{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

لحظه ای که تو بیایی

لحظه ای که تو بیایی
فرقی نمی کند ساعت چه زمانی را
به چشمانم می تاباند
لحظه ای که تو بیایی
صبح خواهد بود
و تو ورد روشنایی را خواهی خواند
و چونان منقلب خواهم شد
که ندانم درکجا و کی زندگی میکنم!
از نگاهت برق آذرخش خواهدتابید
و من چون رعدی آسمانی جیغ میزنم
نمیدانم بعد آن باید ببارم
یا همچون رنگین کمانی در آسمان
سربخورم بر ابرهایی که
موسم آمدنت،آمده اند...
و آمدنت چونان منقلبم می کند
که گویی در اوج بهارغوطه ور گشته ام
که گویی بر دشت بابونه ها می غلتم
و با گلبرگ هایش ساز خوشبختی را کوک میکنم
و در سایه ی بودنت عشق را
می نوازم
و می آرامم
و تو چون پر سیمرغ،خوشبختی را دروجودم به قلقلک می آوری
دیدگاه ها (۱)

پایان واژه هایم را میبینم چه شده است؟میشود درست باشد؟فکر آمد...

دلم وقتی که می گیرد تو می آیی به دیدارمبه من آهسته میگویی " ...

مـی دانـی؟!آدم هایـی ڪه زودبه زودعڪس پروفایل عوض می ڪنندنـه ...

غمگین تر از گالیله ام اخبار مرتد بودنم، پیچیدمن معتقد هستم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط