صدای شلیک

سلاااام به نارگلای خودم امیدوارم که چطورتون عالییی باشه زی زی هستم اومدم با یه سناریو درخواستی از شو کرونای
بفرمایید چاییی ☕🫖
بزن بریم:

صدای قدم‌ها در کوچه پیچید. هوا سنگین بود و سکوت عجیبی روی همه‌چیز افتاده بود. تو کنار شو ایستاده بودی و هنوز نمی‌دانستی چرا او از لحظه‌ای قبل این‌قدر بی‌حرف شده است.

شو ناگهان دستش را جلوی تو گرفت.

شو: «پشت سر من بمون.»

لحنش آرام بود، اما آن آرامش، عادی نبود. نگاهش مستقیم به مردی روبه‌رو دوخته شده بود؛ مردی که اسلحه‌ای در دست داشت.

تو با نگرانی زمزمه کردی:

کایلا: «شو… چی کار کنیم؟»

شو حتی نگاهش را از آن مرد برنداشت.

شو: «نترس. من اینجام.»

اما قبل از اینکه بتوانی چیزی بگویی، صدای شلیک در کوچه پیچید.

شو بدون فکر تو را به سمت دیوار کشید و خودش جلویت قرار گرفت. گلوله به جایی دورتر برخورد کرد و صدای برخوردش در فضا پخش شد.

برای چند ثانیه، شو هیچ حرکتی نکرد.

دستش هنوز دور بازویت بود، اما انگشتانش کمی می‌لرزیدند. صورتش مثل همیشه خونسرد به نظر می‌رسید، ولی چشم‌هایش چیز دیگری می‌گفتند؛ ترس، خشم و نگرانی عمیقی که سعی داشت پنهانش کند.

تو آهسته گفتی:

کایلا: «شو… من خوبم.»

او به‌سرعت برگشت و صورتت را نگاه کرد؛ اول چشم‌هایت، بعد دست‌ها و شانه‌هایت را بررسی کرد تا مطمئن شود آسیبی ندیده‌ای.

شو: «مطمئنی؟ جایی زخمی نشدی؟»

کایلا: «آره… به لطف تو.»

شو نفسش را با فشار بیرون داد. برای لحظه‌ای چشم‌هایش را بست و پیشانی‌اش را به پیشانی تو تکیه داد.

شو: «وقتی صدای شلیک رو شنیدم… فکر کردم ممکنه بهت آسیب برسه.»

صدایش پایین‌تر از همیشه بود.

تو دستت را روی دست او گذاشتی.

کایلا: «ولی من اینجام.»

شو چشم‌هایش را باز کرد. نگاهش هنوز مضطرب بود، اما حالا پشت آن نگرانی، تصمیمی محکم دیده می‌شد.

او تو را پشت خودش نگه داشت و با دست دیگرش گوشی‌اش را بیرون آورد.

شو: «از اینجا دور نمی‌شیم تا کمک برسه. نزدیک من بمون و به هیچ‌وجه جلو نیا.»

مرد دوباره اسلحه‌اش را بالا آورد، اما این بار شو دیگر فقط یک پسر آرام و ساکت نبود. تمام بدنش آماده بود؛ نه برای درگیری، بلکه برای محافظت از تو و پیدا کردن راهی امن برای فرار.

شو با صدایی محکم گفت:

شو: «اسلحه‌ات رو پایین بیار. پلیس در راهه.»

مرد لحظه‌ای مکث کرد. همان فرصت کافی بود. شو دستت را گرفت و تو را از مسیر کناری به سمت خروجی کوچه برد. آن‌قدر محکم دستت را گرفته بود که انگار اگر حتی یک لحظه رهایت کند، ممکن است دوباره اتفاقی برایت بیفتد.

وقتی به جای امنی رسیدید، شو بالاخره ایستاد.

تو هنوز دستش را گرفته بودی. متوجه شدی که دست‌های خودش بیشتر از دست‌های تو می‌لرزند.

با تعجب گفتی:

کایلا: «شو… تو هنوز می‌ترسی؟»

او چند لحظه سکوت کرد. بعد نگاهش را پایین انداخت.

شو: «آره.»

اعترافش آن‌قدر صادقانه بود که قلبت فشرده شد.

شو:«من از اینکه خودم آسیب ببینم نمی‌ترسم. اما اگر برای تو اتفاقی می‌افتاد… نمی‌دونستم باید چه کار کنم.»

تو آرام او را در آغوش گرفتی. شو ابتدا کمی خشک و غافلگیر شد، اما چند ثانیه بعد دست‌هایش را دور تو حلقه کرد و تو را محکم به خودش فشرد.

صدایش کنار گوشت شنیده شد:

شو: «دیگه هیچ‌وقت تنهایی از چیزی فرار نکن. اگر خطری بود، اول به من بگو.»

تو لبخند کوچکی زدی.

کایلا:«باشه. ولی تو هم قول بده بدون فکر خودت رو جلوی گلوله نندازی.»

شو کمی از تو فاصله گرفت و با همان لبخند کم‌رنگ همیشگی‌اش گفت:

شو: «قول می‌دم… تا وقتی راه امن‌تری وجود داشته باشه.»

کایلا: «شو!»

این بار لبخندش کمی واضح‌تر شد.

شو: «شوخی کردم. قول می‌دم مراقب خودم هم باشم.»

اما وقتی دوباره صدای دور آژیر شنیده شد، شو هنوز دستت را رها نکرده بود.

چون برای او، تو فقط کسی نبودی که باید از او محافظت می‌کرد.

تو کسی بودی که از دست دادنش، از هر شکستی برایش ترسناک‌تر بود.

خب اینم از این امیدوارم خوشتون اومده باشه و تا پست های بعدی همینجوری شاد پر انرژی و خفن بمووونیییید
دیدگاه ها (۴)

خواستگاری!

یکی از شو کرونای درخواستی داشت

هوا رو به تاریکی می‌رفت و حیاط مدرسه تقریباً خالی شده بود. ت...

میبخشی پارت ۵

جنگل نفرین شده پارت ۲۷ ( فیلم هندی)

👑 پارت هشتم | تمرینِ رقصصدای ویولن در سالن تمرین می‌پیچید.لی...

سایه‌های کلاغپارت سی‌وچهارم | گلوله‌ای برای عشقشلیک!زمان انگ...

پارت ۵۴

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

می‌دانست در برابر این جهان بی‌رحم که گاهی حتی صدای نفس هایش ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط