📖 آکادمی آستریا
📖 آکادمی آستریا
پارت سوم | «اولین هشدار»
بعد از آزمون...
همه دربارهی مبارزهی جولیت و کارل حرف میزدند.
«دیدی چطور یخ رو شکست؟»
«ولی اونم جلوی آتش عقب نکشید!»
«این دوتا واقعاً عجیبن...»
───
جولیت سعی میکرد به حرفها توجه نکند.
کنار پنجرهی راهرو ایستاده بود و به حیاط نگاه میکرد.
گریس کنارش آمد.
«خب... اولین روزت چطور بود؟»
جولیت آه کشید.
«فکر کنم در کمتر از چند ساعت، نصف آکادمی منو شناخت.»
گریس خندید.
«خب، تو یه دیوار یخی ساختی و با مشهورترین پسر آکادمی جنگیدی. خیلی معمولی نیست.» 😂
───
آن طرف راهرو...
ویلیام به کارل نگاه کرد.
«میدونی که عجیب رفتار کردی، نه؟»
کارل اخم کرد.
«چطور؟»
«معمولاً بعد از مبارزه، طرف مقابل رو مسخره میکنی.»
کارل سکوت کرد.
ویلیام لبخند زد.
«ولی این بار فقط نگاهش کردی.»
کارل چیزی نگفت.
«حرف نزن.»
ویلیام خندید.
«باشه، آقای آتیشی.» 😂
───
شب...
آکادمی آرام شده بود.
اما جولیت خوابش نمیبرد.
دودل کنار تختش خوابیده بود که ناگهان سرش را بلند کرد.
غرش کوچکی کرد.
جولیت نشست.
«دودل؟ چی شده؟»
سگ کوچولو به سمت در نگاه کرد.
───
صدای قدم آمد.
آرام...
اما نزدیک.
جولیت دستش را بالا آورد.
قطرههای آب در هوا جمع شدند.
در باز شد.
اما کسی داخل نشد.
فقط یک نامه روی زمین افتاد.
───
جولیت نامه را برداشت.
روی کاغذ نوشته شده بود:
«قدرت تو چیزی نیست که فکر میکنی.»
───
چشمانش گرد شد.
پایین نامه یک علامت بود.
همان علامتی که صبح روی دیوار آکادمی دیده بود.
───
صبح روز بعد...
جولیت نامه را به گریس نشان داد.
گریس این بار شوخی نکرد.
«این خوب نیست.»
ویلیام هم جدی شد.
«چه کسی اینو فرستاده؟»
───
جنا از دور نزدیک شد.
نگاهش روی نامه افتاد.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
«این علامت... نباید دوباره ظاهر میشد.»
───
همه به جنا نگاه کردند.
جولیت پرسید:
«تو میدونی این چیه؟»
جنا جواب نداد.
فقط به سمت برج قدیمی آکادمی نگاه کرد.
«یه چیزی برگشته.»
───
و در همان لحظه...
در دورترین نقطهی آکادمی...
جک لبخند زد.
«بالاخره شروع شد.»
📚 پایان پارت سوم
𓆡______________________𓆡
گلدخترا حمایت و کامنت فراموش نشه روح نباشید😁😊
پارت سوم | «اولین هشدار»
بعد از آزمون...
همه دربارهی مبارزهی جولیت و کارل حرف میزدند.
«دیدی چطور یخ رو شکست؟»
«ولی اونم جلوی آتش عقب نکشید!»
«این دوتا واقعاً عجیبن...»
───
جولیت سعی میکرد به حرفها توجه نکند.
کنار پنجرهی راهرو ایستاده بود و به حیاط نگاه میکرد.
گریس کنارش آمد.
«خب... اولین روزت چطور بود؟»
جولیت آه کشید.
«فکر کنم در کمتر از چند ساعت، نصف آکادمی منو شناخت.»
گریس خندید.
«خب، تو یه دیوار یخی ساختی و با مشهورترین پسر آکادمی جنگیدی. خیلی معمولی نیست.» 😂
───
آن طرف راهرو...
ویلیام به کارل نگاه کرد.
«میدونی که عجیب رفتار کردی، نه؟»
کارل اخم کرد.
«چطور؟»
«معمولاً بعد از مبارزه، طرف مقابل رو مسخره میکنی.»
کارل سکوت کرد.
ویلیام لبخند زد.
«ولی این بار فقط نگاهش کردی.»
کارل چیزی نگفت.
«حرف نزن.»
ویلیام خندید.
«باشه، آقای آتیشی.» 😂
───
شب...
آکادمی آرام شده بود.
اما جولیت خوابش نمیبرد.
دودل کنار تختش خوابیده بود که ناگهان سرش را بلند کرد.
غرش کوچکی کرد.
جولیت نشست.
«دودل؟ چی شده؟»
سگ کوچولو به سمت در نگاه کرد.
───
صدای قدم آمد.
آرام...
اما نزدیک.
جولیت دستش را بالا آورد.
قطرههای آب در هوا جمع شدند.
در باز شد.
اما کسی داخل نشد.
فقط یک نامه روی زمین افتاد.
───
جولیت نامه را برداشت.
روی کاغذ نوشته شده بود:
«قدرت تو چیزی نیست که فکر میکنی.»
───
چشمانش گرد شد.
پایین نامه یک علامت بود.
همان علامتی که صبح روی دیوار آکادمی دیده بود.
───
صبح روز بعد...
جولیت نامه را به گریس نشان داد.
گریس این بار شوخی نکرد.
«این خوب نیست.»
ویلیام هم جدی شد.
«چه کسی اینو فرستاده؟»
───
جنا از دور نزدیک شد.
نگاهش روی نامه افتاد.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
«این علامت... نباید دوباره ظاهر میشد.»
───
همه به جنا نگاه کردند.
جولیت پرسید:
«تو میدونی این چیه؟»
جنا جواب نداد.
فقط به سمت برج قدیمی آکادمی نگاه کرد.
«یه چیزی برگشته.»
───
و در همان لحظه...
در دورترین نقطهی آکادمی...
جک لبخند زد.
«بالاخره شروع شد.»
📚 پایان پارت سوم
𓆡______________________𓆡
گلدخترا حمایت و کامنت فراموش نشه روح نباشید😁😊
- ۱۱۴
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط