{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«جاده»...

«جاده»...
«راه رفتن»...

شاید یکی از بهترین تسکین‌های آدم همین باشه؛
راه بیفتی و بذاری جاده، کم‌کم درداتو ازت بگیره...

انگار سرتاسرِ راه و جاده‌ها رو با گردِ بی‌خیالی پوشونده‌ن؛
یه جایی وسطِ رفتن، سبک می‌شی...
بی‌اینکه حتی بفهمی کی و چطور.

بعضی روزها، از همون گرگ‌ومیشِ صبح،
حالِ من خوبه...
اون‌قدر خوب که باید اسپند دود کنیم!

امروز خوشبختانه خوبم...
البته من حتی وقتی حالم خوب نیست هم،
معمولاً به کمتر کسی می‌گم که خوب نیستم.

تا جهان بوده،
من گفتم «خوبم»
و خندیدم...

گاهی با خودم فکر می‌کنم:
اگر ماشین اختراع نشده بود،
آدم‌ها با این همه دردِ تلنبارشده چیکار می‌کردن؟

اگر موسیقی نبود...
اگر خیابون نبود...
اگر سفر نبود...

اصلاً بدونِ اینا
چی از آدم می‌موند؟

آدم وقتی تنها می‌شه،
فرصت بیشتری داره برای فکر کردن...
برای مرور کردن...
برای برگشتن به جاهایی که مدت‌هاست ازشون دور شده.
دور و اطراف و تماشا میکردم...
درست همون لحظه‌ای که دستِ زمان و تقدیر،
تک‌تکِ خاطراتِ خوبِ گذشته رو
به بادِ سرکشِ فراموشی سپرده بود،
من وسطِ یه جاده ایستاده بودم
که پر بود از همون خاطرات...

خاطراتی که عینِ یه فیلم،
یکی‌یکی جلوی چشمام پخش می‌شدن.

اینجا همون جاده‌ایه
که انتهاش به باغِ پدرم می‌رسه.

من از بچگی،
تا همون سنی که هنوز کودکِ درونم حسابی زنده بود،
اینجا شیطونی کردم...

با آبجیا...
دخترعمو...
دختر دایی...

این راه‌های سرازیری امروز خیلی طاقت‌فرسا بودن.
پاهام می‌لرزیدن،
تا برم پایین خیلی اذیت می‌شدم...

اما درست همون لحظه که خواستم به زبون بیارم:
«چقدر سخته...»

چند سالِ پیش اومد جلوی چشمم.

یادم افتاد ما تمامِ این راه رو
فقط به عشقِ همین سرازیری می‌اومدیم!

سرازیری و سربالایی برامون فرقی نداشت.
بدو بدو می‌کردیم...
می‌خندیدیم...
مسابقه می‌ذاشتیم...
شیطونی می‌کردیم...

چون توی لحظه زندگی می‌کردیم.

همون لحظه برامون مهم بود،
نه چیزی که قرار بود بعدش اتفاق بیفته.

فکرِ مسابقه‌مون بودیم...
بازی...
خنده...
شیطونی...

و چقدر عجیب شده زندگی...

حالا هدف چیه؟

رسیدن؟
جا نزدن؟
فقط راه رفتن؟

چیه؟!

هرچی هست،
شاید اون‌قدرها هم مهم نباشه...

شاید هدف واقعی،
همین دلخوشی‌های کوچیکیه
که تقریباً هیچ‌کس بهشون دسترسی نداره؛
چیزایی که فقط خودت می‌فهمی چقدر برات باارزش هستن

درسته...
گاهی خودمونم نمی‌دونیم چی می‌خوایم.
گاهی هیچ‌جوره راضی نمی‌شیم.
گاهی دیگه هیچی حال نمی‌ده...

ولی من یه چیزی رو تجربه کردم:

شاد باشی،
انعکاسش بالاخره یه جایی
برمی‌گرده سمتِ خودت.

پس برای خودت،
از بدترین شرایط، بهترین رو بساز.

رها باش...
از هرچی که ذهنت و قلبت رو ناراحت می‌کنه.

آدم باشه،
وسیله‌ای باشه،
یه خاطره باشه،
یا هر چیزِ دیگه‌ای...

رهاش کن.

ببین منو...

تو فقط خودت می‌تونی
حالِ خودتو خوب کنی.

به خدا...
خودت. 🤍
دیدگاه ها (۲۲)

میگم رفیقهر روز با خودت تکرار کن؛ غصه نخور تو کافی بودی، تو ...

دورت بگردم تا قیامت؟بریزم عمرو جانم را بپایت؟اگر بر عالم و آ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط