لحظه ای که تو بیایی
لحظه ای که تو بیایی
فرقی نمی کند ساعت چه زمانی را
به چشمانم می تاباند
لحظه ای که تو بیایی
صبح خواهد بود
و تو ورد روشنایی را خواهی خواند
و چونان منقلب خواهم شد
که ندانم درکجا و کی زندگی میکنم!
از نگاهت برق آذرخش خواهدتابید
و من چون رعدی آسمانی جیغ میزنم
نمیدانم بعد آن باید ببارم
یا همچون رنگین کمانی در آسمان
سربخورم بر ابرهایی که
موسم آمدنت،آمده اند...
و آمدنت چونان منقلبم می کند
که گویی در اوج بهارغوطه ور گشته ام
که گویی بر دشت بابونه ها می غلتم
و با گلبرگ هایش ساز خوشبختی را کوک میکنم
و در سایه ی بودنت عشق را
می نوازم
و می آرامم
و تو چون پر سیمرغ،خوشبختی را دروجودم به قلقلک می آوری
فرقی نمی کند ساعت چه زمانی را
به چشمانم می تاباند
لحظه ای که تو بیایی
صبح خواهد بود
و تو ورد روشنایی را خواهی خواند
و چونان منقلب خواهم شد
که ندانم درکجا و کی زندگی میکنم!
از نگاهت برق آذرخش خواهدتابید
و من چون رعدی آسمانی جیغ میزنم
نمیدانم بعد آن باید ببارم
یا همچون رنگین کمانی در آسمان
سربخورم بر ابرهایی که
موسم آمدنت،آمده اند...
و آمدنت چونان منقلبم می کند
که گویی در اوج بهارغوطه ور گشته ام
که گویی بر دشت بابونه ها می غلتم
و با گلبرگ هایش ساز خوشبختی را کوک میکنم
و در سایه ی بودنت عشق را
می نوازم
و می آرامم
و تو چون پر سیمرغ،خوشبختی را دروجودم به قلقلک می آوری
- ۸۶۷
- ۱۰ تیر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط