{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پیاده روی رفتم...تا از خاطرات فرار کنم...

پیاده روی رفتم...تا از خاطرات فرار کنم...
پاهایم طبق عادت مرا به کافه ی همیشگی برد..
اینبار طبق عادتت...شکلات داغ سفارش دادم...
نگاهم به میزهمیشگی افتاد...
نمیدانم چقدر گذشت که کافه چی گفت:
کافه تعطیل است..به کجا مینگری؟؟
شکلات رانوشیدم..
تلخ شده بود...
خاطرات شیرینت...شکلات را تلخ کرد!️
دیدگاه ها (۱)

هزار خاطره هم هیزم بشودگرم نخواهم شد،مثل برف،روی لحظه هایم ن...

♡♥♥♡

حرفحرفِ او بودچون دوستش داشتمآخرین بار گفت:از این به بعدقرار...

هرچند نوشتند که حبسم ابدی نیستاما چه کنم بهر ضمانت سندی نیست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط