{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دوست پسرم بادیگاردمه:پارت ۱

دوست پسرم بادیگاردمه:پارت ۱



با صدای زنگ آلارم گوشی لای یکی از چشماشو باز کرد و با پیدا کردن گوشیش که روی زمین
کنار تخت یک نفره و نیمه داغونش قرار داشت آلارمی که هرروز ساعت ۲ صبح بیدارش
میکرد قطع کرد . طبق روال هرروز اول "آه" خسته و بلندی کشید و بعد سرشو تو بالشتش
فرو کرد و چند ثانیه تو همون حالت موند . وقتی بلند شد و داشت به سمت سرویس کوچیک
خونه کوچیکش می رفت شروع کرد به بلند بلند حرف زدن با خودش
+اول میرم شرکت .. اونجا باید تا ۵ کار کنم ... بعدش تا ۲ باشگاه و از ۲ تا هروقت که طول
بکشه کافه ... عالیه .. برنامم لب به لب پره !
درحالی که با چشمایی که زیرشون در اثر کم خوابیه همیشگیش گود افتاده بود به خودش تو آینه
نگاه میکرد گفت و لبخند احمقانه ای زد و شروع کرد به مسواک کردن .
شاید با خودتون فکر کنین که اون یه زندگی خوب داره ولی نه ! شما فقط اشتباه متوجه
حرفاش شدین ! منظور جونگکوک از شرکت ... درواقع شرکت حمل و نقلی بود که پسر ۲۵
ساله در نقش خر توش بار جا به جا میکرد و اگه فکر کردین زندگیش اونقدر گل و بلبله که
وقت باشگاه رفتن داره باید بگم بازم اشتباه متوجه اصل قضیه شدین ... جونگکوک مربی باشگاه
بود و برای تدریس به اونجا میرفت ! و کارش تو کافه هم ... خب مشخصا گارسونی بود!

طبق افسانه هایی که مادرش تو بچگی براش تعریف کرده بود پدر جونگکوک یه زمانی خیلی
پولدار بوده ! ولی پاشو تو راه اشتباهی میزاره و انقدر گند بالا میاره که حالا پسرش ۲۵ ساله
داره تاوانشو پس میده !
پدر جونگکوک همون وقتی که فهمید ورشکست شده سکته کرد و مُرد و زن پا به ماهش و پسر
بچه معصومی که هنوز بدنیا نیومده بود رو با کوهی از بدهی تنها گذاشت و جونگکوک ...
سالهاست داره بدهیای مردی که حتی ندیدتش رو پرداخت میکنه ، چرا ؟ چون اگه نکنه
میکشنش ! البته خودش دقیقا نمیدونه برای چی باید زندگی کنه و هدفش از زندگی کردن و
زنده موندن چیه اما خب مادر مریضش که خواهرش پرداخت هزینه های درمانشو قبول کرده
بود نمیتونست منطق "اصن هدف از بدنیا اومدن من چی بود" پسرش رو قبول کنه و هربار
که میفهمید پسرش داره به چرا زیستنش فکر میکنه شروع به گریه و زاری میکرد .
خاله جونگکوک زن خوبی بود . با شوهرش یه زندگی آروم داشتن و دستشون به دهنشون
میرسید و جونگکوک و مادرش رو هم خیلی دوست داشتن برای همینم .. برای کم کردن خرج
پسر بیچاره هم که شده بعد از مریض شدن مادرش مسئولیت اون رو به عهده گرفتن و با
خودشون به بوسان بردن .
وضعیتش تا قبل از رفتن مادرش کمی بهتر بود چون اونا دونفری کار میکردن و درامدشون
بیشتر بود ولی حالا ... دو سالی میشد که جونگکوک داشت تنهایی دوبرابر کار میکرد تا به اندازه
همون موقع پول دربیاره و خب این خیلی براش سخت بود .
از دستشویی که خارج شد به سمت آشپزخونه نقلیش حرکت کرد و با باز کردن در یخچال و
ندیدن هیچ چیزی با مضمون 'غذا' پوکر شد..
+قدیما یه پارچ آب میزاشتی تو یخچالت جئون جونگکوک !
با بیحالی در یخچال رو بست و به سمت اتاقش حرکت کرد تا لباساشو عوض کنه و به سمت
شرکت حمل و نقل حرکت کنه
+باید دعا کنم اونجا بقیه بساط صبحانه به پا کرده باشن
زیرلب گفت و زیپ سوئیشرت مشکیشو بالا کشید و با انداختن کاله سوئیشرت روی سرش
از خونه خارج شد . کمی که قدم زد و مطمعن شد بدنش گرم شده شروع به دوییدن کرد . نه
اینکه دیرش شده باشه ، نه ! اون فقط اینکارو میکرد تا بدنشو رو فرم نگه داره بخاطر شغلش !
آشنا شدن با کیم جونگین که حالا یکی از صمیمی ترین دوستاش بود یکی از معدود دفعاتی بود
که تو زندگیش شانس اورد . جونگین صاحب باشگاهی بود که جونگکوکِ ۱۷ساله مدت طولانی به
عنوان پیکِ رستوران براشون غذا میبرد و رفاقت اونها با یه مکالمه کوتاه شکل گرفت..


"فلش بک"
#دوست داری توام بیای باشگاه ؟ بدن ظریفی داری که نیاز به بدنسازی داره
جونگکوک پوزخندی به حرف پسر پوست شکلاتی زد
+من کاری نمیکنم که ازم پول بره ... به کارایی که توشون برام پول میاد علاقه بیشتری دارم!
#پول لازمی ؟
+تمام عمرم لازم داشتم ... و دارم
#من برات یه راه دارم .. مجانی !
"پایان فلش بک"
دیدگاه ها (۰)

دوست پسرم بادیگاردمه: پارت ۲ این مکالمه کوتاه باعث شروع فعال...

دوست پسرم بادیگاردمه:پارت ۳به دفتر استراحت کارمندا که رسید ک...

JK______💖💖✨

خب داستان دختر دکترمون هست که با برادرش تنها زندگی میکنه وقت...

آپدیت استوری های اینستاگرام تهیونگ👌💜🐯💜👏😏💪😎آرمی های عزیز تهیو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط