Name lost heart
Name: lost heart
Part: ⑧
ویو اِریکا
ولی..... احساس میکنم داره یه چیزی رو پنهان میکنه چون از جایی ماجرا شروع میشه یا داره شروع میشه که اون شب ها بیاد به داخل این اتاق یعنی «اتاق بار VAP خودش»
ولی این فقط تمام ماجرا نیست اون بی خوابی میکشه و فقط با بغل کردن رزی میتونه بخوابه چون...... "بعدا خواهید فهمید"
~برو بخواب ساعت 2 نصف شبه "با صدای بم"
☆چرا تو نمیخوابی؟ بازم بی خوابی میکشی؟
~"مو های رزی رو میزنه پشت گوشش و ادامه میده به صحبت" برات مهمه که بی خوابی بکشم؟
☆آره خب تو تنها کسی هستی که داخل زندگیم دارم و برام خیلی مهمی "تهیونگ رو بغل میکنه و سرش رو به صورت کج روی شونه تهیونگ میزاره"
~"لبخندی از روی غم میزنه"
☆پاشو باید بری بخوابی فردا نمیتونی به کار هات برسی "بلند میشه و مثل یه بچه کوچولو دستش رو میگره و میکشه"
~خیل خب "لبخند خنده نما با صدای بم"
ویو رزی
با تهیونگ از اون اتاق کابوس برنگیز رفتیم بیرون و به سمت اتاقش دویدم درو باز کردم و منتظر موندم تا برسه بهم که بلخره رسید لامپ اتاق رو روشن کردم و دستشو گرفتم و به سمت تخت بردمش داز کشید و منم پتو انداختم روش
☆میخوام برات یه کار مادرانه کنم تا وقتی که خوابت ببره نازت بکشم "مگه بچستتت زهر مار خودت ادمینش بودی خب😐😂"
~واقعا؟ "خنده"
☆آرهههه صبر کن لامپو خاموش کنم درو ببندم و شب تاب کنار تختت رو روشن کنم و بعدش هم بیا نازت بکشم "لبخند"
ویو رزی
همه کار هارو کردم روی تخت نشستم و دمپایی راحتی های پشمالو نرم و گرمم رو از پام جدا کردم و جوری دراز کشیدم که هم حالت نشسته باشه و هم دراز کشده تهیونگ دوتا دستشو دور کمرم حلقه کردو سرشو گذاشت رو سینم منم سرشو ناز کردمو و سر خودمو گذاشتم روی بالشت و تاریکی
Part: ⑧
ویو اِریکا
ولی..... احساس میکنم داره یه چیزی رو پنهان میکنه چون از جایی ماجرا شروع میشه یا داره شروع میشه که اون شب ها بیاد به داخل این اتاق یعنی «اتاق بار VAP خودش»
ولی این فقط تمام ماجرا نیست اون بی خوابی میکشه و فقط با بغل کردن رزی میتونه بخوابه چون...... "بعدا خواهید فهمید"
~برو بخواب ساعت 2 نصف شبه "با صدای بم"
☆چرا تو نمیخوابی؟ بازم بی خوابی میکشی؟
~"مو های رزی رو میزنه پشت گوشش و ادامه میده به صحبت" برات مهمه که بی خوابی بکشم؟
☆آره خب تو تنها کسی هستی که داخل زندگیم دارم و برام خیلی مهمی "تهیونگ رو بغل میکنه و سرش رو به صورت کج روی شونه تهیونگ میزاره"
~"لبخندی از روی غم میزنه"
☆پاشو باید بری بخوابی فردا نمیتونی به کار هات برسی "بلند میشه و مثل یه بچه کوچولو دستش رو میگره و میکشه"
~خیل خب "لبخند خنده نما با صدای بم"
ویو رزی
با تهیونگ از اون اتاق کابوس برنگیز رفتیم بیرون و به سمت اتاقش دویدم درو باز کردم و منتظر موندم تا برسه بهم که بلخره رسید لامپ اتاق رو روشن کردم و دستشو گرفتم و به سمت تخت بردمش داز کشید و منم پتو انداختم روش
☆میخوام برات یه کار مادرانه کنم تا وقتی که خوابت ببره نازت بکشم "مگه بچستتت زهر مار خودت ادمینش بودی خب😐😂"
~واقعا؟ "خنده"
☆آرهههه صبر کن لامپو خاموش کنم درو ببندم و شب تاب کنار تختت رو روشن کنم و بعدش هم بیا نازت بکشم "لبخند"
ویو رزی
همه کار هارو کردم روی تخت نشستم و دمپایی راحتی های پشمالو نرم و گرمم رو از پام جدا کردم و جوری دراز کشیدم که هم حالت نشسته باشه و هم دراز کشده تهیونگ دوتا دستشو دور کمرم حلقه کردو سرشو گذاشت رو سینم منم سرشو ناز کردمو و سر خودمو گذاشتم روی بالشت و تاریکی
- ۳۶
- ۰۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط