درخواستی
وقتی بخاطر خانوادش مجبور شد :
از خواب بیدار شد ، خوابی که می خواست هیچ وقت تموم نشه ، خوابی که مایل بود دیگه ازش بیدار نشه ، اما مجبور بود ، سال ها بود که بدون هیچ روحی محکوم به زنگی بود بدون تنها عشق زندگیش اما امروز فرق می کرد ، امروز قرار بود که دوباره ببینتش ، از نظر خودش امروز خیلی خاص بود چون بالاخره اون همه رویا پردازی در مورد دوباره دیدن و لمس کردن موهای مخملی دختر ، چشم تو چشم شدن باهاش ، مزه مزه کردن لبای صورتی و پفکیش و قربون صدقه ی چهرش رفتن تموم شده بود . سال ها بود که انتظارش رو می کشید ، اما برای چی ؟ چیشد که اون پسری که بالاترین امید به زندگی رو داشت حالا تو صدر لیست آرزو هاش مرگ بود ؟
¹²th of April. <----- فلش بک
_ همسر آیندم، فدات بشم ، قشنگم ، نفسم ، زندگیم ، عشقم بخدا هیچ عیبی نداری بیا بریم دیر میشه هاااا
* : یه دودیقه صبر کن الان میام
_ : ا/ت ول کن اون آینه رو بخدا چیزیت نیست بیا بریمم
* : اومدممم
( خب یه چیزی بچه ها اینجا جونگین و ا.ت قراره برن مهمونی که مادر و پدر جونگین ترتیب داده بودن ، فقط یه چیزی ، اینجا جونگین مدیر یه شرکت بزرگ خودرو سازیه و ا.ت هم مامور اف بی آی خب دیگه پارازیت بسه بریم ادامه )
ویو جونگین :
اخیشششش بالاخره ا.ت از جلوی آینه کنار اومد * نفسی راحت * صدای پایین اومدنش رو میتونستم بشنوم پس رفتم سمت در خروجی خونه توی آینه ی جلوی روشویی یقهی لباسمو درست کردم و یکبار دیگه سرتاپا خودمو بر انداز کردم به به ای جان چه خوشتیپی ام منننن .
دیگه صدای کفشای پاشنه بلند ا.ت نمیومد سرم رو ناخودآگاه برگردوندم که ببینم ا.ت هست یا نیست ، اما با چیزی که دیدم حس کردم حتی سلول هامم فر خوردن ، حاجیییییی اون واقعا ا.ت بود ؟ تا جایی که من میدونم ا.ت اصلا و ابدا نزدیک لباس دخترونه نمی رفت اما الان یه لباس تقریبا تا پایین زانوی آبی با شکوفه های قرمز رنگ پوشیده بود که خیلی بهش میومد ، حس کردم فکم چسبیده به زمین ، ( عکس لباسشو می زارم ) همونطوری تو دلم داشتم قربون صدقش می رفتم که دیدم از کنارم رد شد رفت ، یعنی چییی ؟
ا.ت : مستر یانگ مگه نگفتی دیر شده ؟ بجمب دیگهه عین بز اونجا واستاده منو نگا میکنه ، ا.ت این یه جمله رو جوری گفت که خودش تنها کسی باشه که میشنوه اماااا اینجوری نبود و گوشای مثل روباه جونگین جان این جمله رو خیلی بلند تر هم شنیدن ، به محض تموم شدن جمله ، جونگین پوزخندی زد و به سمت دختر رفت و از پشت یه دستش رو دور کمر دختر حلقه کرد و با صدایی مثل زمزمه درست دم گوش دختر لب زد : اوممم مثل اینکه لیدی اون روی ددی طور منو یادشون رفته ... اشکالی نداره ... امشب بهشون یاد آوری میشه ...
ادامش پارت بعد ، میدونم ریدم به روم نیارید 🗿🎀
از خواب بیدار شد ، خوابی که می خواست هیچ وقت تموم نشه ، خوابی که مایل بود دیگه ازش بیدار نشه ، اما مجبور بود ، سال ها بود که بدون هیچ روحی محکوم به زنگی بود بدون تنها عشق زندگیش اما امروز فرق می کرد ، امروز قرار بود که دوباره ببینتش ، از نظر خودش امروز خیلی خاص بود چون بالاخره اون همه رویا پردازی در مورد دوباره دیدن و لمس کردن موهای مخملی دختر ، چشم تو چشم شدن باهاش ، مزه مزه کردن لبای صورتی و پفکیش و قربون صدقه ی چهرش رفتن تموم شده بود . سال ها بود که انتظارش رو می کشید ، اما برای چی ؟ چیشد که اون پسری که بالاترین امید به زندگی رو داشت حالا تو صدر لیست آرزو هاش مرگ بود ؟
¹²th of April. <----- فلش بک
_ همسر آیندم، فدات بشم ، قشنگم ، نفسم ، زندگیم ، عشقم بخدا هیچ عیبی نداری بیا بریم دیر میشه هاااا
* : یه دودیقه صبر کن الان میام
_ : ا/ت ول کن اون آینه رو بخدا چیزیت نیست بیا بریمم
* : اومدممم
( خب یه چیزی بچه ها اینجا جونگین و ا.ت قراره برن مهمونی که مادر و پدر جونگین ترتیب داده بودن ، فقط یه چیزی ، اینجا جونگین مدیر یه شرکت بزرگ خودرو سازیه و ا.ت هم مامور اف بی آی خب دیگه پارازیت بسه بریم ادامه )
ویو جونگین :
اخیشششش بالاخره ا.ت از جلوی آینه کنار اومد * نفسی راحت * صدای پایین اومدنش رو میتونستم بشنوم پس رفتم سمت در خروجی خونه توی آینه ی جلوی روشویی یقهی لباسمو درست کردم و یکبار دیگه سرتاپا خودمو بر انداز کردم به به ای جان چه خوشتیپی ام منننن .
دیگه صدای کفشای پاشنه بلند ا.ت نمیومد سرم رو ناخودآگاه برگردوندم که ببینم ا.ت هست یا نیست ، اما با چیزی که دیدم حس کردم حتی سلول هامم فر خوردن ، حاجیییییی اون واقعا ا.ت بود ؟ تا جایی که من میدونم ا.ت اصلا و ابدا نزدیک لباس دخترونه نمی رفت اما الان یه لباس تقریبا تا پایین زانوی آبی با شکوفه های قرمز رنگ پوشیده بود که خیلی بهش میومد ، حس کردم فکم چسبیده به زمین ، ( عکس لباسشو می زارم ) همونطوری تو دلم داشتم قربون صدقش می رفتم که دیدم از کنارم رد شد رفت ، یعنی چییی ؟
ا.ت : مستر یانگ مگه نگفتی دیر شده ؟ بجمب دیگهه عین بز اونجا واستاده منو نگا میکنه ، ا.ت این یه جمله رو جوری گفت که خودش تنها کسی باشه که میشنوه اماااا اینجوری نبود و گوشای مثل روباه جونگین جان این جمله رو خیلی بلند تر هم شنیدن ، به محض تموم شدن جمله ، جونگین پوزخندی زد و به سمت دختر رفت و از پشت یه دستش رو دور کمر دختر حلقه کرد و با صدایی مثل زمزمه درست دم گوش دختر لب زد : اوممم مثل اینکه لیدی اون روی ددی طور منو یادشون رفته ... اشکالی نداره ... امشب بهشون یاد آوری میشه ...
ادامش پارت بعد ، میدونم ریدم به روم نیارید 🗿🎀
- ۴.۰k
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط