کمی که از سن و سالت گذشت می فهمی آغوش هیچ مردی امن تر از

کمی که از سن و سالت گذشت می فهمی آغوش هیچ مردی امن تر از آغوش پدر نیست، زیباترین عاشقانه ها را مردی با نگاهش برایت سروده که زبان تمامی مردان شهر از گفتنش قاصرند. باید دختر باشی تا لمس کنی تک تک این کلمات را، روزی از راه میرسد و تو خود را غریب تر و بی پناه تر از هر بی پناهی می یابی و آن روز جز پدر کسی سایه بان بی کسی ات نمیشود ، حتی اگر بانوی مردی شوی که تمام گفته هایت را درک کند باز هم تنها این پدر است که حس میکند تمام احساس های نگفته ات را.
دختر بدون پدر همچون عروس بی تاجی ست که شکوه و زیبایی اش به تنزل افتاده ، خدانکند که تاج بالای سرت کمی خم شود ، که بیفتد، ناگهان تنهای تنها دور میشوی از جهان و جهانیانش! زمان می گذرد و بعدها از نگاه های سنگین و بی اعتماد مردمان شهر می فهمی سایه ی هر مردی مثل پدر ،آنقدرها بزرگ نیست تا بی آنکه بدانی در آغوش بگیردت . . .
دیدگاه ها (۱)

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒پارت پانزدهم: پیوند در دلِ ویرانه...

رمان انتقام ازدواج کامل

رمان: #رقص_در_میان_اتش پارت چهارم: سایه‌ی انتقام و ملکه مافی...

آوای شب

p1

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۹۹_مگه می‌شه کسی بچه...

پارت اول: «معامله در سایه‌ها»عمارت سنگی در دل مه و باران ملا...

### پارت ۱۰ (پایان): میراثِ نور در قابِ خاطراتسه سال. انگار ...

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۱۱‌فلش بک به صبح مهم...

╭┈────── ೄྀ࿐ ˊˎ- ──────┈╮♡ 𝑴𝒚 𝑳𝒊𝒕𝒕𝒍𝒆 𝑳𝒐𝒗𝒆 ♡پارت اول╰┈────── ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط