sorry
sorry..2
p.5
کوک: باشه فقط یه لحظه وایسا.
سریع دویید و عروسکش رو از اتاقش گرفت و اومد.
کوک: بریم.
جیکوب: این چیه؟
کوک: عروسکی که جیمین خریده برام..دون این نمیتونم بخوابم.
جیکوب: اهل
سوار ماشین شدن..تو راه سکوت حکم فرما بود.
تا اینکه ماشین نگه داشت.
جیکوب: پیاده شو.
از ماشین که پیاده شدن..
جونگ کوک نگاهی به عمارت انداخت.
عمارت نبود...کاخ بود.
کوک: خدای من چقدر بزرگه..
وارد عمارت شدن..
همه خدمتکار ها تعظیم کردن...
همشون آشنا بودن..آره..میون همه اونا جونگ کوک به آجوما زل زد..
خودش بود.
آجوما خوش حال بود.
جیکوب: این پارک جونگ کوک برادر پارک جیمینه...جیمین هم ارباب شما و دوست من بود....پس باید به این پسر احترام بزارید(داد)به خاطر جیمین(کمی آروم تر با لرزش صدا)
همه خدمتکار ها: چشم ارباب
جیکوب: دنبالم بیا
کوک: چشم
رفتن طبقه آخر که فقط سه تا اتاق داشت.
یه در آخر..یه در چپ..یه در راست..
در سمت چپ رو باز کرد..
اتاق بزرگی بود. و کمی کیوت..
تمش سفید و آبی پاستیلی بود.
اتاق مستطیلی شکل بود.
اون آخر تخت سفید با روکش و لحاف آبی..رو دیوار روبه روی ما به پنجره بزرگ با پرده آبی بود.رو دیوار روبهروی تخت یه تشک آبی روی زمین بود. جلوش هم یه تلویزیون به دیوار وصل بود. پایینش هم دسته های بازی بود.
کنارش یه میز بزرگ بود..که روش کامپیوتر و وسایل مربوط به اون بود.
کنار میز هم یه کتاب خونه نسبتا کوچیک بود. رو به روی دیواری که پنجره داشت یه کمد خیلی بزرگ بود که بالاش کلی عروسک بامزه بود..همه اینا سفید و آبی پاستیلی بودن..
جیکوب: این اتاقته..
کوک: منو بچه فرض کردی؟
جیکوب: اینطوری که جیمین میگفت..آره
کوک: هعیی
خواست چیزی بگه که دید جیکوب رفته.
وارد اتاق شد و در رو بست.
کوک: خیلی باحاله..
رو تخت دراز کشید و چشماش رو بست.
ادامه دارد..
میدونم تموم فیکام افتضاح بود..معذرت میخوام..
ولی لطفاً حمایت کنید.
قول میدم فیک بعدی بترکونه..🙃😢😭
p.5
کوک: باشه فقط یه لحظه وایسا.
سریع دویید و عروسکش رو از اتاقش گرفت و اومد.
کوک: بریم.
جیکوب: این چیه؟
کوک: عروسکی که جیمین خریده برام..دون این نمیتونم بخوابم.
جیکوب: اهل
سوار ماشین شدن..تو راه سکوت حکم فرما بود.
تا اینکه ماشین نگه داشت.
جیکوب: پیاده شو.
از ماشین که پیاده شدن..
جونگ کوک نگاهی به عمارت انداخت.
عمارت نبود...کاخ بود.
کوک: خدای من چقدر بزرگه..
وارد عمارت شدن..
همه خدمتکار ها تعظیم کردن...
همشون آشنا بودن..آره..میون همه اونا جونگ کوک به آجوما زل زد..
خودش بود.
آجوما خوش حال بود.
جیکوب: این پارک جونگ کوک برادر پارک جیمینه...جیمین هم ارباب شما و دوست من بود....پس باید به این پسر احترام بزارید(داد)به خاطر جیمین(کمی آروم تر با لرزش صدا)
همه خدمتکار ها: چشم ارباب
جیکوب: دنبالم بیا
کوک: چشم
رفتن طبقه آخر که فقط سه تا اتاق داشت.
یه در آخر..یه در چپ..یه در راست..
در سمت چپ رو باز کرد..
اتاق بزرگی بود. و کمی کیوت..
تمش سفید و آبی پاستیلی بود.
اتاق مستطیلی شکل بود.
اون آخر تخت سفید با روکش و لحاف آبی..رو دیوار روبه روی ما به پنجره بزرگ با پرده آبی بود.رو دیوار روبهروی تخت یه تشک آبی روی زمین بود. جلوش هم یه تلویزیون به دیوار وصل بود. پایینش هم دسته های بازی بود.
کنارش یه میز بزرگ بود..که روش کامپیوتر و وسایل مربوط به اون بود.
کنار میز هم یه کتاب خونه نسبتا کوچیک بود. رو به روی دیواری که پنجره داشت یه کمد خیلی بزرگ بود که بالاش کلی عروسک بامزه بود..همه اینا سفید و آبی پاستیلی بودن..
جیکوب: این اتاقته..
کوک: منو بچه فرض کردی؟
جیکوب: اینطوری که جیمین میگفت..آره
کوک: هعیی
خواست چیزی بگه که دید جیکوب رفته.
وارد اتاق شد و در رو بست.
کوک: خیلی باحاله..
رو تخت دراز کشید و چشماش رو بست.
ادامه دارد..
میدونم تموم فیکام افتضاح بود..معذرت میخوام..
ولی لطفاً حمایت کنید.
قول میدم فیک بعدی بترکونه..🙃😢😭
- ۵.۶k
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط