آسمان آرام شب....پنجره نیمه باز...هوای سرد زمستان...اتاقی
آسمان آرام شب....پنجره نیمه باز...هوای سرد زمستان...اتاقی تاریکو من تنها در گوشهای با همراه همیشگیم....افسوس می خورم به حال خودم برای آنکه باید باشد و نیست...ببین مردم را که هر کدام میبینن دم به سویی میگریزند...فقط با انگشت نشانم میدهند به یکدیگر که آمد آن دیوانه ی مجنون.......و خنده های تلخشان که خنجر میزند بر این قلب خونینمآری منم همان مجنونی که از درد تنهایی پناه میبرم به همه ناکسانو در میان روسپیان شهر جست و جو میکنم گرمایی را که فراموش کنم کسی که زنده ام با خیالش...در شهر آواره به دنبال یک دوست تا سر به روی شانهایش بگذارمو خالی کنم خود را از تمام غم های زندگی...و آسوده گردمو باز پناه ببرم به کنج تنهایی خویشولی افسوس کسی نیست تا بشود سنگ صبور غمهایمو باز من تنهایی...و تنهایی....و یاد توو سیگار.......
- ۵۵۲
- ۲۴ شهریور ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۶۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط