زاهدی گفتا که باید بشکنم پیمانه را
زاهدی گفتا که باید بشکنم پیمانه را
گفتمش بشکن ولی قفل در میخانه را
جامه را بگرفت و گفت لعنت به تو ای بیخرد
گفتمش جانا رها کن قصه و افسانه را
گفت مستی زان سبب بلبل زبانی میکنی
گفتمش بلبل چه داند راه و رسم خنده را
گفتمش نصرانیان می در کلیسا میخورند
گفت باید بشکنم مهراب آن بت خانه را
گفتمش زاهد برو فکری به حال خود بکن
گفت باید بشکنیم این دنده و آن چانه را
گفتمش پیراهن آلوده ام را کن رها
گفت آتش میزنم این جامه کرباسه را
گفتمش پس شاعران می از لب ساقی خورند
گفت مجنونی کجا بگرفته اند دیوانه را
گفتمش می خورده ای زاهد تو از بهر دوا
گفت دیشب توبه کردم شسته ام پیمانه را
گفتمش بشکن ولی قفل در میخانه را
جامه را بگرفت و گفت لعنت به تو ای بیخرد
گفتمش جانا رها کن قصه و افسانه را
گفت مستی زان سبب بلبل زبانی میکنی
گفتمش بلبل چه داند راه و رسم خنده را
گفتمش نصرانیان می در کلیسا میخورند
گفت باید بشکنم مهراب آن بت خانه را
گفتمش زاهد برو فکری به حال خود بکن
گفت باید بشکنیم این دنده و آن چانه را
گفتمش پیراهن آلوده ام را کن رها
گفت آتش میزنم این جامه کرباسه را
گفتمش پس شاعران می از لب ساقی خورند
گفت مجنونی کجا بگرفته اند دیوانه را
گفتمش می خورده ای زاهد تو از بهر دوا
گفت دیشب توبه کردم شسته ام پیمانه را
- ۱.۸k
- ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط