𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕
𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟐
روزهای اول سخت بودند.
یونا نمیدانست کجا بنشیند.
چطور حرف بزند.
چطور کنار پادشاه راه برود.
حتی از صدای قدمهای یونگی در راهرو مضطرب میشد.
یک روز هنگام شام، دستش لرزید و فنجان از دستش افتاد.
صدای شکستن فنجان همهجا پیچید.
یونا وحشت کرد.
«ببخشید، اعلیحضرت.»
یونگی فقط به تکههای شکسته نگاه کرد.
بعد گفت:
«دستت زخمی شده؟»
«نه.»
«پس مهم نیست.»
یونا تعجب کرد.
پادشاه برگشت.
«فنجان قابل جایگزین است.»
آن شب، برای اولین بار...
یونا کمی کمتر از او ترسید.
یونا کمکم دوباره همان یونا شد.
یک روز وسط باغ مشغول نقاشی بود که یونگی آمد.
«باز هم فرار کردی؟»
یونا جا خورد.
«من فرار نکردم!»
«پس چرا همه دنبالت میگشتند؟»
«چون بانو هان فکر میکنه من همیشه گم میشم.»
یونگی لبخند خیلی کوچکی زد.
یونا با تعجب نگاهش کرد.
«شما... خندیدید؟»
لبخند یونگی محو شد.
«نه.»
«دیدم!»
«اشتباه دیدی.»
یونا خندید.
«پادشاه هم میتونه خجالتی باشه؟»
یونگی نگاهش کرد.
«زیادی حرف میزنی.»
اما گوشهی لبش هنوز بالا بود.
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟐
روزهای اول سخت بودند.
یونا نمیدانست کجا بنشیند.
چطور حرف بزند.
چطور کنار پادشاه راه برود.
حتی از صدای قدمهای یونگی در راهرو مضطرب میشد.
یک روز هنگام شام، دستش لرزید و فنجان از دستش افتاد.
صدای شکستن فنجان همهجا پیچید.
یونا وحشت کرد.
«ببخشید، اعلیحضرت.»
یونگی فقط به تکههای شکسته نگاه کرد.
بعد گفت:
«دستت زخمی شده؟»
«نه.»
«پس مهم نیست.»
یونا تعجب کرد.
پادشاه برگشت.
«فنجان قابل جایگزین است.»
آن شب، برای اولین بار...
یونا کمی کمتر از او ترسید.
یونا کمکم دوباره همان یونا شد.
یک روز وسط باغ مشغول نقاشی بود که یونگی آمد.
«باز هم فرار کردی؟»
یونا جا خورد.
«من فرار نکردم!»
«پس چرا همه دنبالت میگشتند؟»
«چون بانو هان فکر میکنه من همیشه گم میشم.»
یونگی لبخند خیلی کوچکی زد.
یونا با تعجب نگاهش کرد.
«شما... خندیدید؟»
لبخند یونگی محو شد.
«نه.»
«دیدم!»
«اشتباه دیدی.»
یونا خندید.
«پادشاه هم میتونه خجالتی باشه؟»
یونگی نگاهش کرد.
«زیادی حرف میزنی.»
اما گوشهی لبش هنوز بالا بود.
- ۱.۹k
- ۰۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط