باهام راحت باش تهیونگ...من و فقط پدرت نبین مثل یه دوست ببین!
+سعی میکنم...
" جو با برداشتن کلید خونه و موبایلش همراه پسرش بیرون رفت"
...
" نزدیک چهار ساعت بود که داشتن از زیبایی های پاریس لذت میبردن ، تهیونگ احساس گرسنگی میکرد پس رو به پدرش گفت"
+بابا من گرسنه ام میتونیم بریم رستوران؟
*البته یه جای خوب سراغ دارم
+پس زودتر بریم چون گرسنگی بهم فشار آورده..
"جو با رسیدن به رستوران معروف پاریس ماشین و متوقف کرد ، هردو پایین اومدن و داخل رستوران رفتن"
*چی دوست بخوری پسرم؟
+فرقی نداره...
*باشه پس یه استیک و سوپ سفارش میدم
+اوهوم
...
«کره ساعت ۳:۰۰ صبح»
"از روزی که تهیونگ و از دست داده بود یه خواب راحت نداشت ، هر شب با کابوس از خواب می پرید...امشب هم مثل همون شب ها از خواب پرید ، نفس نفس میزد گوشیش و برداشت و شروع کرد به دیدن عکس های تهیونگ هربار که نگاه میکرد بیشتر دلتنگ پسر میشد"
" گوشی و رو میز عسلی گذاشت و پایین رفت تا دوباره خودش و با سیگار و مشروب خفه کنه ، با برداشتن دو پاکت سیگار و سه بطری مشروب روی کاناپه لَم داد ، لب تابش رو روی پاهاش قرار داد و مشغول دیدن عکس های پسر شد"
" همزمان که عکس ها رو نگاه میکرد یه نخ سیگار میکشید و یه گِلَس پُر میکرد و مینوشید ، صورتش از تلخی و سوزش گلوش توسط ویسکی جمع میشد اما لذت میبرد."
÷فکر کنم واضح گفتم دیگه حق نداری سیگار بکشی و مشروب بخوری جونگکوک
-و منم واضح گفتم به تو ربطی نداره..
÷متوجه ای جونگکوک؟...اون پسر مُرده...دیگه اینجا نیست و باید فراموشش کنی و دنبال یه همسر برای خودت باشی تا از این وضعیت گو.هی که خودت و توش انداختی خلاص بشی
-چطور میتونم با یکی دیگه باشم؟...هوم؟
"لحنش سرد بود و سردیش باعث شد بدن یونگی لرز کوتاهی بکنه"
÷پس میخوای تا آخر عمرت اینجا باشی ، سیگار بکشی و مشروب بخوری؟
-درسته!
÷فا.ک بهت
" یونگی با گفتن حرفش دوباره از پله ها بالا رفت و دوباره به خواب رفت ، دیگه نمیدونست باید از دست رفیق کله خرابش چیکار کنه!"
...
«یکسال بعد»
"حالا یکسال از مرگ تهیونگ گذشته بود اما جونگکوک هنوز هم نتونسته بود فراموشش کنه..."
~~~~~
میدونم ریدم ولی به روم نیارید مرث 💅🏻
شرایط↓
لایک:۱۴۰
کامنت:۲۰۰
#فیک_کوکوی#جونگکوک#تهیونگ#بی_ال
- ۳۳۸
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط