{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زاهدی گفتا که باید بشکنم پیمانه را

زاهدی گفتا که باید بشکنم پیمانه را
گفتمش بشکن ولی قفل در میخانه را
جامه را بگرفت و گفت لعنت به تو ای بیخرد
گفتمش جانا رها کن قصه و افسانه را
گفت مستی زان سبب بلبل زبانی میکنی
گفتمش بلبل چه داند راه و رسم خنده را
گفتمش نصرانیان می در کلیسا میخورند
گفت باید بشکنم مهراب آن بت خانه را
گفتمش زاهد برو فکری به حال خود بکن
گفت باید بشکنیم این دنده و آن چانه را
گفتمش پیراهن آلوده ام را کن رها
گفت آتش میزنم این جامه کرباسه را
گفتمش پس شاعران می از لب ساقی خورند
گفت مجنونی کجا بگرفته اند دیوانه را
گفتمش می خورده ای زاهد تو از بهر دوا
گفت دیشب توبه کردم شسته ام پیمانه را
دیدگاه ها (۱)

اگر داری تو عقل و دانش و هوشبیا بشنو حدیث گربه و موش بخوانم ...

از : قصه ی رنگ پریده ، خون سرد من ندانم با که گویم شرح درد ق...

نتونی به کسی بگی و به تنهایی با اون دردت کنار بیای...هعی چقد...

عشقم💋‏بگذار منبیشتر دوستت بدارمبیشتر عاشقت باشم،بیشتر بخواهم...

بفرست برای اونی که باید...❤️‍🩹دلتنگی ها فقط یه گوشه‌ی قلبت م...

💔🌹❤🌹💔

برای دانلودودریافت کلی محتواهای جذاب عضو کانالم باشید

دوشنبه ایی دیگر هم گذشت...! دوشنبه ها دیگر برایم حال و هوای ...

هواللهم، إني أعيش في زمنٍ يكثر فيه المسلمون الذين يتلون القر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط