𝕡𝕒𝕣𝕥 ³³🐳💛
𝕡𝕒𝕣𝕥 ³³🐳💛
در حالی که کم مونده بود گریه کنه روی تخت نشست و با دستاش صورتش رو پوشوند! با حس سایه ای بالای سرش اشک های مزاحمی که جلوی دیدش رو گرفته بودن کنار زد و سرش رو بلند کرد
جیمین « فکر نمیکردم اینقدر لوس باشی
شین هه « پیرهن و دامنی که همراه خودش اورده بود روی تخت کنارم گذاشت و درحالی که به سمت در میرفت گفت
جیمین « فقط 5 دقیقه!
_لبخندی که کنج لبش جا خوش کرده بود خیال رفتن نداشت! لباسی که جیمین اورده بود پوشیده و چرخی جلوی آینه زد.... نیم تنه ی بافتنی چهارخونه مشکی سفید با رگه های طلایی و دامن سفیدی که تا بالای زانوهاش بود
شین هه « خیلی قشنگه.... در طول این مدت اتفاقات زیادی رو تجربه کرده بودم! از فرار از خونه گرفته تا زندگی خوابگاهی و الانم جنازه و یه معما.... نمیدونستم این تغییر حالات حاصل چیه و چرا با یه توجه کوچیک جیمین اینقدر خوشحال میشم اما هر چی که بود دوستش داشتم
_با شنیدن صدای لاستیک ماشین نگاهی به ساعتش انداخت و با بالاترین سرعتی که از خودش سراغ داشت از اتاق خارج شد.... وقتی به پایین پله ها رسید جیمین درحالی که لبخند زیبایی به لب داشت سووچ ماشین رو از خدمه گرفت و از عمارت خارج شد!
جیمین « بهت میاد
شین هه « ممنون... فکر کردم ولم کردی رفتی
جیمین « یه کم دیگه اون بالا می موندی همین کار رو میکردم
شین هه « *پوکر... در طول مسیر حرفی بینمون رد و بدل نشد و جای خودشو به موسیقی ملایمی داد که از ضبط ماشین به گوش میرسید! وقتی به کاخ رسیدیم زودتر از جیمین پیاده شدم و وارد محوطه شدم.... همه چیز این کاخ برام عجیب بود! حس شخصی رو داشتم که بعد از مدت ها به خونه برگشته اما چرا این احساس رو داشتم؟
بازگشت به گذشته :
شین هه « وقتی به خودم اومدم تویه یه اتاق مجلل دراز به دراز روی تخت اوفتاده بودم.... کمی بعد سروکله آری پیدا شد و گفت از شدت استرس غش کرده ام و سفیر به نگهبان ها گفته منو ببرن بیرون... و اینجا اتاقی بود که جیمین تدارک دیده بود! همون امپراطور محترم که منو به حال خودم رها کرد
جیمین « بهتری؟
شین هه « عالیجناب
جیمین « میدونم توی دلت کلی فحشم دادی.... ولی توی اون شرایط بهترین تصمیم همین بود
شین هه « من که حرفی نزدم سرورم...
جیمین « ولی چشمات چیز دیگه ای میگه
شین هه « امپراطور ادم عجیبی بود.... انگار دوتا شخصیت داشت! یکیش مهربون و بخشنده و اون یکی خشن و ترسناک
جیمین « چیزی پیدا کردین؟
شین هه « هان؟ اوه بله بله
_بعد از کمی جست و جو موفق شد مدارک رو از بین لباس های تا شده ی کنارش برداره.... مدارک رو به جیمین تحویل داد و منتظر شد واکنشش رو ببینه! اما از چهره جیمین هیچی مشخص نبود
در حالی که کم مونده بود گریه کنه روی تخت نشست و با دستاش صورتش رو پوشوند! با حس سایه ای بالای سرش اشک های مزاحمی که جلوی دیدش رو گرفته بودن کنار زد و سرش رو بلند کرد
جیمین « فکر نمیکردم اینقدر لوس باشی
شین هه « پیرهن و دامنی که همراه خودش اورده بود روی تخت کنارم گذاشت و درحالی که به سمت در میرفت گفت
جیمین « فقط 5 دقیقه!
_لبخندی که کنج لبش جا خوش کرده بود خیال رفتن نداشت! لباسی که جیمین اورده بود پوشیده و چرخی جلوی آینه زد.... نیم تنه ی بافتنی چهارخونه مشکی سفید با رگه های طلایی و دامن سفیدی که تا بالای زانوهاش بود
شین هه « خیلی قشنگه.... در طول این مدت اتفاقات زیادی رو تجربه کرده بودم! از فرار از خونه گرفته تا زندگی خوابگاهی و الانم جنازه و یه معما.... نمیدونستم این تغییر حالات حاصل چیه و چرا با یه توجه کوچیک جیمین اینقدر خوشحال میشم اما هر چی که بود دوستش داشتم
_با شنیدن صدای لاستیک ماشین نگاهی به ساعتش انداخت و با بالاترین سرعتی که از خودش سراغ داشت از اتاق خارج شد.... وقتی به پایین پله ها رسید جیمین درحالی که لبخند زیبایی به لب داشت سووچ ماشین رو از خدمه گرفت و از عمارت خارج شد!
جیمین « بهت میاد
شین هه « ممنون... فکر کردم ولم کردی رفتی
جیمین « یه کم دیگه اون بالا می موندی همین کار رو میکردم
شین هه « *پوکر... در طول مسیر حرفی بینمون رد و بدل نشد و جای خودشو به موسیقی ملایمی داد که از ضبط ماشین به گوش میرسید! وقتی به کاخ رسیدیم زودتر از جیمین پیاده شدم و وارد محوطه شدم.... همه چیز این کاخ برام عجیب بود! حس شخصی رو داشتم که بعد از مدت ها به خونه برگشته اما چرا این احساس رو داشتم؟
بازگشت به گذشته :
شین هه « وقتی به خودم اومدم تویه یه اتاق مجلل دراز به دراز روی تخت اوفتاده بودم.... کمی بعد سروکله آری پیدا شد و گفت از شدت استرس غش کرده ام و سفیر به نگهبان ها گفته منو ببرن بیرون... و اینجا اتاقی بود که جیمین تدارک دیده بود! همون امپراطور محترم که منو به حال خودم رها کرد
جیمین « بهتری؟
شین هه « عالیجناب
جیمین « میدونم توی دلت کلی فحشم دادی.... ولی توی اون شرایط بهترین تصمیم همین بود
شین هه « من که حرفی نزدم سرورم...
جیمین « ولی چشمات چیز دیگه ای میگه
شین هه « امپراطور ادم عجیبی بود.... انگار دوتا شخصیت داشت! یکیش مهربون و بخشنده و اون یکی خشن و ترسناک
جیمین « چیزی پیدا کردین؟
شین هه « هان؟ اوه بله بله
_بعد از کمی جست و جو موفق شد مدارک رو از بین لباس های تا شده ی کنارش برداره.... مدارک رو به جیمین تحویل داد و منتظر شد واکنشش رو ببینه! اما از چهره جیمین هیچی مشخص نبود
- ۲۲.۹k
- ۲۵ اسفند ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط