Part
𝓈𝓂𝒾ℓℯ
Part"6"
☆ویو ته☆
اون دختر هانا با پررویی از کنارم رد شد ، مادرم اسم خدمتکار ها رو گفته بود برای همین میشناختمش اتاقم طبقه بالا بود ، رفتم توی اتاقم و در تراس رو باز کردم رفتم توی تراس و طوری که نفهمه ....هانا رو نگاه کردم، درسته یه زمانی بهترین دوست های هم بودیم اما الان غریبه هستیم هرچی باشه اون دیگه دوران بچگی بوده...برگشتم و رفتم توی اتاقم تصمیم گرفتم برم بیرون و هوا بخورم .....
هانا : خیلی خب ده تا از میز و صندلی هارو تمیز کردم و مونده بیستای دیگه ...وای خدا چقدر زیاده شاید اگر آقای کیم خواهش کنم اجازه بده برم خونه
تهیونگ : حتی فکرش هم نکن !
☆راوی☆
هانا ترسید و عقب عقب رفت و باعث شد محکم کمرش به صندلی بخوره و تعادلش رو از دست بده ...اما همین که خواستم بیوفته که دستایی کشیده و مردونه کمر هانا رو گرفت تهیونگ هانا رو گرفت و به خودش نزدیک کرد
تهیونگ : خوبی؟؟
هانا : خوبم ....فقط کمرم خورد به صندلی یکم درد گرفت.
تهیونگ هنوز به چشمای دختر خیره شده بود، هانا نگاهی به زمین انداخت و از بغل تهیونگ بیرون امد خجالت وار گفت
هانا: ممنون کمک کردی نیوفتم
تهیونگ حرفی نزد و فقط سری تکون داد
چشمای هانا از خستگی بزور باز بود حالا هم که درد کمرش بهش اضافه شده بود
هانا : من میرم ادامه کارم ( تعظیم کرد)
تهیونگ : صبر کن!
هانا : بله ؟
ادامه دارد....
Part"6"
☆ویو ته☆
اون دختر هانا با پررویی از کنارم رد شد ، مادرم اسم خدمتکار ها رو گفته بود برای همین میشناختمش اتاقم طبقه بالا بود ، رفتم توی اتاقم و در تراس رو باز کردم رفتم توی تراس و طوری که نفهمه ....هانا رو نگاه کردم، درسته یه زمانی بهترین دوست های هم بودیم اما الان غریبه هستیم هرچی باشه اون دیگه دوران بچگی بوده...برگشتم و رفتم توی اتاقم تصمیم گرفتم برم بیرون و هوا بخورم .....
هانا : خیلی خب ده تا از میز و صندلی هارو تمیز کردم و مونده بیستای دیگه ...وای خدا چقدر زیاده شاید اگر آقای کیم خواهش کنم اجازه بده برم خونه
تهیونگ : حتی فکرش هم نکن !
☆راوی☆
هانا ترسید و عقب عقب رفت و باعث شد محکم کمرش به صندلی بخوره و تعادلش رو از دست بده ...اما همین که خواستم بیوفته که دستایی کشیده و مردونه کمر هانا رو گرفت تهیونگ هانا رو گرفت و به خودش نزدیک کرد
تهیونگ : خوبی؟؟
هانا : خوبم ....فقط کمرم خورد به صندلی یکم درد گرفت.
تهیونگ هنوز به چشمای دختر خیره شده بود، هانا نگاهی به زمین انداخت و از بغل تهیونگ بیرون امد خجالت وار گفت
هانا: ممنون کمک کردی نیوفتم
تهیونگ حرفی نزد و فقط سری تکون داد
چشمای هانا از خستگی بزور باز بود حالا هم که درد کمرش بهش اضافه شده بود
هانا : من میرم ادامه کارم ( تعظیم کرد)
تهیونگ : صبر کن!
هانا : بله ؟
ادامه دارد....
- ۱.۰k
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط